کلاس اول که بودم، دو سه تا از مادرای بچهها، یه روز در ماه میومدن مثلا تولد بگیرن برای متولدینِ اون ماه
از قضا یه بار ۱۳ اسفند که تولد منه، اومدن و چار تا اسم خوندن که تولد ایناست و بیان پای تخته ولی اسم منو نخوندن
رفتم به یکی از مادر ها گفتم خانم تولد ما هم هست
گفت نه نیست!
پنج سالم که بود رفتیم تولد پسر همسایه و من بعدش که فهمیدم تولد اینجوری است که در کیک همه شریک هستیم اما کادوها همه فقط به یک نفر میرسه گریه کردم که تولد منم هست. مدتی بعد تولد من و خواهرم را با هم گرفتند.
نمیدونم چطور ممکن شد چون ما بین ماههای تولدمون پنج ماه فاصله است.
گفت همه که تولدشون ۱۳ اسفند نیست!
هر وقت تولدت شد صدات میکنم
من اصرار کردم چندبار ولی قبول نکرد
برگشتم سر جام و زدم زیر گریه
نکتهٔ وحشتناکِ ماجرا اینه که اسم بچهٔ خودشو خوند و بهش کادو داد ولی تولدش نبود!
آخر سال مادرم اومد به خانمه گفت که چرا تولد بچهٔ منو نگرفتی؟
اونم گفت که یادم رفته بود و شرمنده
بعدشم قول داد که برام یه هدیهای چیزی بخره که عوضش درآد
هنوز منتظرم بیاره بده!
فک کن دارم پادکست در مورد اگزیستانسیالیسم گوش میدم و تو خیابون راه میرم و یهو مورد زورگیری واقع شدم! یارو اومده از جلو با چاقو جلوی من داره حرف میزنه و من صرفا دارم میشنوم که بابک احمدی در مورد هایدگر چی میگه!
دستمم تو جیبم گیر کرده و یکیشونم از پشت منو گرفته
نمیدونم چرا ولم کردن
منشنها رو میخونم و با خودم میگم نکنه یه وقت منم تبدیل به همچین آدمایی بشم توی روابطم؟ نکنه برا آدما تبدیل بشم به صرفا یه خاطرهٔ تلخ؟ نکنه همین الان هم یه کسی همچین دلخوریای ازم داشته باشه؟
ترسناکه
"...sometimes you didn't want to know the end. Because how could the end be happy? How could the world go back to the way it was when so much bad had happened?..."
- Samwise Gamgee
تو رو خدا جایزه رو بدید من 🥹