موقع جمع کردن مامانم مدام و بلند میگفت برمیگردیم. دخترا برمیگردیما. برمیگردیم. داریم میریم ولی برمیگردیم. انگار میخواست دیوارهای خونه بشنون.
کاش برگردیم.
بهنظرم عروسی یکی از اون مراسمهاییه که واقعا باید باهاش classy برخورد کرد و نمیفهمم یه سری چطوری با کتونی و لمیز و دستهگل نرگس سر و تهش رو هم میارن :))
دوستپسر بنده یک روز مشخص برای تمیزکردن کفشهاش توی هفته داره و باتری هلث گوشیش بعد ۹ ماه هنوز صده، درحالی که من تقریبا همهی زندگیم رو هواست و رندومترین اتفاق روزم اینهکه ایرپادم میفته تو جوب و میره. هیچوقت هم نمیفهمم دقیقا چیکار میکنه :))
بعد ۵ سال هنوز وقتی بردیا دعوتم میکنه به دیت، (که با بیرون رفتنهای روزانه فرق داره) دلم قیلی ویلی میشه و استرس میگیرم لباس چی بپوشم و از قبلش کلی برنامهریزی میکنم و اینا :)))
تلویزیون روشن بود و یه دختری توی یه فیلمی گفت «مامان؟» و مامان من از توی آشپزخونه جواب داد «بله؟» بعد دوباره دختره بلندتر گفت «ماماان؟» و مامان من خیلی بلندتر گفت «بلـــه؟» و من همینطوری روی مبل در سکوت نشسته بودم و نگاهش میکردم :)))))