رفاقت من و رژان تموم شد، به بدترین حالت ممکن. امروز وقتی دیدم ریلزی که خودم دیشب براش فرستادم رو دوباره صبح فرستاده متوجه شدم چقدر سادهدل، خام، نپخته و زودباور بودم و شاید تمام مدت ریلزهارو نگاه نمیکرده.
دبیرستانی بودم یه روز مامان بابام جفتشون سرکار بودن اومدم غذامو گرم کنم دیدم عنکبوت تو آشپزخونهس؛ با گریه زنگ زدم به بابام که برگرد نمیتونم غذا بخورم عنکبوت اینجاست، اونم برگشت، عنکبوت رو گرفت، غذامو گرم کرد، نازنازیم کرد بعد رفت. هیچی دیگه دلم تنگ شده برای پرنسس بابام بودن.