مامانم امروز صبح:
کجا میری دخترم؟
من: میرم آگاهی بعدشم باید برم زندان.
مامانم: هممم دختر اعظم خانم معلم شده هر روز میره مدرسه تازه سه ماه تابستونم تعطیله، دختر منم هر روز میره زندان و کلانتری.
من:😐
خيلى براى من سواله كه آيا دريا براى شماليا عادى ميشه؟
مثلا از ينجرهی خونهشون كه دريا رو مىبينن، مثل ما محو تماشا ميشن يا يه چیز عاديه براشون و اصلا انگار نه انگار؟
تو صحبتهای موکل دیدم پدرش رو دایی خطاب میکنه!
پرسیدم چرا به بابات میگی دایی؟
گفت دوران بچگیم بچههای عمهم همهش خونه ما بودن و به بابام میگفتن دایی. دیگه منم برا اینکه قاطی اونا بشم میگفتم دایی
الانم دیگه عادت کردم و نمیتونم بابا بگم.
جالب بود
مردم ما!!! ساپورت شدنشون توسط شوگر ددیه!!! دستشون تو جیب خودشون نیست!!! چیز خوب نخوردن!!!!
این مردم بدبخت هم باید گرما رو تحمل کنن، هم بیآبی و بیبرقی رو، هم تو رو احمق بیشعور
به منشی میگم دکتر کی میاد؟میگه ۵
میگم خب برا ۵ وقت میدادی چرا برا ۴ وقت دادی؟میگه باید ازت اجازه میگرفتم؟
گفتم معلومه که باید اجازه بگیری. وظیفته به وقت بیمار احترام بذاری همونجوری که بیمار به وقت دکتر احترام میذاره و راس تایم تعیین شده میاد مطب.
فیس و افادهی اینا از دکتر بیشتره