داشتم تو تراس یوگا میکردم و بابام از ته وجودش داشت با یکی دعوا میکرد تا امدم تو درجا وسط تلفنش گفت گل بابا ناماسته :))))) و باز شروع کرد داد زدن :)))))))
با یه بنده خدایی یه قراری داشتم که افتاد جمعه هی میگفت من بخدا عروسی کامران تفتی دعوتم من میگفتم زر نزن این چیه میگی برای پیچوندن؟ :))))راست میگفت بیچاره.