دیر رسید سر امتحان،همش یه ربع وقت داشت
نفس نفس میزد؛
با کلی استرس نشست،در گوشش گفتم با خیال راحت بنویس من تا زمانیکه بلد باشی و بنویسی برگه رو نمیگیرم
(بچه ها امانت خانواده ها دست ما هستند)
اومدیم پیش بابام،میگه دخترم مامان نیست که، چرا اومدی!
میگم خب بخاطر خودت اومدیم،تنها نباشی
از صبح مثل پروانه دورمون میچرخه،خوشحاله...🥹
و من ناراحتم که چقدر تو زندگی حواسمون به بابا نبوده💔
چی شده که دل بعضیا اینقدر سیاه شده؟
مگه من گفتم نون شما حرومه!؟
چرا اینقدر هیت دادین؟
چرا فکر کردین معلمی که ده سال پس انداز کرده،میاد بهتون دروغ بگه!!!
صرفا جهت اطلاع:همینم برای من الان حکم سرمایه گذاری رو داره...