داداشم بی نهایت آدم حرف نزنیه
موقع غذا خوردن، مامانم با حرف و اشاره به داداشم رسوند برنج تعارف کن یکمم با مهمون حرف بزن
داداشم دیس برنجو برداشت در حین تعارف به مهمون گفت: فلانی برنج چه گرون شده!
برگشت قیافه مامانمو که دید اضافه کرد البته ما آشنا داریم خیلی ارزون میگیریم، بفرمایید
☾︎
76.2K posts
دایرکت جواب نمیدم ….. ارزشی = بلاک
نقطه صفر
Joined January 2021
- 1/4 ۶ سال پیش شنیدیم سرطان داره قلبمون له شد ولی گفتیم سرطان دیگه ترسناک نیست خوب میشی اما رفته رفته بدتر شد دیگه چیزی ازش نمونده بود، همه ناامید شدیم، حتی بعضیا میگفتن چرا تموم نمیشه راحت شه؟ اخه خیلی درد میکشید وسط شیمی درمانی با موهای نمیه ریخته پسری عاشقش شد، اینم استقبال کرد
- مامانم منو دختر خالمو تو خونه تنها میزاشت که درس بخونیم ولی ما لباس های خوشگل میپوشیدیم، آرایش میکردیم و پاسور بازی میکردیم یبار وسط بازی در زدن، من دستپاچه دویدم جلو در که مثلا مامانمو معطل کنم تا دختر خالم بساطِ خلافمونو جمع کنه در رو که باز کردم مهرداد (دوست داداشم) پشت در بود
- Replying to @mahnaz10104/4 نمیدونم واسه یه عاشق این چیزا چقدر مهمه؟ واسه اینا که اصلا مهم نبود! بدون ترس از آینده ازدواج کردن، از برگشت سرطان خبری نشد که هیچ، ۴ سال بعدش پسرشونم به دنیا اومد
- گلاب به روتون بچه رو بردیم مسجد فاض برداشته بود هی می گفت مرگ بر دیکتاتور آخونده اومد گفت اونی که اینو بهت یاد داده، خودش دیکتاتوره مامانش گفت حاجی بچه اس یه چیزی شندیده معنیشم نمیدونه صاف تو چشای آخونده نگاه کرد گفت چرا نمیدونم دیکتاتور یعنی آخوند!!
- Replying to @mahnaz1010منو که دید سرشو طوری انداخت پایین که با این کارش یادم اومد چی تنمه! هل شدم در رو محکم کوبیدم تو صورتش و از پشت در گفتم داداشم نیست فرداش مهرداد رو با داداشم دیدم سرش باند پیچی شده بود داداشم گفت احمقِ کور پله رو ندیده افتاده پیشونیش ۵ تا بخیه خورده
- خانومی که تقریبا وزنش ۱۰۰ میشد با قدی حدودا ۱۵۰ و ظاهری معمولی با کفش پاشنه ۲۰ سانتی با کلی انرژی چه دلبرانه بدون خستگی از اول تا آخر مجلسو با شوهرش رقصید دلبری کردنای خانوم طوری بود که همه نگاه ها به ایشون بود نمیدونم چرا، ولی من با دیدن دلبریاش خیلی خجالت میکشیدم اما...
- Replying to @mahnaz10103/4 ولی پسر قلب شده بود تو سینه فاطمه میتپید، این تپش هر روز فاطمه رو قوی تر و پسر رو مصمم تر میکرد! یه روز دکتر بعد از کلی آزمایشات گفت فعلا بیماری مهار شده ولی احتمال برگشت هست! البته دیگه هیچ وقت نمیتونه مادر شه!
- Replying to @mahnaz10102/4 ولی باباش مخالف بود می گفت شدنی نیست دخترم مسافر امروز و فرداست انصاف نیست پسرِ مردم بدبخت شه ولی پسر هر بار یک جمله رو تکرار میکرد "بدون فاطمه میمیرم" باباش کم کم کوتاه اومد میگفت خودش از شرایط خسته میشه، عشق از سرش میفته میزاره میره
- گواهینامه ام تازه اومده بود یواشکی ماشینو برداشتم ۲تا از دوستامو سوار کردم رفتیم دور دور ماشینی افتاد دنبالمون کوچه پس کوچه میکردیم طرف گممون کنه ولی خودمون گم شدیم باغلط کردن برگشتیم ماشینو گذاشتم سر جاش بابا اومد گفت ماشینو برده بودی بیرون؟ گفتم کی من؟ نه گفت پس چرا چراغش روشنه
- این همکار جدیدمون فامیلیش انقدر ناجوره که روم نمیشه صداش کنم هر وقت کارش دارم زل میزنم بهش تا نگام میکنه سری کارمو میگم امروز غیر مستقیم طوری که از غصه دق نکنم بهم فهموند الکی روش کراش زدم اون ستاره خودشو داره
- مهمون دیروزمون تمام کابینتا رو باز کرد دید، اتاق خوابا رو گشت بالکن، حموم و کشوهای میز تلوزیونم باز کرد دید حتی رفت رو صندلی لوله هودم برسی کرد دیگه داشت پشتی مبلو میکشید جلو که پشتشو ببینه گفتم پری جون خوبه که انقد راحتی ولی اون چسب داره یذره دیگه بکشی کنده شده
- واحد روبه روییمون یه خانوم تنهای تقریبا ۵۰ ساله است که مربعی باشگاهه ۸ صبح بیدار میشه از این آهنگای دوبس دوبس باشگاهی با صدای بلند میزاره هیشکیم اعتراض نمیکنه انگار که همه یجورایی از آهنگاش انرژی میگیرن ولی امروز از صبح داره آهنگای سوزناک گوش میده دلم گرفته براش
- یکی از دوستان به همسرش گفته براش پد بهداشتی فلان مارک، سایز متوسط بگیره همسر موقع خرید یادش نبوده با خانوم تماس میگیره ولی خانوم جواب نمیده بعد از کلی فکر کردن به فروشنده ی خانوم میگه:

