شاید با خودتون بگید دم دختره گرم افرین و فلان، اما همین دختر وقتی رفت خونه احتمال زیاد بزنه زیر گریه، تا چند روز اعصابش سر این قضیه خورد باشه و برای هزارمین بار به کشورش لعن و نفرین بفرسته.
من کوچیکتر که بودم این سنی،تو برهه ی طلاق بودم، مامان که کلا حوصله بچه نداشت، بابا ام پول خرید اینارو نداشت. یکبار رفتیم خونه ی دختر دوستبابام کلی باربی داشت.برام مثل رویا بود. کلکسیون پاککنام داشت. یادمه یکی از پاککناش بد به دلم نشست برداشتمش. دختره شروع کرده به گریه کردن.
مگه غرورم میزاشت! دیگه پاککن ارزش نداشت، من درسمو در لحظه گرفتهبودم.
من دنبال جمله ی "بابا خودم برات میخرم بودم"
خلاصه این گونه شد که سنگین ترین بغض بچهگیم رو تجربه کردم. به حدی سنگین که ۶ سالم بود و هنوز یادمه
پدر هرجا هستی خیلی بد کردی.
این دختر کمی از اون دختر نداشت.
منم پاککن رو سفت گرفته بودم نمیدادم،بابامم اصرار که بده پاککن رو برگردون، تا این که پدر اون دختر دخترش رو راضی کرد که پاککن پیش من بمونه.
توی همون لحظه تمام وجودم از حسرت خالی شد، پاککن رو برگردوندم، اون بچه رو بغل کردم. و هرچه پدرم اصرار که حالا قبول کردن پاک کن رو بگیر.
منم با خودم فکر میکردم این دختره یجوری کلی عروسک داره اتاق خوابش مثل بهشته،این پاک کن ریز پروانهای چجوری باید براش مهم باشه! خلاصه بحث رسید به باباهامون، پدر اون بهش میگفت بابا جان بده پاک کنرو بهش من قول میدم برات بجاش فلان میخرم. بابای منم از شرم به من میگفت بابا پسشون بده.