دختر یکی از اقواممون که فوت شده بود پسرشو اوردم پیشم که چند دقیقه سرگرمش کنم اما انگار نه انگار یه گوشه کز کرده بود به عکس کوچیک مامانش که تو دستش بود زل زده بود بعد چند دقیقه دیدم دستمو گرفت گزاشت رو قلبش گفت:کیمی حس میکنم اینجام یچیز گیر کرده
باکلی نگرانی گفتم
۱۹سالمه
نه تاحالا رل داشتم
نه رفیق پسر
نه پارتی رفتم
نه گل کشیدم
نه سیگار کشیدم
نه مسافرت های مجردی رفتم
نه با دوستام هرروز یه کافه رستوران رفتم
نه تفریح انچنانی رفتم
نه لباسای انچنانی میپوشم
درکل حس میکنم عمرم بگای سگ رفته