سوار تاکسی بودم ۳ تا دختر داشتن جلوتر راه میرفتن راننده برگشت گفت ببینم این ۳ تا جنده کجا میرن، برگشتم نگاهش کردم گفت من ۳۰ ساله پشت فرمونم جنده رو از ۱ کیلومتری تشخیص میدم، قبل از اینکه حرفی بزنم بوق زد براشون، تو ذهنم داشتم یه جواب خوب برا حرفش آماده میکردم که
۱/
دست نوشتههای یک مرد افقی
6,382 posts
یک عمر با کفتارها همخونگی کردم//
این حال و روزم شد یه گرگ زخمی تنها//
نفرین به هرچی که به اونا معتقد بودم//
نفرین به من نفرین به ما نفرین به آدمها
Joined July 2015
- Replying to @ehephaeیهو یکی گفت اِاِ سلام دایی، یه صدای دیگه گفت: سلام بابا قیافه راننده دیدنی بود، یهو با یه حالت عصبی به من گفت من مسیرم عوض شده کرایه هم نمیخوام بفرمایید پایین خب به من چه خودش گفت ۳۰ ساله کارش اینه از ۱ کیلومتری تشخیص میده چرا من رو پیاده کرد؟
- چند سال پیش تمرین تئاتر که تموم شد سهیل اومد گفت وقت داری یکم حرف بزنیم، یه مسیری رو پیاده رفتیم در مورد نقشش چندتا ایده داشت آخرای مسیر گفت راستی این قرار آخر هفته همه میان؟ گفتم کسی نگفت نمیاد. فکر کردم اینکه خریدن جوجه و گوشت برای کباب اون روز افتاده گردنش سختشه یا پول نداره
- Replying to @ehephaeداد میزد، سهیل میکشمت، با ماشین از روت رد میشم، مومیاییت میکنم. اون روز سهیل پونه رو تا خونه هم رسوند، خودش میگفت تا خود مقصد پونه فقط بهش فحش داده و سرش داد زده. امروز زنگ زده بود خداحافظی کنه گفت داریم با پونه دخترم میریم استرالیا یکم بدشانس بود اما آخرش به پونه رسید
- Replying to @ehephae- میخوای من جوجه و گوشت رو بگیرم -نه میگیرم، میگم پونه هم میاد یکم نگاهش کردم و گفتم: چیزی شده؟ برام کلی از اینکه چقدر از پونه خوشش اومده و هرکاری میکنه نمیتونه سر حرف رو باز کنه حرف زد و آخرش گفت هرجوری میتونی من رو بهش برسون خواب و خوراکم شده این دختر.
- میدونم احتمال جاج شدن و هر اتفاق دیگهای از سمت جوامع فمینیستی و ... هست اما: امروز یه مسیر طولانی رو تو مترو بودم، ۳ تا خانم نشسته بودن یکی از این ۳ نفر کلا در حال گیر دادن به بقیه بود، پسر این طرف رو نگاه نکن، آقا اینجا جلوی من نباید وایستی برو اونور، چقدر زیادین شما مردا ...
- Replying to @ehephaeآخر هفته قرار شد من و سهیل با ماشین سعید بریم و بخاطر مسیریابی بدون نقص و عالی سعید ما نیم ساعتی دیرتر از بقیه رسیدیم سهیل دنبال پونه میگشت اومد بهم گفت نیومده که، از سارا پرسیدم پس پونه کو؟ گفت چند دقیقه پیش زنگ زد تو راهه فکر کنم برسه دیگه، هنوز جمله سارا تموم نشده بود
- Replying to @ehephaeروزش رو کامل کرد صاف زد به تنه یه درخت، صدای داد و بیداد پونه میاومد، هرچی فحش بلد بود به سهیل و خودش میداد، با صندوق باز و صدای جیغ و فحشهای پونه راه افتادیم، یه دور دیگه هم این جیغ و فریادها رو تو بیمارستان داشتیم دقیقا وقتی دکتر به پونه گفت دستت شکسته و باید گچ بگیری
- Replying to @ehephaeپونه ماشینش رو پارک کرد و اومد سمت ما، سهیل مثل بچهها از نیشش تا بناگوش باز شده بود، پونه رسید همین که به من دست داد و سلام کرد سهیل دستش رو اورد جلو که باهاش دست اما پونه فقط یه سلام کرد و رد شد، یهو سهیل گفت: پونه دست من کثیف بود دست ندادی؟
- Replying to @ehephaeپونه برگشت نگاش کرد و گفت: ببین اگه تو اختیار زبونت رو نداری من اختیار دستم دست خودمه و رفت پیش بقیه بچهها، به سهیل گفتم هیچی نگو ببینم چجوری میشه برات کاری کرد، یه ساعتی به صحبتای عادی گذشت تا کم کم بلند شدیم برای درست کردن کباب، سهیل گفت آتیش درست کردن با من تخصص خودمه
- Replying to @ehephaeذغال هم صاف افتاده بود تو یقه پونه، پونه داد میزد سوختم، سهیل مونده بود چکار کنه تا ما رسیدیم ببینیم چی شده سهیل دوید رفت بطری نوشابه رو اورد باز کرد از یقه پونه ریخت تو لباسش، تو تمام این مدت من داشتم به این فکر میکردم که دست این دوتا رو فقط با دستبند میشه بهم رسوند دیگه
- Replying to @ehephaeپونه گفت منم میشه ببینم چجوری روشن میکنی خیلی آتیش روشن کردن رو دوست دارم، پیش خودم گفتم خب مثل اینکه اوضاع داره درست پیش میره ، من و سعید مشغول آماده کردن کباب و جوجه بودیم، سهیل و پونه داشتن آتیش درست میکردن بقیه هم اونطرف مشغول بازی و صحبت بودن همه چیز خوب بود تا اینکه
- Replying to @ehephaeو دوباره داد پونه رفت هوا، سهیل پریده بود توپ رو بزنه درست روی پونه اومده بود پایین و با هم افتادن کف زمین، پونه از درد به خودش میپیچید و میگفت آی دستم، سهیل هم بهت زده نگاهش میکرد، جوری از درد به خودش میپیچید که معلوم بود یه درد ساده نیست، گفتم جمع کنیم تا کشته ندادیم بریم
- Replying to @ehephaeپونه آنچنان جیغی زد که دسته دسته پرنده از رو درختها بلند شدن و فرار کردن، هم سوخته بود هم تمام تن و لباسش نوچ شده بود، میخواست بره که کلی اصرار کردیم دیگه شده و اشکال نداره بمون خوش میگذره، موقع نهار پونه دورترین جای ممکن از سهیل نشست، همه چیز دیگه داشت نرمال پیش میرفت تا

