user avatar
Maryam Manouchehri
@eghlim
Writer | Chief Communications Officer
Tehran
Joined January 2013
  • Pinned
    user avatar
    امروز «گنجشکی بر گلو» که برای من تجسم کامل خیال‌بافیه منتشر شد. قصه‌ی زنان ساده اما قوی و جسور. قصه‌ی عشق، مرگ و اشتیاق زیاد به زندگی. قصه‌هایی از آبادان و بستان و بوشهر. قصه آدمایی که آفتاب بدی‌هاشون رو سوزونده. «اسمک عصفور عالقا فی حنجرتی... نام تو گنجشکی است آویخته بر گلویم»
  • user avatar
    صبح چشم باز کردم و اولین چیز به این فکر کردم یعنی چه کسی به این فکر کرد که روی بلوک سیمانی بالا سر خاک مهسا امینی بنویسه تو نمی‌میری، نام تو رمز می‌شود. با چه پیش‌آگاهی عمیق یا امید مستاصل یا تجربه‌ی قوام‌یافته‌ای گفت این جمله رو بنویسید.
  • user avatar
    توی آبادان یه فلکه هست که یک دستی دور مچ دست دیگه‌ای حلقه شده به نشانه جانشینی حضرت علی به پیامبر. حالا توی شهر به چه اسمی معروفه؟ فلکه مچ‌گیر.
  • user avatar
    دختر قالیباف می‌پرسه این‌که دختر پدرشه جرمه؟ اتفاقا سوال ما هم همینه. بچه‌ی کسی بودن جرمه؟ مثلا این‌که کارون حاجی‌زاده فرزند حمید حاجی‌زاده بود، جرم بود؟
  • user avatar
    واقعا به سنج‌دمام‌زنی ما فحش دادید؟ این رسم ماست. می‌ریم لب دریا، دمام اشکون شروع می‌کنه تا بعد باقی دمام‌ها و بوق همراهی‌ش کنن در صدا زدن مُم (مادر) دریا. برای وقتی که لنج از دریا برنگشته. که دریا بچه‌هامون پس بده. حالا هم توی خیابون امیری دمام می‌زنن که متروپل بچه‌هامون پس بده.
  • user avatar
    امروز شنبه، اول هفته، دلیل محکمی دارم که نباید خسته و ناامید بشم. دلیلم اون چند نفر زن بلوچی هستن که دیروز تظاهرات اعتراضی برگزار کردن. وقتی اونا توی دورترین نقطه و سخت‌ترین شرایط ایران دارن به جلو نگاه می‌کنن، کجا بهتر از پشت‌سرشون ایستادن برای راه رفتن و به آینده نگاه کردن؟
  • user avatar
    این رو برای ثبت در تاریخ شخصی خودم می‌نویسم. دیشب غرفه فرودگاه مهرآباد بهم خوراکی نفروخت چون حجاب نداشتم. بیسکوییت رو برگردوند توی قفسه و گفت تا روسری سر نکنی چیزی بهت نمی‌دم. من ازش خرید نکردم ولی ما زن‌ها همه اون رنگین‌پوستی هستیم که برای سال‌ها نمی‌ذاشتن سوار نقلیه عمومی بشه.
  • user avatar
    دبیرستان عینکی بودم. بارها با حواس‌پرتی بدون عینک رفتم مدرسه. هنوز درس شروع نشده، بدون اینکه زنگ زده باشم خونه، یکی می‌گفت منوچهری بابات اومده. از پشت پنجره می‌دیدمش. از کجا می‌فهمید؟ نمی‌دونم ولی همیشه می‌فهمید و بدون اخم‌وتخم میومد. کاش می‌شد پدرم رو از جهان بزرگ‌سالی پس بگیرم.
  • user avatar
    مبهوت کاری‌ام که حامد اسماعیلیون داره انجام می‌ده. چقدر شگفت‌انگیز و اثرگذاره. چقدر غم به اون بزرگی رو با صبوری و مداومت داره تبدیل به کار بزرگ می‌کنه. انگار یه دوربین باشیم از بالا به کاری که می‌کنه نگاه کنیم، یک تصویر فوق‌العاده ست. جمع شدن آدم‌ها از کران تا کران. #مهسا_امینی
  • user avatar
    مگه یادتون رفته که وقتی متروپل رمبید و مردم هنوز تن مرده‌ی بچه‌هاشون رو از زیر آوار پیدا نکرده بودن، اینا توی ورزشگاه آزادی جشن و پایکوبی راه انداخته بودن؟ بعد از اینا انتظار عزای عمومی دارید یا اینکه یه تیکه برچسب مشکی بزنن گوشه برنامه‌های تلویزیونشون؟ این عزای ماست فقط.
  • user avatar
    ۳سال پیش این موقع برادرزاده‌م به دنیا اومده بود. برادرم عکساش رو فرستاده بود و من و خواهرم روی مبل یه فروشگاه کفش نشسته بودیم و با تعجب و حیرت نگاه عکساش می‌کردیم و از هم می‌پرسیدیم چطوری این‌قد خوشگله؟ امروز تلفنم زنگ خورد، شماره برادرم بود، تا گفتم الو یه صدا ریزی گفت عمی مریم.
  • user avatar
    توی یکی از کنسرت‌های داریوش، ملت دارن باهاش هم‌خوانی می‌کنن که می‌رسه به اون‌جا که داریوش می‌گه وااای و مردم مهلتش نمی‌دن و همه با هم خودشون ادامه می‌دن دارم آتیش می‌گیرم… داریوش آروم توی میکروفن می‌گه خدا نکنه.
  • user avatar
    -درود به مردم شریف ایران، نوید افکاری هستم. -با عرض ادب بنده ژینا هستم. -تا آخرین لحظه اظهار پشیمونی نکردم. -بچه‌ها نخندینا! -دوس ندارم گریه کنن سر مزارم. -چه حسی بهتر از اینکه رها و آزاد باشیم؟ -من هم پسر کسی هستم. -آقا مظاهرات سلمیه، چرا آتیش می‌زنی؟ -بارون اومد و یادم داد…
  • user avatar
    سعی می‌کنم به روی خودم نیارم اما از عصر که نشستم پای خوندن لایحه عفاف و حجاب، انگار یکی چند سانت گره‌ی طناب رو دور گلوم سفت‌تر کرده. تصور این‌که قانونا انسان نیستم دیوانه‌م می‌کنه.