بعد از چهل دقیقه منتظر ماشین بودن، بالأخره یکی قبولم کرد و تا نشستم تو ماشین، با خنده گفت: از ۸:۳۰ میدیدم داری درخواست میدی، ولی حال نداشتم، گرفتم خوابیدم. الان باز پاشدم دیدم هنوز هستی، گفتم بذار ببریمش. :))))) امروز لطیفهای بودم برای آقای راننده.
احتمالاً خندیدن رندومترین چیزیه که ممکنه یه نفر بلد نباشه و بله عزیزانم، از معضلات بچگی من این بود که بلد نبودم چطور بخندم موقع عکس گرفتن. آخه شما اینو ببین! :)))))))
دیشب فهمیدم یکی از دوستهای دبیرستانم شده معاون مدرسه. انقدر بزرگ شدهایم که یکیمون میره تو دفتر، میکروفونو بر میداره و میگه اصغری ندو، محمدی آروم، بچهها زنگ خورده تشریف ببرید بالا و آخر ترمها، به مامانباباها کارنامه میده.