بچۀ متولد 77 روز اول سربازیش تو پادگان پنیک کرده. تماس گرفتن با خانواده که بیان ببرنش، خانواده گفتن ما سفر شمالیم خودتون یه کاری بکنین! بردنش بیمارستان ارتش. دیشب تو خواب ایست قلبی کرده و تمام:((((
ازبهت و خشم نفسم بند اومده
امروز تو تاکسی برای اولین بار هر چهار مسافر زن بودیم و هیچکدوم روسری نداشتیم.
راننده با ذوق گفت: خانومای محترم، براتون هایده بذارم؟
همه باهم گفتیم: بععععله!
#زن_زندگی_آزادی
موقع بازداشت پریود بودم. بعد از تشکیل پرونده در اوین، زن زندانبان مرا به اتاق کوچک و بهم ریخته ای برد. گفت همۀ لباساتو دربیار! به لباس زیر که رسیدم گفتم پریودم.
گفت اشکال نداره، لباس و پدت رو دربیار بنداز تو اون سطل، بهت شورت و پد جدید میدم.
درآوردم.
روایت مژگان کشاورز، کنشگر حقوق زنان:
«گفتند باید لخت بشی تا از تمام بدنت عکس بگیریم که اگر از اینجا خارج شدی نگی من را شکنجه کردند
خجالت میکشیدم. دستانم را در جلوی اندام خصوصیام میگذاشتم، مامور فریاد میزد: رو به من بایست و دستات رو بردار. حالا بشین و پاشو کن با پاهای باز!»
تو آسانسور شرکت یکی از همکارام، یه دختر ریزه میزه و آروم، دستش تو گچ بود و صورتش کبود.
گفتم تصادف کردی؟
گفت نه، شنبه میدون ونک گشت بهم گیر داد، اومدم مقاومت کنم پرتم کردن سمت ماشین،صورتم خورد به کنار در و افتادم رو آرنج. بعد هم برده بودنش وزرا. تو وزرا رسما دخترها رو کتک می زدن.
تا حدود سی سالگی دوست داشتم مادر بشم. بعدتر دغدغه های دیگه جایگزین شد و بعد از چهل سالگی دیگه میدونستم قرار نیست هرگز کودکی بدنیا بیارم. اما از دیروز که رفتم دکتر و متوجه شدم این امکان بصورت اورگانیک هم دیگه وجود نخواهد داشت حس عجیبی دارم. اندوه نیست، یه رهاییِ حسرتناک شاید.
در حالی که پشتم را به زن کرده بودم رانهام را بهم فشار میدادم که خون شُره نکند پایین.گفت یکبار بشین و پاشو کن! گفتم پریودم، ممکنه کثیف بشه زیرم. گفت طوری نیست.
شورت و پد را بهم داد و گفت سریع بپوش که بریم. نگاهم از پشت پردۀ اشک به لختۀ خون کف اتاق بود.
#ازپریودبگو#زن_زندگی_آزادی
ده سال باهم زندگی کردیم. نصف دنیا رو باهم گشتیم. دو سال آخرش میدونستیم شعله خاموش شده ولی داشتیم ادامه میدادیم تا او رضایت بده به تمام کردن. دو سال قبل، همچین روزی از سرکار که برگشتم خونه دیدم رفته. فقط یه نامه گذاشته بود که طاقت خداحافظی کردن نداشته. هنوز گاهی دلم براش تنگ میشه.
یادش بخیر با یکی بعد ۴ سال میخواستم خدافظی کنم، رفتم خونهش گفتم بشین مست کنیم، ویسکی ریختم پشت هم و حرف زدیم و گریه کردیم، سکس کردیم، خوابمون برد، برام حتی مولتی ویتامین خرید که هنگ اور نشم، منو رسوند خوابگاه، فرداش رسوندم ترمینال، خدافظی کردیم و واقعا تموم شد.
Closure!
دیدم یه فروشگاه پشت شیشه زده همکار فروشنده نیاز داریم. رفتم پرسیدم از شرایط.
از ده صبح تا ده شب ( دو شیفت که البته هردوش اجباری باید وایستاد) هفته ای شش روز، با حقوق پایه وزارت کار و بیمه!
بهش گفتم تکلیف اون ۱۳۶ ساعت اضافه کار در ماه چی میشه؟ مثل بز نگاهم کرد.
#بیگاری
چند روز قبل داشتم از فروشگاه محل خرید میکردم، یه زوج با ظاهر مذهبی همراه یه پسر بچۀ ۶-۷ ساله وارد شدن. خودم رو آماده کرده بودم که اگه تذکر حجاب دادن چه جوابی بدم. پسرک با تعجب و اخم زل زده بود به من. لبخند زدم و آروم بهش گفتم: چه کتونی های قشنگی! نگاهش رفت پایین سمت کفشهاش،
از عصبانیت داغ کردم. همین الان تو کوچه یه پسر بچه نهایت ۵ ساله نشسته بود داخل صندوق عقب یه ماشین کنار پیادهرو. تا رسیدم بهش گفت خاله میتونم خواهش کنم شال سرت کنی؟
بش گفتم عزیزم به شما ربطی نداره. تو کار بقیه دخالت نکن. قشنگ ریدن تو مغز بچه. تابلو بود بهش یاد دادن.
دوباره که نگاهم کرد چهرهاش آرومتر بود.
در کوتها و کامنتها عده ای توصیه کردن به کتک زدن و حذف این کودکان! یادمون باشه بچه ها همیشه ابزار سوء استفادۀ ایدئولوژیک سیستمها بودن و هستن. بجای برخورد قهری که مسلما نتیجۀ معکوس داره باید راههایی برای نجات اونها و امکان تغییرشون پیدا کرد.