پسرم رفته مدرسه شیر و تیتاب گرفته خورده، گفته چرا نون و پنیر و گردو و سبزی نمیخوری؟ گفته بدنم نیازی به اینا نداره، مامانم آش جادویی میپزه که توش آب استخون مُرده میریزه و معجزه میکنه، بیاید مچ بندازیم ببینید من قوی ام، انگشت همکلاسی ترک خورده و من رفتم توضیح دادم که عصاره آب قلم
مادر شوهر زنگ زدن که فردا نذری دارن🙂 +قبول باشه😊 تشریف بیارید+انشالله ، اگر می تونید یه مبلغی هم کمک کنید، پول گوشت خیلی شد🙄، +چشم میزنم به کارتتون 😳، زودتر هم بیاید من زانو درد دارم کمک کنی😐، گفتم من نمیتونم، شما هم نمی تونی مقدارشو کم کن اندازه توانت بپز، من نمیام، خدافظ
توی آشمون میریزیم و بچه فکر کرده استخوان آدمه، چقدرم به ننه ی جادوگرش با آشهای معجزه آسا افتخار کرده 🤦♀️ آخه یکی به اون پسره بگه فوضول به توچه بچم تیتاب میخوره یا کوفت یا زهرمار! الان خوب شد آتل بستنت ؟
چندسال پیش که وایبر اومد، یک گروه همکاران تشکیل دادن و یک همکار توش اشتباهی پورن فرستاد، لامصبو یادتونه که مث عطر مشهدی بود😅، اگر دستمون هم قطع میکردیم پیام پاک نمیشد، خلاصه کلا از خجالتش مهاجرت کرد یک شهر دیگه و زندگی جدیدی رو آغاز کرد 😁 امروز استوری واتساپ گذاشته، اگر👇
دوست دبیرستانم، 19 ساله بود که با ازدواج غیابی رفت استرالیا، نقشه کشی خوند، شهروند شد،کارمند شد، همش ماموریت و سفر و مرخصی سفرهای لاکچری تو، جدا شد، باز همون روند رستوران گردی و.، الان باز ازدواج کرده با یک فنلاندی ، چهارماهه دور دنیا میگرده، واقعا تو ایران پودر شدیم
وقتی یک خانم باردار از هوس و ویار میگه بعضی ها براشون غیر قابل باوره، حتی خود خانمهایی که باردار بودن و ویار نداشتن، چه برسه به سایر خانمها و آقایون، دخترم رو دوسه هفته باردار بودم و از بارداریم خبر نداشتم که 28 صفر روزی مثل امروز رسید و از یک هفته قبلش اربعین هم این بیقراری 👇
اینجا یکی نوشته بود رزماری بجوشونید به موهاتون اسپری کنید، به همسر قشنگم گفتم بخره، رفته عطاری گفته ماریجوانا دارید؟ 😬طرف به چهره و تیپ سرتاسر نور و معرفتش نگاهی اسکن وار کرده، چند لحظه پردازش کرده و گفته رزماری میخوای؟ برو از تو بلوار پشت سرت تازه تازه بچین ببر.عاشقشم 😂
والدین همسر الان خونه ما هستن و بعد از سریال سرزمین مادری مباحثه و گفتگوهای تاریخی و سیاسی بین همسر و پدرش آغاز شد، پسرکم خواست تو بحث شرکت کنه که همسر بهش گفت حاج آقا خودشون اینها رو می دونن ! منم هر چی بلدم از آقا بلدم، پسرم نه گذاشت نه برداشت گفت باباجون نیم ساعت داره 👇
به حرفهات با دقت گوش میده، اگر درست از بابات یاد گرفته بودی پنج دقیقه می گذاشتی منم حرف بزنم، از شما چه پنهون کیف کردم، قند تو دلم آب شد دیدم این طوری از خودش دفاع کرد، کمتر ازش اینطور واکنش های سریع دیده بودم، زنده باد نسل جدید ✌️
من آلزایمر بگیرم، از من چه خاطره ای داری که تو رو بیاد بیارم؟ 🧐
منم گفتم همون خاطره که میدونی 😬
جواب داد، شماها بیچارم کردین از 50 نفر که استوریمو دیدن 49 تاشون همکارن، 48 تاشون گفتن همون خاطره که می دونی 🤦♀️
معلم کلاس چهارم خودم بود، چشمای قرمز منو و باد دماغمو دید گفت گلم تو یه آزمایش بتا هم بده، گفتم بتا ؟ گفت به نظرم بارداری 😂 یه ظرف پیرکس گنده هم برای فامیلشون کنار گذاشته بودن، دادن بهم و من اونشب تا صبح راحت خوابیدم 😂
شوهرم هم نبود ماموریت بود، پسرم دو ساله بود رفتیم با هم دور زدیم خیابونها رو، نخیر، تخم شله زرد رو ملخ خورده بود، دوباره زنگ زدم به همکارم، گفتم ببخشید من بیرونم، میشه بیام شله زردمو (دقت کنید شله زردمو 😅) ببرم؟ گفت آره بیا خونه مامانم، آدرس داد و رفتم و گس وات؟ مامانش👇