user avatar
🦋
@PikiKhanoom
Joined March 2022
  • user avatar
    خبر خیلی خوبی شنیدم، داشتم زیر بارون برای خودم موزیک گوش می‌دادم و ریز می‌رقصیدم که یه پسر اومد سمتم و با لحن توهین‌آمیزی گفت: «به چه حقی تو خیابون مملکت اسلامی قر می‌دی؟ بی‌خانواده!» تا اومدم هندزفری رو دربیارم و جوابشو بدم، یه پیرمرد از دور اومد سمتمون. رو به اون پسر گفت:
  • user avatar
    به عنوان کسی که دوتا دایی جانباز شیمیایی و اعصاب و روان داشتم و اخیرا شهید شدن،از طرفشون میگم:ارزشی!داییام برای دغدغه های تو جنگ نرفتن.برای خاک،برای آزادی دخترا و پسرای این سرزمین رفتن. پ.ن:هر دوشون وقتی بی‌حجاب بیرون میرفتم حمایتم میکردن و با خنده میگفتن این جسارتت به داییت رفته
  • user avatar
    یه شماره ناشناس زنگ زد. جواب دادم. صدایی لرزون، خسته، با یه التماس فروخورده گفت: «سعید؟ من دارم می‌میرم… میشه دوسم داشته باشی؟» خشکم زد. نفسم بند اومد. نه از ترس… از سنگینی اون جمله. فکر کردم چقدر سخت بوده گفتنش. و حالا، اشتباه گرفته. یعنی باید دوباره از اول تکرارش کنه.
  • user avatar
    Replying to @PikiKhanoom
    پیرمرد رو به من کرد، یه لبخند زد و گفت: «دخترم، نگران نباش.» بعد هم منو دعوت کرد به یه چایی گرم زیر بارون. امروز نه فقط بارون قشنگه و من خوشحالم، که حال خوب و حمایت اون پیرمرد هم همیشه گوشه قلبم میمونه.♥️
  • user avatar
    همه خاطراتم از بابام شیرینه. یه شب نوجوون بودم، تا دیروقت با دوستام بیرون موندم. مامانم زنگ زد گفت: یه ربع دیگه خونه‌ باش! من فقط یه ساعت راه داشتم. فقط پرسیدم: بابا خونه‌ست؟ گفتن آره... خیالم راحت شد. سه ساعت بعد برگشتم بی‌سروصدا رفتم تو اتاق. بابام اومد پرسید: شام خوردی؟
    محبت‌آمیزترین رفتاری که از پدرتون یادتون مونده چیه؟
  • user avatar
    دو تا خواهر کوچولو، یکی حدود سیزده ساله و اون یکی شاید شش ساله، با هم اومدن کافه و یه سیب‌زمینی سفارش دادن. خواهر بزرگه با مهربونی تمام، لقمه‌لقمه سیب‌زمینی‌ها رو به خواهر کوچیک‌ترش می‌داد، با اون دقت و نرمی‌ای که فقط از دلِ خواهر در میاد. اون‌قدر صمیمی و دلنشین بودن که اولش
  • user avatar
    Replying to @PikiKhanoom
    «به دختر من گفتی بی‌خانواده؟» بعد دستشو گرفت، گوشیشو درآورد و با خونسردی ادامه داد: «الان زنگ می‌زنم ۱۱۰ که بفهمی مزاحم دختر من شدی یعنی چی و با چه خانواده‌ای طرفی.» پسره که حسابی جا خورده بود، سرشو انداخت پایین و سریع رفت.
  • user avatar
    مملکت جذابیه! جلوی پالادیوم پلیس به هیچ ماشینی اجازه توقف نمی‌داد، هرکی می‌ایستاد می‌گفت یا جریمه‌ات می‌کنم یا می‌فرستمت پارکینگ؛ حتی به راننده‌ای که فقط گفت منتظر کسیه. اون بنده خدا هم مجبور شد بره. اما بلافاصله یه بنز مای‌باخ رسید. راننده‌اش خیلی راحت گفت:
  • user avatar
    هیچ‌کس با زور مجبور به امضای مهریه نشده، امضا با اختیار بوده. اینکه بعدش مردها ژست قربانی می‌گیرن، پاک کردن رد پای انتخاب خودشونه. اولین فریب همینه که روز عقد خودشون مهریه رو پذیرفتن، بدون اینکه گفته باشن از اول قصدی برای پرداختش نداشتن.
    طنز تلخ؛ تجمع دیروز قربانیان مهریه
  • user avatar
    بابام خیلی مودبه، تا حالا یه بارم بهمون تو نگفته. یه بار اومد باهامون مشورت کنه که میخواد یه مرغداری بخره. گفت: میخوام بیشترش مرغ تخمی باشه. من و برادرم یهو زدیم زیر خنده گفتیم: خب مرغ خوب بگیر، چرا تخمی؟ با نهایت جدیت گفت: تخمی خوب میگیریم! ما که فقط می‌خندیدیم.
  • user avatar
    بیست سال پیش، یه ماه تموم، هر روز بین دو شهر رفت‌و‌آمد می‌کردم برای دانشگاه. با مقنعه و مانتو، لباس کامل و رسمی، سوار یه ماشین شدم که سه تا مسافر دیگه هم داشت. اون موقع‌ها ماشین خطی نبود، باید با هر چی گیرت میومد می‌رفتی.
  • user avatar
    Replying to @PikiKhanoom
    پنج دقیقه اینجا وایستم تا کسی بیاد بعد می‌رم. پلیس هم با لبخند اجازه داد. نتیجه؟ نزدیک یه ربع همون‌جا ایستاد تا خانمی تشریف بیاره و بعد تازه حرکت کرد. قوانین ساده‌ای که باید برای همه یکسان باشه، تو این مملکت بسته به مدل ماشین و موقعیت آدم تغییر می‌کنه.
  • user avatar
    ولی من داره چهل سالم میشه و ترسیدم....
  • user avatar
    بهش گفتم همه دارن عکس عروسی ماماناشونو میذارن،با یه ذوق بچه‌گانه رفت سراغ چمدونای قدیمی،آلبوما رو درآورد و گفت تو هم بذار. از این عکس گرفتم،گفت زشت‌ترینشو انتخاب نکن بدجنس. خندیدم گفتم مگه میذارم تو از من خوشگلتر باشی؟همین عالیه😈 با یه برق خاص تو چشاش گفت راست میگی همینو بذار♥️
    دلم میخواست این چالشو شرکت کنم ولی شما میومدین میگفتین کاش شبیه مامانت بودی، داغ دلم تازه میشد.