من داشتم تو خیابون انقلاب قدم میزدم، یه دختر پسر خوشتیپ جلوتر از من داشتن راه میرفتن. اتفاقی دنبالشون رفتم وارد کوچه کیمیا و مرکز فرهنگی سفارت فرانسه شدن. رفتم دیدم وای چه کتابخونه بامزهای دارن، شروع کردم فرانسوی خوندن، وقت هم داشتم چون از دانشگاه اخراج شده بودم.
آره خلاصه:))
یه روز داشتم برای دوست دختر قبلیم از سوپرپوزیشن در کوانتوم میگفتم و چون عکاسی میخوند، پیش زمینهای نداشت ولی هر بار با سوالهاش و طرز تفکرش جوری غافلگیرم میکرد و ذهنم رو باز، که هفته بعدش یه جلسه گذاشتم تو دانشکده از اهمیت گفتگو در مورد فیزیک با غیر فیزیکیها صحبت کردم:))
داستان اینطوریه که روزی روزگاری، در کوچه پس کوچه های کریم خان، حوالی مرداد ۱۴۰۰، خونهای بود که ما بهش میگفتیم «نیما و شرکا» که اونم از داستانهاش شاید کلی بعدا گفتیم.
روبهروی اتاقِ نیمای داستان، یه خونهی خالی بود همیشه. تا اینکه در یک روز گرم تابستانی، یک چیزی شبیه روح از
امروز ظهر هم یه زوج تقریبا مسن فرانسوی چون فهمیدن ایرانی هستم بهم ۱۰ یورو تیپ دادن چون از اسرائیل متنفر بودن و گفتن دمتون گرم جلوی اسرائیل وایسادید.
منم حس واقعیم به این اتفاقات رو براشون توضیح ندادم چون نیمهی دوم هر ماه، بردهی سرمایه داری هستم.