پسرمون تو بغلمون به دنیا اومد،
تو بغلمون بزرگ شد و بیست سالش شد،
تو بغلمون تیر خورد و جون داد،
تو بغلمون رفت زیر خاک و هدیه به میهن شد.
متاسفم صادقم که من نفس میکشم و تو سهمت از این روزگار گلوله شد.
متاسفم.
من رتبه دو رقمی کنکور بودم و امیرکبیر درس خوندم،
شغل مدیریتی دارم و درآمدم خوبه،
به خودم میرسم و روتین پوستی دارم و هفتهای چهار روز تمرین میکنم،
دوستای قدیمی خیلی خوبی دارم،
بعضی شبام مثل سگ گریه میکنم.
پسر خوار شدیم، خفیف شدیم، آواره شدیم، جنگ زده شدیم، روانی شدیم، فقیر شدیم و فقیرترم میشیم؛
اونوقت یه سریا به هیچ جاشون نیست و از همین الان برگشتن به زندگی سگی قبل جنگشون. شما دیگه چه جونوارایی هستید.
عاشق این دختراییام که آویزون پسرا نیستن، خودشون با دوستاشون برنامه میکنن، سفر میکنن، زندگی میکنن. بتونی یه دونه از این دخترا رو بدست بیاری، زندگی رو تموم کردی.