امروز یه مرد به بدن یه زن دست زد و اون زن واکنش نشون داد و مرد رو زد و مرد برگشت که زن رو بزنه و بهش میگفت جنده. من چنان از ته گلو داد زدم دست روش بلند نکن حرومزاده و یه سری جمله دیگه که یادم نمیاد که گلوم هنوز درد میکنه.
مشکل بزرگ من اینه که تلاش کردن رو بلد نیستم. بچه بودم تا ۱۱ سالگی بدون درس خوندن آنچنانی شاگرد اول بودم. بعدش دیگه جواب نداد و متوسط و یه وقتها ضعیف بودم. بعدش هم کلا هوا کردم.واقعا اون افسانه آدم باهوش که همه چی رو خودش بلده و زمان نمیذاره باعث شده درجا بزنم. الان میگم چرا/
وای من تازه فهمیدم برداشتن توییت یه آدمی رو کوت کردن که این دنیا نشد دنیای دیگه و گفتن 《من تو همین دنیا خوشبخت بودم》با عکس زیدی =)))))) خیلی بیملاحظه بودن میخواد. کاملا شبیه این که معلول ببینی بگی خداروشکرت.
عمه یه چیزی در مورد حامد همایون گفت، یه کم بعد از محتوای حرفش فهمیدم منظورش حامد اسماعیلیونه و بهش گفتم که حامد همایون خواننده است. گفت آره آره میدونم اون که حرف نداره، مثل پدرش. اینجا منظورش همایون شجریان بود.
تا یه سنی باور داشتم باهوشم و هر چی کسکلک کنم باز تهش خوبم. بعدش وارد محیطهای بزرگتر شدم و دیدم خیر. خیلی هم معمولیام. بعد چون در نظرم اینطور بود که آدم باهوش فقط موفق میشه و هوش نداری دیگه چه فایده تلاش کنی؛ هی درجا زدم. حالا که یه مسیر مناسبی پیدا کردم هم تلاش بلد نیستم.
یه خانم اومد پای بساط و قیمت کرد و بعد پرسید آرایشگاه نمیشناسی این اطراف؟ دیت اولمه و خیلی داغونم، از شیفت اومدم. میخوام یه مژهای بذارم و فلان. من که قطعا اینجا آرایشگاه نمیشناختم ولی در اقدامی عجیب بهش گفتم من امروز لوازم آرایش همراهمه. با این که خیلی حساسم رو لوازم آرایشم/
پسرا وایساده بودن نگاه میکردن و من و یه دختره مثل ببر زخمی حمله کردیم سمت مرده. به منم میخواست حمله کنه ولی نه با اعتماد به نفس اولش وقتی دختره تنها بود. من اصلا شجاع نیستم ولی ناخودآگاه پاره میکنم انگار مردی بخواد زنی رو اذیت کنه.
احساس کردم من باید به این دختر کمک کنم الان که یه کم مودش بیاد بالا و با این حجم بدون اعتماد به نفس نره اونجا. هی میگفت بیروحه صورتم و داغونم و از کار اومدم و کاش امروز قرار نمیذاشتم. یه کوچولو رنگ دادم به صورتش و گفتم خیلی هم خوب و قشنگی. داشت میرفت گفت خیلی خوب شد دیدمت 🥹🥺