برادرزادهم ۱۳ سالشه
کنارم دراز کشیده بود میگفت: عمه میدونم هم دوتا داداشت مُرده هم بابات
میدونم سختته
ولی تو به خودت برس و شاد باش،دخترت بعدها بهت افتخار میکنه
همهی اینهارو درحالی میگفت که داشت موهامو ناز میکرد….
یه روزی در حال رانندگی بودم و بابا کنارم بود
یهو خیلی بلند گفت: دستت رو بگیر اینور! از اونجا رد نشو
مات و مبهوت نگاهش کردم
ادامه داد: برادرت که تصادف کرده بود، جنازهش افتاده بود اونجا و خونش از اونجا ریخته بود تااا اینجا.
اون موقع سیزدهسال از ریختن اون خون روی جاده میگذشت…
شد هفده سال
از مرگ ناگهانی برادر بزرگم ۵۰ روز بعد از جشن عروسیش
یه عزای واقعی و تمام عیار
چه میدونستم هفده سال بعدش دیگه بابام و اونیکی برادرم رو هم ندارم
کُردها توی عزا یه آرزو برای صاحب عزا میکنن
میگن: انشالله که فقط همین یادتون بمونه
و منِ هفدهساله چه میفهمیدم این یعنی چی
یک هفتهس کارمند دادگستری اذیت میکنه و جواب درست نمیده
دیروز و امروز رسماً پرخاش کرد که شما هر روز داری وقت منو میگیری و دیگه نه من نه همکارام جواب نمیدیم انقدر هم نیا
گفتم موکل دو میلیارد تومن حقالوکاله داده به من برای همین کار
آخ قیافهش دیدن داشت😆
پ.ن: مثل سگ دروغ گفتم.