گوشی را که روشن کردم، پیام از" یاعلی" نامی در

شاد آمد.

سلام خوبید، لطفاً پیام های دوستم را برای خودم

بفرستید.

صدایت کردم و گفتم حمیدی فر پیام داده، فکر

کنم اشتباهی هم فرستاده

برایش نوشتی، سلام حمیدی چطوری، احیاناً پیام

اشتباه نفرستادی؟

جواب آمد من خانم حمیدی هستم

البته شاید

اوکی

یا علی✋🏻

تو هم امان ندادی بلاکش کردی و حذف مخاطب.

همین چند روز قبل بود که "یاعلی" به شاد پیوست

پیامش آمد، با بیوگرافی "یا علی گفتیم وگلها وا

شد" با نام حمیدی فر.

همه چیز را که کنار هم میگذارم پای احساس را

وسط این ماجرا میبینم

بیوگرافیِ تو را خودم سالهاست نوشته ام" یا علی

گفتیم و عشق آغاز شد". اسم و فامیل و حتی نام

پدرت هم بخاطر تشابه اسم و فامیلی با یکی از هم

کلاسی هایت آنقدر گویا هست که محال است با

کسی اشتباهت گرفته باشد.

عجیب اینکه شماره ای از خانم حمیدی نداریم که

پیامِ به شاد پیوستنش برایمان بیاید

شاد با گوشی و خط من فعال است و تمام

دوستانت می دانند تو گوشی هوشمند نداری.

حدس می زنم که حدسم باید درست باشد.

البته به تو نگفتم که ذهنت درگیر نشود.امّا تو را

کنجکاو دیدم نسبت به این ماجرا.


برچسب ها: عاشقی , احساس

شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵ | 17:6 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

کارنامه را آقای مدیر در صفحهٔ شخصیِ هر دانش_

آموزی در شاد فرستاد.شرط امسالِ حضور در زائر_

سرا، معدل بالای۱۹بود و برایش من شاهد بودم بر

خلاف همیشه، تلاشت را کردی و با وجود منّتی که

مدیر محترم بر سر دانش آموزان گذاشت که با

نهایت ارفاق دبیران، نمرات لحاظ شده،من تلاشت

را اثرگذارتر از ارفاق دیدم و خوشحالم برای معدل

خوبی که کسب کردی. ۱۹/۱۴

خوان اوّل شرط معدل را به سلامت گذراندیم.

خوان دوّم انتخاب رشته است. دو راهی تجربی و

ریاضی.ریاضی منطقه سه، تجربی منطقه دو یا یک

کاش زودتر از این خوان هم گذر کنیم.


برچسب ها: معدل , زائرسرا

جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ | 1:54 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

از بعد از آن بیماریِ قبلِ امتحانات، دیگر وزنی که

از دست داده ای، برنگشت و این ده روز ماه محرّم

را هم حسابی آفتاب سوخته و جزقاله شده ای.

باور کردنی نیست، آن بچهٔ بی نهایت سفیدِ شیر_

برنجی،حالا تا به این قدر سیاه سوخته شده باشد.

تازگی ها هم که ساخت و تعمیر زائر سرا شروع

شده و از هفت صبح که می روی، گاهی پنج غروب

به خانه برمیگردی،ساعت هفت غروب تا یازده شب

را هم میدان داری. چه شود!

همین روزهاست که کارنامه ات بیاید و بین تهران،

قم و شاید یکی از شهرهای مرکزی یکیش را باید

برای ادامهٔ درست انتخاب کنی، تهران را که به

خاطر مدارسی که در مناطق نچسبش تراز آورده-

ای را اصلاً نه من می پسندم نه پدر، قم را هم اگه

قرار است مثل حالا حاشیه نشین باشیم، ترجیحم

به نقل مکان به شهرهای بهتر است.

کاش این سه سال هم مثل این پانزده سال از

عمرت که ندانستم و نفهمیدم، چطور گذشت، چشم

بر هم زدنی، گذر کند، تا بعد از دانشگاه رفتنت،

پدرت را که گوش شیطان کر،تا آن موقع باز نشست

شده را، راضی کنم، در روستای خوش آب وهوایی

ساکن شویم.دیگر تابِ زندگی شهر نشینی و دود و

دَمش را، شلوغی و بی تفاوتیِ آدم هایش را ندارم.

کاش این سه سال هم زودتر بگذرد.

دلتنگِ مرغ و خروس های نداشته ام، زمینی که

قرار است به دست خودم سبزی کاری کنم، گاو و

گوسفندهای رویاهایم که پدرت به چراگاه می برد

و من هرروز صبح، زندگیِ سبکِ کوکب خانمی ام را

با کره محلّی و تخم مرغِ خانهٔ خودم و نانی که به

دست خودم به تنور داغ چسبانده ام، به همین

دلچسبی و زیبایی شروع کنم.

چه می شود کرد"آرزو بر جوانان عیب نیست! "


برچسب ها: جابجایی , روستا , کوکب خانم

سه شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ | 5:40 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

امشب اتفاق عجیبی افتاد!

دوستم که آخرین بار عید نوروز دیده بودمش

نزدیکی های ساعت دوازده آمد موکب.

رفتم پیشوازش و قبل از اینکه در آغوش بگیرمش گفتم

سرما خورده ام، محکم تر در آغوش فشرد و گفت چه بوی

خوبی می دهی،و شروع کرد به بوییدن چادرم و روسری

و حمایلی که آویخته بودم روی چادرم، رسید به حمایل و

و با تمام وجود بو کشید و گفت بوی عطر می دهد این آویز

خودم هم بوکشیدم و در کمال حیرت متوجّه بوی عطر حرم

شدم، کمی آن طرف تر، همسرِ بانیِ موکب نشسته بود گفت

من هم متوجهٔ بوی عطر حرم شدم، نظر کرده ای.!

و شاید کمتر از چند دقیقه بوی، عطر حرم، کاملا از روی حمایل

از بین رفت.

هیچ تعبیری برایش ندارم!


برچسب ها: نظر

چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵ | 2:8 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

سرندی پیتی را دهه شصتی ها خوب خاطرشان

هست اژدهای صورتی رنگی با چشمان درشت آبی

رنگ.چهارشبی را که خادم حسینیه بخش کودکان

شده ام. دختر پنج ساله ای با چشمان درشت و

مژگان بلندی شبیه به همان سرندی پیتی نظرم را

جلب کرد، لبخند ملیحش، نگاه معصومانه اش، و

شیطنت کودکانه اش.شب دومی که با هم صمیمی

تر شدیم، یکهو بی مقدمه گفت من مامان ندارم،

مامانم منو داداش بزرگمو کوچیک که بودیم

گذاشت و رفت. به بابا التماس میکنم میشه برام

یه مامان بیاری، میگه من که نمی تونم خدا باید

براتون یه مامان بیاره.

اسمش را گذاشتم سرندی پیتی و هر بار که

صدایش میکردم می خندید، دیشب با چه هیجانی

آمد و گفت ببین کی اومده سرندی پیتیِ تو اومد.

دیشب نقاشی اش را که کشید آمد روی پایم

نشست و گفت خاله میشه توی بغلت بخوابم،

محکم بغلم کرد و شاید ده تا بوسه روی صورتم

زد.موقعی که دعای بعد از زیارت عاشورا را می

خواندند، گفتم سرندی پیتی بیا دعا کنیم، خدای

امام حسین خیلی مهربان است. گفتم برای تو چه

دعایی کنم گفت مگه دیشب بهت نگفتم من مامان

ندارم، دعا کن خدا یه مامان بهم بده، یه مامان

شبیه تو.بعد گفت اگه دختر نداری می تونم به

بابام بگم بیام دختر تو بشم. بابام میره یه دختر

دیگه میاره.از احساساتم فقط می توانم این را

بنویسم که قلبم از درد مالامال است.

از امشب به چای خانه خواهم رفت، گمانم این

وابستگیِ بی اندازه کار دستمان دهد.


برچسب ها: یتیم

جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ | 15:50 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

ناخواسته شده ام خادم الحسین

داستانها دارد این خادمی که خواهم نوشت.



پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵ | 2:30 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

زیر لب آرام گفتم..... جن دوباره پیدایش شد!

(مخاطبم همسایهٔ بیش از اندازه مردم آزارمان)!

تو چطور شنیدی! آن هم از آن اتاق و لحن صدایت

مامان سرزنش گرانه ای به خودش گرفت و گفتی

ماماااان این حرف ها چیه، من که کف خیابون

بزرگ شده ام با آدمهایی که سلام و علیکشان هم با

فحش شروع میشه،از این حرف ها توی فکرم

هم نمیاد.تو که همیشه منو دعوا میکردی هیچ

وقت حرف زشت نزنم چرا به زبون میاری.

راستش را بخواهی بسیار خجالت کشیدم،همیشه

مراقب بوده ام در عصبانیّت هایم حرفی نزنم که

الگوی بدی برای تو باشم.پدرت هم شبیه من.

به قدری که گاهی خواهرزاده ام با تمسخری

دوست داشتنی می گفت، شماها من را یاد سریالـ

های تلویزیون می اندازید همین قدر رسمی و

مبادی آداب. راست هم میگفت، برای همین هم تو

از چشم تمام اهالیِ مدرسه و محّله ، جزو مؤدبـــ

ترین ها بوده و هستی، و خدا را شکر میکنم.

ولی طفل دیوانهٔ من! تو کجا کف خیابان بزرگ

شده ای؟آیا منظورت این صد شب میدان داریست!


برچسب ها: فحش , کف خیابان

جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ | 15:42 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

همان طور که پدرت جرأتش را ندارد من هم جرأت

این را ندارم،رو در روی پدربزرگت بإیستم. این

شخصیّتِ رضاخانی، که در این بیست سالی که

عروسشان هستم دو خصلتِ «اشکش دم مشکش»

و « دیکتاتور» بودنش،_همه را نمی دانم ولی_ من

و پسرش را به ستوه آورده.

از آن آسه برو بیاهایش برای مچ گیری گرفته تا

الان که باید مدام به جان من غر بزند که چرا اجازه

میدهم تو شبها به اجتماعات بروی.وقتی هم

مقاومتِ مرا می بیند، مرگ و نابودیِ اعتقاداتم را

آرزو میکند و من آرزو میکنم ای کاش دل و جرأتش

را داشتم تا آن نابودی را حوالهٔ خودش کنم.

آن ماهوارهٔ بی صاحب مانده، اگر نبود شاید اینها

اینقدر دور برشان نمی داشت،که دانای کل هستند.

کاش می فهمیدند علّتِ این دیر به دیر رفتن ها و

بی رغبتی های ما به منزلشان،همین رفتار و مَنِشِ

خودشان است.

تمام سه ماهی که آمریکا و اسراییل، شهرها را

بمباران می کرد، ترسی از مردن نداشتم، ولی می_

ترسیدم من و پدرت بمیریم و سرپرستیِ تو، دست

این ها بیافتد و به فرمودهٔ مولا«دل نوجوان مانند

زمین خالى است،هر آنچه در آن انداخته شود، مى

پذیرد..» و اینها با محبّتِ و آزادی های افراطی،و

افکار و عقایدِ مسمومشان، ذهن و قلب و روح

تو را هم مسموم کنند.

در همه حال سپردمت به خدای بزرگ و بعدش به

دست امام زمان (عج). چه بودیم چه نبودیم...


برچسب ها: پدربزرگ , دیکتاتور , اعتقاد

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ | 9:27 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

فصل امتحانات است آن هم ظاهراً از نوع مجازی

امّا تو و همهٔ هم مدرسه ای ها با تدبیر سیاست_

مدارانهٔ مدیر،حضوراً به مدرسه می روید . این

جنگ هم شبیه عصر پلیدِ کرونا بهانه ای شد برای

از زیر بار درس نخواندنِ درس نخوان ها و درس

نخوانده ها.

بی فکرهای به ظاهر عاقل! چهار روز مانده به

امتحانات را تصمیم به رزمایش در دل کوه گرفتند،

اصرار کردم که نرو، بیمار می شوی و می افتی و

همان وقت اندک را هم برای درس خواندن از دست

می دهی. قسم و آیه آوردی که کتاب می برم و

قول میدهم که بخوانم،فلانی ها هم هستند،بهتر

است بگویم فلان فلان شده ها.

اگر نه هم که می آوردم،اگر نمی رفتی هم، ساعت_

ها باید قیافه می گرفتی و غر می زدی و آن وقت

است که دلم می خواهد بگیرمت به باد چک و

لگد.امّا و این وسط یک امّا آزارم میدهد،که دیگر

زورم به تو نمی چربد. تو قوّت به بازوهایت آمده و

من ضعف را خوب درک میکنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با صورت آفتاب سوخته و بدنی گر گرفته برگشتی

از راه نیامده حمام و بعد خوابی چند ساعته.

فردایش روزمان با تب و لرز اسهال و استفراغ

شروع شد، دوستت، او هم به درد تو مبتلا شده

بود از نوع خفیفش. دکتر رفته بود و بسته ای

قرص دوایش کرده بود.

یک شبانه روز را با تب و لرز و عق زدن و لینت

مزاج گذراندی. بوی مریضی همه جای خانه را

گرفته و من هم مدام دستم به دستگیرهٔ پنجره

برای تهویهٔ هوا. بازش میکنم لرز میکنی، می بندم

خانه بوی مرض میگیرد.چاره ای نبود دیروز

امتحانت که خوشبختانه آنلاین برگزار شد را دادی

آن هم با کمک کتاب و من.خدا ببخشد،اگر بیمار

نبودی،دخالتی نمی کردم. بعد از ظهر هم بردمت

درمانگاه. ویزیت، دکتر، دارو.

آمپولت را خودم در خانه زدم. دارو ها را هم سر

وقت دادم، ولی فقط کمی بهتر شدی. فردا هم

امتحان عربی داری و لای کتاب هنوز باز نشده،

چاره ای نبود مدیر، دست بچه ها را برای مجازی

هم باز گذاشته بود آن هم با دوربین و صدا یعنی

خوابِ تقّلب را باید ببینی.

می دانم این یکی دو روز را مهربانتر شده ام،تو

باور نکن این مهربانی را، ته دلم می خواهم کلّه ات

را از تن جدا کنم بخاطر حرف هایم که گوش

ندادی. خلاصه که خیلی واجب بود سر امتحانات،

آن بی عقل های به ظاهر عاقل، رزمایش بدهند.

۹/۳/۱۴۰۵

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز روز دهم است که از دوران بیماری ات می

گذرد چند عکسی که از دوران بیماری ات گرفته ام

همه را به وحشت انداخته از این حجم وزن کم

کردن و لاغری. بگذریم که روز چهارم بیماری ات در

حالی که تو بهتر بودی، من هم به درد تو مبتلا شدم

از نوع تب و لرز شدید و تعریق سرد و دو روز را در

بستر و نیمه بی هوش به سر بردم.

این نکته را همیشه به خاطر بسپار" هرکس به

حرف مادرش گوش ندهد، باید منتظر عواقب

بعدش باشد"


برچسب ها: بیماری , امتحان , رزمایش

سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ | 22:42 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |

گمانم مغز آدمی گاهی خودش را به کوچهٔ علی

چپ می زند که بتواند از خاطرات ناخوشایند گذر

کند، من هم دیگر اصرار ورزی نخواهم کرد برای

یادآوری خاطراتِ سه ماهی که گذشت.هرچند گذر

زمان یکباره چیز هایی را یادت می آورد که شاید

در همان برهه از زمان، باز هم مغز تصمیم به

فراموش کردنشان گرفته باشد، مثالش را هم

بگویم! همین چند روز پیش بود که یکباره خاطرم

آمد، وقتی کلاس دوّم راهنمایی بودم که بهتر است

بگویم ۱۲ساله در مدرسه زمین خوردم و تا مدّت_

های مدیدی از درد لگن خاصره رنج بردم، حتّی

خاطرم آمد برای نشستن و برخاستن، عذابها

کشیده بودم، و برایم تعجّب آور است،این من که

شاید یک ماه را لنگان لنگان و دست به دیوار مسیر

خانه تا مدرسه را رفته بودم، ساعت ها از اتاق

بیرون نمی آمدم، حتّی همین چند روز قبل، ذهنم

رنگ و روی پریدهٔ آن روزهایم را خاطرم آورده بود،

عجبم ازینجاست که چرا این رنگ پریده توجّه

کسی از اهلِ خانه را جلب نکرده بود و آن پای

لنگان. که بعدها یعنی ۱۳ سال بعد، ماه های آخر

بارداری ام مجبورم کرده بود شبیه اردکی پاشکسته

راه بروم. این هم از خانوادهٔ شلوغ و پلوغِ دهه

شصتی های بی نواست که بیچاره پدر و مادرها

نمی دانستند به کدام بچه رسیدگی کنند چه رسد

تشخیص رنگ و روی پریده و پای لنگان دخترکی

نحیف که خودش هم شبیه مجرمها سعی میکرده

این حادثه را سر به مُهر و مسکوت نگاه دارد.

نتیجه گیری اش می شود اینکه هرچه خاطرم آمد

خواهم نوشت و باقی را حواله می کنم به بایگانی

خاطراتِ فراموش شده


برچسب ها: خاطرات , فراموشی

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ | 19:57 | 𝓔𝓵𝓪𝓱𝓮𝓱 |
مطالب قدیمی تر