داف‌ها عرق نمی‌کنند.

۱۹ آوریل
۲۲:۵۵
غروب بچه از روی صندلی افتاد و صدای گریه‌اش رو میشنیدم. ولی نتونستم از جام تکان بخورم. وقتی خوابید بلند شدم و رفتم اشپزخونه رو تمیز کردم و بعد به بچه سر زدم و خیلی غمگینم که وقتی داشت گریه می‌کرد پیشش نرفتم که دلداریش بدم. اینطور چیزی در خاطر بچه برای همیشه میمونه، ولی یادش میره که در این دو روز بیشتر از ۱۰۰ صفحه براش داستان خوندم. کاش حداقل بدی‌هام رو که به یاد میاره، خوبی‌هام رو هم فراموش نکنه.

۲۲ آوریل
۷:۵۴
دیروز صبح داشتم به این فکر می‌کردم که چی میشه مثلا تصمیم بگیرم و بعد تغییر کنم و همه چی رو عوض کنم؟ آیا واقعا این به تصمیم من بستگی داره؟ وقتی دانش آموز بودم، درسی رو اگه دوست داشتم خوب بودم و درسی رو اگه نه، خوب بد بودم. یه بار امتحان تاریخ داشتیم. دبیرستان بودم. با معلمش رابطه خوبی نداشتم. گوش هم نمیدادم سر کلاس. ولی اون شب تا صبح بیدار موندم و همه رو حفظ کردم. مطلقا بدون فهم داستان، کتاب رو حفظ کردم و روز بعد هم در امتحان نمره کامل گرفتم. اون زمان این کار امکان داشت. ولی الان واقعا نمیشه. با تصمیم من هیچی عوض نمیشه. توان من برای تغییر اوضاع در همون زمان تمام شد. اندازه‌اش همون بود. بیدار بمونم شب رو و یه کتابی رو بدون اینکه متوجه بشم چی گفته، حفظ کنم و فرداش هم بیست بگیرم.

۲۴ آوریل
۱۱:۵۰
چهل دقیقه دیگه باید یه چیزی ارائە بدم. دیروز و امروز صبح حالم بد نبود. نسبتا خودم رو قوی حس می‌کردم. ولی الان دلم خالی شده. یهویی ترسیدم. مطلقا نباید لحظه‌ای بیکار باشم. یعنی باید ذهنم درگیر چیزی باشه، حالا هر چیزی که شد، تا اینطوری با خودم روبرو نشم. انگار باید مدام به چیزی مشغول باشم، وگرنه سرم رو می‌ندازم پایین و به پرتگاهی در برابرم قرار گرفته نگاه می‌کنم.

۲۵ آوریل
01:13
یه چیزی تعریف کنم باز در مورد اینکه چطوری هر کسی از من جلو میزنه تو خیابون. روز پنجشنبه، زن همسایه توی همون قطاری بود که منم بودم. وقتی رسیدیم محله، هر دو در یه زمان از قطار پیاده شدیم. اون زد جلو من و خیلی سریع داشت دور میشد. منم داشتم راهم رو میومدم. رسیدم نزدیک شهرداری و دیدم زنه از پشت سرم اومد. رفته بود نونوایی و یه باگت خریده بود و یه کمی هم نون خورد. ازم باز جلو زد و رفت و رفت تا رسید به در خونه.
یعنی حتی با وجود توقف در نونوایی برای خرید نون، بازم از من جلو افتاد.

۲۸ آوریل
۲۱:۵۱
خونه تنهام و فکر کنم این چیزیه که می‌خوام. تنها باشم. چقدر زندگی خانوادگی رو دوست ندارم. تعطیلات و آخر هفته‌های زندگی خانوادگی رو به زور تحمل می‌کنم. چه چیزی تخمی ازم در اومده. شاید از همون ابتدا اگه در زندگی خانوادگی بهم خوش می‌گذشت، الان اونقدر زده نبودم. آدم بدی نیستم واقعا، ولی چیکار کنم؟ تظاهر که نمی‌تونم بکنم به چیزی که نیستم.
دیروز رفتم تو شهر. اول رفتم دارخونه و یه روغن برای موهام گرفتم با اسپری گلاب برای موهام. از همون چیزایی که چند سال پیش استفاده می‌کردم و بعد جاشون رو دادم به محصولات جدیدی که بیشتر موهام رو خراب کرد. دیشب موهام رو به همون روش قدیم شستم و باز مثل قدیم شدند و از دیدنشون در اون وضعیت خوشحال شدم.
رفتم توی تراس یه کافه نشستم. خیلی جای قشنگی بود. قبلا هم اون کافه رفته بودم. یه شب با یکی رفتم و اصلا یادم نیست با کی رفتم. یه شبی بود که باران شدیدی می‌بارید. شاید سال قبل بود. نمی‌دونم. فکر کنم یه عکس دارم از اون شب. شاید با ب بوده.
بعد پیاده رفتم تا استراسبورگ سن‌دنی و برگ مو گرفتم با ارده و سیمیت و همینطور ریحان، جعفری، گشنیز و نعناع. با اینا می‌خوام دلمه درست کنم. دوستام قراره پنجشنبه غروب بیان اینجا.
ترخون پیدا نکردم. می‌خواستم برم از گه‌ر دو نورد سوار قطار بشم، ولی دوباره برگشتم شاتله. ترشی انبه هم گرفتم. توی راه یکی از سیمیت‌ها رو خوردم. قبل از ساعت ۳ خونه بودم.
قبل از شستن موهام، تمرین ایستادن روی دست کردم و فیلم هم گرفتم. سعی می‌کنم مدت زمانی که روی دست میمونم رو زیاد کنم. یه سری تمرینات پایه رو انجام می‌دم و همینطور خم به عقب کامل. کلا حرکاتی رو که دوست دارم انجام میدم. چاتورانگا و پلانک لترال هم جز چیزاییه که خوشم میاد. دلم می‌خواد هی تکرارشون کنم.
در کل بجز سردرد و کوفتگی شانه‌هام، فعلا مرض دیگه‌ای ندارم. اونم به این خاطره که شبها روی زمین و داخل سالن می‌خوابم. یه جوری تنظیم کردم که بتونم در مسیر راهرو ورودی خونه خوابم ببره و برای اینکه روی طرف دیگه‌ام بخوابم، بالشتم رو میذارم جایی که پاهام بوده، که بازم رو به ورودی خونه باشه نگاهم. نمی‌تونم برگردم به سمت دیگه. ممکنه کابوس ببینم. خود همین وضعیت خوابیدن باعث سردرد میشه.
فردا دلمه رو درست می‌کنم، چون پس‌فردا سر کارم و شب با مهمونا میرسم خونه.
یه طوری مامانم و برادرم اینا از زندگی روزمره
ام رفته‌اند که باعث ترسم میشه. دلم می‌خواد تابستون برگردم.

اول می
۱۵:۲۲
با دوستام کمی در محله قدم زدیم. دیروز هم که رفته بودم سرژی، وقت نهار رفتم‌توی کوچه‌های اطراف پرسه زدن. از سرژی خوشم میاد. الان دو پنجشنبه میشه که اونجا کار می‌کنم. زمان نهار میرم می‌چرخم. اریک رومر یکی از فیلمهاش رو در این محله ساخته. توی مسیر کلی زمین کشاورزی هست.

۱۸:۱۳
دلم برای موهای بلندم تنگ شده.
دلم برای صبحانه دادن به دخترم تنگ شده.
دلم برای اینکه خونه شین از خواب بیدار بشم تنگ شده.

۱۹:۱۱
روز یک می سال قبل رو دقیق یادمه. چه لباسی پوشیده بودم، ادمهایی که اون روز دیدم، مسیری که پیاده از پلاس ایتالی تا ناسیون رفتیم. کافه‌ای که تو ناسیون اونجا نشسته بودیم. ادمهایی که وسط میدون دیدیم. اون دختره با دوست پسرش اومد پیشمون، بعد منو رفیقم یه مسیر طولانی رو راه رفتیم، رفتیم داروخونه…
همه چی رو یادمه. چطور سالها اینقدر با سرعت می‌گذرند؟ پیر شدن ناراحتم می‌کنه.

۲۲:۳۳
امروز رفتم ایستگاه قطار دنبال دخترم. بعد در مسیر برگشت به خونه، یاد همکارم افتادم. یه مرد جوان سیاهه. با یه دختره که هموطنشه ازدواج کرد. یادم نیست برای کجای افریقاست. احتمالا یا مالی باشه و یا ساحل عاج.
یه بار برام یه ویدیو گذاشت از خودش که داشت به عربی قرآن می‌خوند و زنش هم ترجمه همون آیات رو به فرانسه می‌خوند. یه جور خوبی داشتند می‌خوندند. نه به ظاهر پسر میخوره این حد از مسلمانی و نه زنش. اونطوری دوتایی تو خونه داشتند قرآن می‌خوندند یه جور خوبی بود که منم هوس کردم اینطوری با یکی بشینیم قرآن بخونیم و یا یه چیز دیگه.
گفت دلم میخواد یه اتاق تو خونه فقط واسه عبادت داشته باشم.
فکر کن با یکی اونقدر در هماهنگی باشی که با هم از یه چیز لذت می‌برید و انجامش میدید.

۱۱ می
۱۴:۲۳
صبح بچه بیدار شد و گفت من خیلی سر حالم. تو دلم گفتم ولی من اصلا سر حال نیستم.
از صبح در حال انجام یه کاریه. گفتم بعدظهر میریم بیرون. الان اومده و میگه کی میریم قدم بزنیم، چون من قدم زدن خیلی دوست دارم.

۲۳:۰۷
امروز هند استند تمرین نکردم. وقت نشد. دلم می‌خواد هر روز تمرین کنم. یعنی برنامه‌اش رو دارم، ولی سخته بهش عمل کردن. از طرفی در تنهایی راحتتر می‌تونم انجام بدم، ولی امروز تنها نبودم. خونه نامرتبه. ماشین لباسشویی جدید هنوز نرسیده. این ماشین قدیمی نشتی آب داره. دیگه باعث ترسم شد و ماشین جدید سفارش دادیم. خود همین چقدر مضطربم می‌کرد. قراره وقتی میان ماشین جدید رو نصب کنن، ماشین قدیمی رو هم ببرند. من چون نمیدونستم با ماشین قدیمی چیکار کنم، خریدن ماشین لباسشویی جدید رو مینداختم عقب.
یه چیزی می‌خواستم که خشک کن هم داشته باشه. خواستم از همون مدلی که خونه میم دیدم بگیرم، ولی دیدم قیمتش یه چیزی حدود ۲۰۰۰ یورو میشه. نتیجه اینکه بلافاصله پشیمان شدم. مگه شریک زندگی انتخاب می‌کنم که یه ماشین با این قیمت بگیرم. این دیگه خیلی رقیب نداشت، ولی برندهای متوسط چیزای شبیه هم زیاد داشتند. ال جی، سامسونگ و بوش. آخرش ال جی سفارش دادیم. فرقی نمی‌کنند. خوبی پول داشتن اینه که نمیشینی به این فکر کنی که حالا از بین سامسونگ و ال جی و بوش کدام رو باید انتخاب کنی، یه راست همونی که تکه و ۲۰۰۰ تا میشه رو می‌گیری. بعد هم من الان انتخابم اینه که با ماشین لباسشوییم پیر بشم.

۱۰ می
۱۹:۰۵
دیروز و امروز خیلی خسته بودم. دیروز صبح بیدار شدم و اول توت فرنگی‌هایی که روز قبلش از سر زمین چیده بودیم رو کردم مربا. بعد رفتم استخر. تا خود استخر ۳۰ دقیقه پیاده راهه و سربالاییه. میشه این ۳۰ دقیقه رو کرد ۲۰ دقیقه، ولی من نمی‌تونم سریع راه برم. یعنی از اینکه مجبور باشم سریع راه برم پرهیز می‌کنم. زودتر از خونه بیرون میام که مجبور نباشم تند راه برم.
هوا خوب بود. یه مسیر جدید برای برگشت از استخر یاد گرفتم که نمی‌دونم چطور تا حالا از اونجا پیاده نیومدم خونه. مسیر زیباییه. دو روز پیش از توی ماشین متوجه‌اش شدم. فقط کمی طولانی‌تر میشه راه برگشت به خونه. دیروز وقت نداشتم که این مسیر جدید رو بیام. رفته بودم دوچرخه‌سواری و ورزش در آب.
وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک ۲ ظهر بود. یه سری کار خونه انجام دادم. حمام رفتم و با بچه رفتیم تولد دوستش ژوزف.
تا خونه ژوزف یه ۱۵ دقیقه پیاده راهه.
تولد توی حیاط بود. یه حیاط بزرگ دارند و یه سگ بزرگ هم دارند. دخترم از سگ می‌ترسه. سگ رو به همین خاطر توی زیر زمین بستند. بچه‌ها توی حیاط بازی می‌کردند. همسایه‌مون هم اومد. زنه نیومده بود و دخترشون با پدره اومده بود.

خونواده ژوزف لبنانی هستند. حدود پنج ساله اومدند فرانسه و همون موقع هم ساکن این محل شدند. دو خانواده لبنانی دیگه هم بودند و چند تا بچه دیگه.
از مامان ژوزف پرسیدم چطور به این خونه بزرگ و باغ و اینا رسیدگی می‌کنند. گفت چمنها رو شوهرش میزنه، یکی اومده درخت‌ها رو و سر و سامان داده و هر از گاهی یه تمیزکار میاد خونه رو تمیز می‌کنه، ولی خوب خودش خیلی درگیر کارهای خونه میشه چون خیلی زیاده و تمیزکار هم که میاد، بلافاصله بعدش خونه کثیفه. گفت توی بیروت، خدمتکار تمام وقت داشتند. یه اتاق و حمام بهش داده بودند توی خونه و
با اینا زندگی می‌کرد و حقوقش هم ۲۰۰ یورو در ماه بود. بعد هم خودش و خواهرش و اون یکی زن لبنانی شروع کردند به خندیدن و گفتن که ما زنهای لبنانی خیلی لوسمون می‌کنند.
بعد گفت اینجا اگه یه تمیزکار تمام وقت بگیرند، چند هزار یورو در ماه هزینه‌اش میشه.
الانم نمی‌دونم شغلشون چیه. بیزینس می‌کنند. دانشگاه هم از این بیزینس اسکول‌ها بودند.
بعد هم کیک خوردیم. من دو بار قهوه خوردم.
در راه برگشت، بچه حاضر نشد راه بره و من تا خونه بغلش کردم. رسیدیم خونه، شام درست کردم و بعد رفتم توی شهر. با دو تا از دوستام قرار داشتیم. دیر رسیدم. مونپارس قرار داشتیم. بیشتر خروجی‌ها رو بسته بودند و من از دورافتاده‌ترین خروجی اومدم بیرون.

۲۱ می
۱:۱۶ شب
از سریال:
یاد بگیر با این وضعیت نامعین زندگی کنی، زمان چیزی رو حل نمی‌کنه.

خیلی متاثر میشم از شنیدن این جملات در فیلم‌ها. حالا همینو دوستم هم ممکنه بگه، ولی از کنارش رد
میشم.

عرق کردن،
یه کتاب شروع کردم به خوندن که در همون صفحات اول نویسنده میگه امانوئل ماکرون عرق نمی‌کنه و این عرق نکردن ماکرون رو برای مادرش تعریف می‌کنه و مادرش هم میگه مردی که خوب تربیت شده باشه عرق نمی‌کنه.
دو سه سال پیش یه ویدیو از رقص چاقوی یه دختری در شبکه‌های احتماعی وایرال شد که طرف یه لباس ابریشم گلبهی پوشیده بود و در گرما داشت می‌رقصید. به دوستم گفتم این چطور عرق نمی‌کنه و لباسش خیس عرق نمیشه. دوستم هم گفت دافها هیچوقت عرق نمی‌کنند.
تا اینکه یه روز یه ویدیو از یه اجرای اورلی دوپون(رقصنده اتوال باله اوپرای پاریس) دیدم که حین اجرا، خیس عرق بود و پارتنرش در همون اجرا وضعیت مشابهی داشت. فکر کردم خوبه که عرق کردن رقصنده‌های اپرای پاریس رو دیدم که کمی از حس شرمم وقت یوگا کردن کم بشه. مسئلە عرق کردن ذهنم رو درگیر می‌کنه. مدام معلم یوگا حرکاتی رو میخواد با پارتنر انجام بدیم. منم که پاهام و کف دستهام عرق می‌کنه و خیلی برام خوشایند نیست با بقیه تماس داشته باشم. الان هوا که گرم شده، جوراب می‌پوشم وقت تمرین.

در یکی از جلسات به لباسی که پ پوشیده بود نگاه کردم. شورت ابریشم پوشیده بود. پ رقصنده‌است و مدله. توی اینستاگرام دنبالش می‌کنم. مدام این هنرمندای معروف اوانگاردی که من دوست دارم و اونا رو هم دنبال می‌کنم، پ رو لایک می‌کنند.

یه فیلمی روی آرته رو تا نصفه نگاه کردم. یه مادر تنها که درگیر بزرگ کردن پسر ۱۰ ساله‌اش بود. پول هم زیاد نداشت و برای کمک خرج میرفت هتل و یه مرد سن بالایی رو میدید و اونو ماساژ میداد و همزمان بهش فحش هم میداد، چون مرد اینطور خواسته بود. دختره صندل پاشنه بلند می‌پوشیده و میرفت رو پشت مرد و اونطوری ماساژ میداد. یا اینکه بدون کفش این کار رو می‌کرد. فکر کردم حالا بدی هم نیست آدم اینطوری پول رفتن به تعطیلات رو جور کنه. برای وقتی که خودم تنهایی با بچه زندگی کنم، برای کمک خرج برم اینطوری کسی رو ماساژ بدم، ولی بلافاصله دیدم این پروژه هم نمیشه، چون من پام عرق می‌کنه. چطوری صندل سکسی با جوراب بپوشم؟ نمیشه که. بعد هم بدون کفش، باز نمیشه که با جوراب این کار رو بکنم. در هر صورت باید فکر دیگه‌ای بکنم.

جمعه
نفسم بوی الکل میداد صبح. شب خونه دوستم موندم و صبح از اونجا اومدم سر کار. وقت نهار رفتم یه بسته ویژه سفر مسواک و خمیر دندان و نخ دندان و خلال دندان گرفتم و برگشتم محل کار و رفتم دستشویی و مسواک زدم و نخ دندان کشیدم و از خوشحالی گریه کردم. چقدر مسواک زدن خوبه. حمام رفتن هم خوبه. روز اول پریود هم بود. کلا یه وضع تخمی.

غروب کنار سن پیکنیک کردیم. شب با یه خستگی عجیبی برگشتم خونه. تمام بدنم درد می‌کرد. انگار بدنم رو از همه طرف داشتن می‌کشیدند.

ماساژ دستهای بچه
بچه‌ام گفت روی دستهام رو ماساژ بده، شاید اینطوری بخوابم.

۲۶ می
۱۴:۳۸
خیلی بدتیپم در حال حاضر. یه زمان‌هایی واقعا بد نیستم، ولی الان از اون زمان‌ها دورم. چیزای بدی می‌پوشم. راحت بودن خودم در اولویته و نه اینکه آیا چیزایی که می‌پوشم به هم میان یا نه. مسئلە کفشاییه که می‌پوشم. کفش راحت، معمولا زیبا نیست.

۲۲:۱۴
آدم حد و حدود روابطش رو میفهمه. اینکه یه دوستی تا کجا ظرفیت داره و آیا میشه جلوتر رفت یا نه. دیگه تلاشی نمی‌کنم برای اینکه عمقی به روابطم بدم. لااقل به نظر خودم اینطوری دارم عمل می‌کنم. فکر می‌کردم بعضی از دوستی‌ها این امکان رو داره، ولی میبینی که نمیشه. محدودیت رو میبینی. فراتر از یه حدی نمیره.

۲۳:۲۹
به خود چند سال پیشم فکر می‌کنم. یه زن دیگه بودم. الان همونقدر اون آدم نیستم که مثلا زن همسایه نیستم. می‌خوام بگم چقدر این چیزی که الان هستم بی‌ربطه به اون کسی در چند سال قبل بودم. خودم برای خودم غریبه‌ام.
امشب خیلی چشمانم تر شد. نمی‌تونم بگم خیلی گریه کردم. خیلی گریه نکردم، ولی شاید مثلا در یه ساعت، سه بار اشکم ریخت. خیلی وقته گریه کردنم هم چیز بریده بریده‌ای شده.

۲۷ می
۱۳:۵۶
از دیشب همینطوری میفتم به گریه کردن. انگار در سه ماه اول حاملگی به سر می‌برم. وضع خلقم دقیقا همونطوره.

۱۴:۲۱
امروز واقعا حس کردم اگه یوگا نبود، من از غم و ملال جان به در نمی‌بردم. مطمئنم یه بلایی سرم میومد. اگه مرگ بدون حاشیه خودش میومد، مسئلەای نیست. گرچه آدم وقتی بچه داره، نباید تا وقتی بچه‌اش بزرگ نشده بمیره. من اگه نباشم، کی به دخترم رسیدگی می‌کنه؟

۲۱:۵۰
من هنوز نتونستم جای خالی سیگار رو با چیزی پر کنم. میفهمم جاش خالیه، ولی می‌دونم دیگه سیگار کشیدن هم برام‌لذتی نداره. حالم رو بد هم می‌کنه.

۲۸ می
۲۱:۰۶
چقدر حالم بده، چقدر دلم می‌گیره، چرا اینقدر هر چیزی منو به گریه میندازه؟
دیروز دخترم دودوش رو داد به من که گریه نکنم. گفت اینو بغل کن تا حالت بهتر بشه. خودش وقتی گریه می‌کنه همین کار رو می‌کنه. با دودو اشک‌های منو پاک می‌کنه. باید خودم رو جمع کنم.

۲۱:۵۸
بچه بالاخره خوابید. دستهام خسته‌است. صبح ماشین لباسشویی جدید رو آوردند و قدیمی رو بردند. خونه در یه وضع بهم ریخته‌ای بود. من خودم رو برای جلسه بعدظهر آماده کردم. باید میرفتم نانتر (ر با تلفظ ق).
آخرش برای اینکه حالم عوض بشه، سریال نگاه کردم. یک و نیم رفتم بیرون. حدود ۳ نانتر یونیورسیته بودم. هوا گرم بود. قشنگ تیزی آفتاب رو روی پوستم حس می‌کنم. جلسه تا چهار طول کشید. بعد مستقیم سوار قطار شدم و برگشتم خونه. هی توی قطار خواب می‌رفتم. سر راه خرید کردم برای شام. رسیدم خونه. شام درست کردم و خونه رو کمی مرتب کردم. ساعت ۶ غروب باید یه وبینار در مورد هوش مصنوعی شرکت می‌کردم. ایرپاد تو گوشم بود و طبیعتا بدون تصویر شرکت کردم. همزمان داشتم یه کوه لباس که روی رخت‌اویز بود رو تا می‌کردم.
نمی‌دونم چطور امروز رو شب کردم. خیلی خسته‌ام، ولی برای اینکه ذهنم فرصت پرسه زدن نداشته باشه، باید خیلی بیشتر از اینها فیزیکا خسته باشم.

۳۱ می
۱:۴۱ نیمه شب
نیم ساعتی هست رسیدم خونه. امشب فوتبال بود و پ‌س‌ژ برد. باستیل عین میدان جنگ بود. شلوغ و ترسناک. دو ساعت برگشتنم طول کشید. می‌خواستم از یه چیزایی بنویسم که فراموش کردم. از صبح هی بیرون بودم. اول به بهانه خرید نون رفتم بیرون. یه ساعت بعدش بچه رو بردم کلاس نقاشی و خودم هم رفتم استخر. از یه مسیر دیگه رفتم. گرم بود. استخر هم شلوغ، مردم زیرانداز آورده بودند و پیکنیک می‌کردند. کلاس در استخر رو باز برگزار شد. زیر آفتابی که یه جوری به پوستت می‌خورد که انگار با تیغ داشت صورت رو خراش میداد. آب واقعا کثیف بود. اگه میدونستم اینقدر آدم امروز اونجاست، نمی‌رفتم. سعی می‌کردم آب رو نگاه نکنم. پر از مو بود. مربی هم چند دقیقه یه بار می‌گفت آب بخورید. صدای موزیک و سر و صدای ادمها اونقدر زیاد بود که من نمیشنیدم حرفاش رو. یه جایی به گوشم خورد که می‌گه خودتون رو بخارونید. هی تکرار می‌کرد. به زن کناریم گفتم این چرا میگه خودتون رو بخارونید. خیلی خندید. من در واقع لغت hydrater رو gratter شنیده بودم.
مربی می‌گفت hydratez vous و من می‌شنیدم grattez vous.
انگار همچنان تلفظ نکردن h برام جا نیفتاده.

۲ ژوئن،
١٠:٣٠
دیرو غروب رفتیم پارک با دخترم. رو یە نیمکت نشستە بودیم. داشت بادام هندی میخورد و در مورد یکی از پسرای کلاسشون صحبت کرد که همه رو اذیت می‌کنه. بعد گفت ببین امروز دست منو هم زخم کرده. رو دستش یه نقطه قرمز بود. گفت به معلم گفته…
جالب بود. دو تایی نشسته بودیم توی پارک و اونم روزش رو برای تعریف می‌کرد.

مارس و آوریل

۲۱ مارس
۱۱:۴۷ در mjc
از کتاب:
Un étrange système où la mémoire était liée à la nuit et au rêve et le jour à la conscience
et l’oubli.

۲۴ مارس
۲۲:۱۰
غروب از تپه که بالا می‌رفتم، دستهام رو نگاه می‌کردم. خشک بود خیلی. الانم یادم رفته بهش کرم بزنم. خیلی چیزا رو با دست می‌شورم.
بعدظهر لحظاتی خوابم برد. ولی از اضطراب اینکه شام باید درست کنم، بیدار شدم. می‌خواستم قبل از بیرون رفتن، شام حاضر باشه. یه بسته گوشت چرخ‌شده از فریزر بیرون آورده بودم که باهاش شامی‌کباب درست کنم.
مستقیم از روی کاناپه بلند شدم و رفتم اشپزخونه و یه سری کارها انجام دادم. فکر کنم حدود یه کیلو سیب زمینی رو ریختم توی میکسر. اگه قرار بود رنده کنم، اصلا درست نمی‌کردم. یخ گوشت هنوز آب نشده بود. با یه وضعی این ملات رو آماده کردم. به عرفان گفتم کاهو بشوره و خودش برنج هم درست کرد. فکر می‌کردم که سرخ کردن شامی‌کباب‌ها نیم ساعت طول بکشه. ولی امکان نداشت. باید ۱۵ دقیقه به شش از خونه میزدم بیرون. نصفش رو سرخ کردم و باقی ملات رو گذاشتم توی یخچال که وقتی برگشتم سرخ کنم.
در اون حین عرفان عکس یه پیراهنی که تن یه بازیگر بود به من نشون داد و گفت این پیراهن به تو میاد، یه پیراهن اینطوری برات بگیریم. منم داشتم شامی‌کباب سرخ می‌کردم. گفتم کجا بپوشمش؟
بعد از شام امشب، رفتم دوش گرفتم. عرفان اشپزخونه رو تمیز کرده بود. انگار اشپزخونه رو جادو کرده بود. در زمان خیلی کمی اونجا رو مرتب کرده بود و دستمال هم کشیده بود. هیچ ظرف کثیفی نه توی سینک بود و نه روی گاز. چطور اینقدر سریع انجام داده بود؟ من نمی‌تونم.

۳۰ مارس
۱۸:۱۰
قفسه سینه خانه ریه است.

اول آوریل،
۰۰:۴۷
اول نوشتم ۳۱ مارس و بعد یهویی شک کردم که شاید مارس ۳۰ روز باشه فقط.
الان ۳۱ مارسه. اضطراب دارم و نمی‌تونم بخوابم. باید قرص بخورم. بچه‌ام هم دیر خوابش برد. شبها معمولا یه زمانی رو من بغلش می‌کنم. بیشتر وقتا سرش رو میذاره رو شکم من و داستان گوش میده. بعضی وقتا خوابش میبره همونطور.
شام نخوردم، میل نداشتم. ولی بعد فکر کردم نمیشه و رفتم ژامبون و نون خوردم. باید مسواک بزنم. خودم رو مجبور کردم که از یه سری چیزا ننویسم.

۱۱:۱۶
این کتاب رو می‌خونم یاد افکار خودم میفتم. شب قبل از جنگ، برادر دومم زنگ زد. توی تراس کافه نشسته بودم و باران شدیدی می‌بارید. خیلی اینترنتم تو کافه خوبه نبود برای تماس تصویری. به برادرم گفتم فرداشب خونه‌ام و اون موقع زنگ بزن صحبت کنیم. ازم پرسید به نظرت جنگ میشه و منم گفتم نه.
راستش اصلا فکر نمی‌کردم یه جنگ اینطوری شروع بشه در این دوره. دیگه اینترنت هم قطع شد.
وقتی دوستم گفت رفتن کمی خرید کردند که اگه جنگ شد و من اونجا هم مطمئن بودم جنگ نمیشه.
چند روز قبل از همه این چیزا، رفته بودیم خونه لیلی. لیلی داشت میگفت وام آپارتمانی که در محله پسی خریدند رو پس دادند و یا شاید هم تا تابستون پس دادن وامش تمام میشه. میگفت وقتی آپارتمان رو می‌خرند، مطمئن نیستند که می‌تونند این همه سال وام پس بدند چون شغلشون در یه سازمانیهاییه که به کارهای بشردوستانه می‌پردازند و قسمت بیشتر کار در کشورهای جنگ‌زده‌است. اینا می‌گفتند که کار دنیا دیگه اونقدر به خرابی نمی‌کشه که این سازمانها این همه سال دوام بیارند، یعنی به اندازه پس دادن وام‌ها.
ولی هر روز داره وضعیت بدتر میشه. یعنی به راحتی میشه هی به عقب بازگشت و هی بدتر از گذشته هم شد. بوی بهبودی از هیچ جا نمیاد.
همون روز در خونه لیلی حرف این شد که مادر لیلی، یعنی مادربزرگ پدر بچه، دیگه نمی‌تونه چیزی بخوره و در پروسه مرگه. ظاهرا به بخش خاصی منتقل شده بود همون روز و لیلی گفت در روزها و هفته‌های آینده مادرش میمیره. گفت بودند موارد نادری که تا یک سال هم در این بخش زنده موندند. من فکر کردم این زنه از همین موارد نادر باشه. یعنی سالهاست که من فکر می‌کردم ممکنه بمیره و هنوز زنده بود.
صبح روز بعد، از دنیا رفت.
چند ساعت قبلش، اتفاقی فهمیدم پسرخاله‌ام از دنیا رفته. کل شب در پریشانی گذشت. صبحش بدون اینکه به کسی بگم رفتم سر کار.
پدر بچه تماس گرفت و گفت مادربزرگش از دنیا رفته. راستش چون دیدم خیلی ناراحت مادربزرگشه، گفتم پسرخاله من هم جوان‌مرگ شده. وگرنه اصلا خبر مرگ پسرخاله‌ام رو اعلام نمی‌کردم. مرگ فامیلهام رو در سکوت می‌گذرونم. به فامیل پدر بچه که نمیگم معمولا. مگه مجبور باشم.

۱۶:۰۵
خوابم میاد. باید دنبال بچه برم.

۱۹:۴۸
کاش یه چیزی خوشحالم کنه

۲۰:۳۹
صبح برای دخترم شیر حاضر کردم. وسط شیرخوردن دست نگه داشت و گفت می‌دونی مامان چرا صبحانه نمی‌تونم بخورم، چون نمی‌تونم تصمیم بگیرم چی
بخورم.

۲۱:۰۳
بچه هنوز نخوابیده. امروز چندین داستان براش خوندم و با هم داستان شنل قرمزی رو در سایت رادیو فرانسه گوش دادیم.
یه سری تمرین داخل مجله رو هم با کمک من انجام داد و همینطور رنگ آمیزی.
به سختی تونستم شام براش درست کنم. نمی‌دونستم چی درست کنم. یه بسته گوشت چرخ‌کرده توی یخچال بود. اونا ریختم تو مایتابه و یه مقداری هم نخود فرنگی و هویج اضافه کردم. سخاوتمندانه بهش ادویه زدم و همینطور رب و و مقداری آب داغ. حوصله نداشتم پیاز پوست بگیرم. بدون پیاز درست کردم. اینا شد ملات ماکارانی.
بچه یه بشقاب خورد. به همراه کلی پارمزان.

۲۱:۵۱
بچه خوابید. من قرص بخورم و چند صفحه از این کتاب بخونم و بخوابم. نمی‌تونم حرف بزنم. دلم می‌خواست بدون اینکه چیزی بگم، ظرفهای کثیف رو برن داخل ماشین ظرفشویی. یاد روز یکشنبه افتادم. صبح با بچه بیدار شدیم و من درگیر خونه تمیز کردن و صبحانه و حاضر کردن نهار شدم. بعد بقیه بیدار شدند. تا بعدظهر سر پا بودم. بجز زمان نهار. پدر بچه چند ساعت خوابید. چون من می‌خواستم با عرفان برم تو شهر که چند تا چیز بخریم و به خاطر همون اون چند ساعت بچه پیش پدرش بود. بعد فکر کردم من که اصلا از صبح استراحت نکردم. کاش حداقل چند روز سرما بخورم که به این بهانه توی تخت بمونم. یادم نمیاد آخرین بار کی سرما خوردم.

اول آوریل
۲۲:۵۰
سردرد

۲ آوریل
۱۴:۳۲
صبح بچه رو حاضر می‌کردم برای رفتن به اکل. دعوامون شد و بلند شد رفت‌ اون طرف خونه. من توی سالن بودم و اون رفت سمت اتاق‌ها.
منتظر بودم بیاد که جوراب پاش کنم. داشت دیر میشد.
دور نشده بود. توی راهرو کنار در سالن منتظر بوده که من برم دنبالش و منم به تنها چیزی فکر نمی‌کردم بلند شدن از سر جام بود.
خیلی ناراحت شدم که اینطوری منتظر بوده من دنبالش برم. برای پدرش اینو تعریف کرد.
امیدوارم اون سه چهار دقیقه‌ای که توی راهرو منتظر بوده من برم دنبالش رو فراموش کنه و هیچوقت دیگه اینطور منتظر کسی نباشه.

۲۰:۴۲
خواستم چیزی بنویسم در مورد اینکه خیلی چیزای تکراری می‌نویسم. ولی خوب که چی؟ می‌خوام خودم قبل از اینکه بقیه بگن بازم این حرفای تکراری زد، بگم که دارم تکرار می‌کنم.
یه عکسی از بچه‌ام گذاشتم تو صفحه خانواده پدرش و عمه‌اش یه کامنتی داد و من واقعا مطمئن نیستم درست متوجه شدم یا نه و هیچ واکنشی نشون ندادم. کاش پدر بچه بره یه واکنشی نشون بده. من واقعا در بعضی چیزا نمی‌تونم شرکت کنم. الان حتی نمی‌دونم اینو چطور توضیح بدم.
بچه هنوز نخوابیده. اصلا شبیه کسی نیست که از هفت و نیم صبح بیدار شده و تا چهار و نیم مدرسه بوده و بعد کلاس رقص و حمام و بازی و دعوا و گریه و هزار کار دیگه انجام داده.
فردا صبح ساعت ۹:۳۰ با یکی تو محله‌مون قرار چای داریم. یه سالن چای باز شده و گفت بریم اونجا. طرف یه خانمیه که ۲ تا سمینار تا الان با هم داشتیم. اتفاقی فهمیدیم در یه محله زندگی می‌کنیم و چند ماهه قراره با هم بریم قهوه بخوریم. حالا فردا صبح اول وقت قرار گذاشتیم.

۴ آوریل
۲۳:۵۹
تازه رسیدم خونه. از صبح اول وقت بیرون بودم. کار و سردرد و این چیزا. کاش خسته نبودم و می‌نوشتم که چقدر بدبختم. همه تو خیابون ازم جلو میزنند. هی میبینم چقدر فاصله‌شوم با من زیادتر میشه. انگار من از جام تکون نمی‌خورم و یا مورچه‌وار جلو میرم و اونا هی دور و دورتر میشن.

۵ آوریل
۹:۱۵ صبح
سردرد هنوز هست. صبح بچه بیدار شده بود و توی سالن بود و داشت کتابهایی که دیروز از کتابخونه امانت گرفته بودند رو نگاه می‌کرد. من قرص خوردم و برگشتم توی اتاق. چقدر حالم خوب نیست. دلم برای شین تنگ شده.
چه چیزای ناامید‌کننده‌ای در این سالها اتفاق افتاد.
مشخصا به یکی از اتفاقات همین دو سال اخیر فکر می‌کنم و به خودم که اگه در شرایط عادی بودم، هرگز بهایی به اینطور چیزی نمی‌دادم. هر وقت بهش فکر می‌کنم غمگین میشم.

۹:۲۸
از این بی‌خبری که درش هستم افتادم به گریه کردن. دیشب دیر برگشتم و فقط مسواک زدم و خوابیدم.

۱۴:۳۷
چرا این همه احساس بدبختی می‌کنم؟ خوب حق دارم. اونقدر بغض می‌کنم که نمی‌تونم نفس بکشم.
سردرد صبح سر جاش بود و الانم پنهانه. رفتم استخر برای دوچرخه سواری در آب. یه فرصتی بود تنها باشم. مسیر خلوتی داره و یه نیم ساعتی پیاده راهه تا استخر. برگشت حتی راهم رو کمی طولانی‌تر کردم. دلم نمی‌خواست برسم خونه. نمی‌تونم بچه رو سرگرم کنم. خیلی مودم پایینه. کار هم دارم و نمی‌دونم چطور خودم رو قانع کنم که کاری انجام بدم.

١۵:۵۱
دو دور با بچه بازی کردیم. قهوه خوردم و بازم برگشتم توی تخت. یه کتاب جدید شروع کردم به خوندن. گفتم من اون چندتا مایتابه و قابلمه توی سینک رو می‌شورم و شام هم درست می‌کنم. توی راه رفتن به استخر یه پادکست در مورد ۳ خوک کوچولو گوش دادم. دخترم این داستان رو خیلی دوست داره. من بچه که بودم یه کارتن در مورد این داستان دیدم، ولی اونجا بجای ۳ تا خوک کوچولو، سه تا بره یا شاید هم بز گذاشته بودند. اون زمان خیلی اون داستان رو دوست داشتم. چند بار هم برای عرفان وقتی کوچیک بود، تعریفش کردم. نمی‌دونستم در اصل داستان ۳ خوک کوچولوه.
توی پادکست یکی از شرکت‌کننده‌ها گفت که گرگ در این داستان پرسوناژ خفنیه، باعث میشه تخیل کنیم.
مادر سه تا خوک کوچولو چرا اینقدر زود بچه‌هاش رو فرستاد از خونه بیرون و گفت برید دنبال زندگی‌تون و مستقل بشید؟

۱۸:۱۸
شام درست کردم. حوله‌ها رو انداخته بودم تو ماشین. حالا باید برم پهنشون کنم رو رخت آویز. کارهای خونه تحت هر شرایطی باید انجام بشه. حالم بهتر میشه وقتی خونه کمتر کثیفه. مثلا بعدظهر بعد از اینکه گریه کردم، رفتم توی حمام و دیدم وان چقدر تمیزه و دیدن وان تمیز خوشحالم کرد.
برای اینکه از این مود بیام بیرون، یه عکس مسخره‌ای رو تو واتساپ برای رفیقم فرستادم.
ولی ظهر برای دوستم در تهران خواستم عکس بفرستم و نفرستادم چون فکر کردم حجم اینترنتش بابت یه عکس الکی هدر میره. براش نوشتم تو چت. چقدر بدبختیم.

۱۹:۰۱
کی بچه می‌خوابه که من کامل در خمودگی فرو برم؟

۲۲:۵۲
یاد خونه استفان و نیکول افتادم و صبحی که نیکول منو می‌خواست برسونه و به استفان گفت که می‌خواد براش یه نون شکلاتی از نونوایی بگیره یا نه و استفان هم گفت نمی‌خواد.
من و نیکول با هم قهوه خوردیم. منم طبق معلوم سردرد داشتم. شب قبلش مهمونی بود خونه‌شون. من وقت دسر گفتم یه کم رو کاناپه دراز می‌کشم و همونجا خوابم برده بود و نیمه شب بیدار شدم. یه پتو روم کشیده بودند. خونه ادمهایی که خیلی وقت نبود می‌شناختمشون خوابم برده بود.

۶ آوریل

۲۳:۳۰
یادم اومد روز شنبه سر کار اونقدر عصبی بودم و در عذاب که هی یکی از ابروهام، فکر کنم ابروی چپ، می‌پرید. ارتعاش داشت. با دست سعی می‌کردم جلوی پریدنش رو بگیرم، ولی تاثیری نداشت.
چقدر از خانواده‌ام دورم. از شین. همیشه با هم حرف میزدیم و الان روزهاست که هیچ خبری ندارم.
ای کسانی که دوستتان دارم، کجایید؟
بچه‌ام از کتاب غزلیات حافظ خوشش اومده. میگه خیلی خوشگله و بعد میگه من نمی‌تونم حافظ بخونم. گفتم یه روزی یاد می‌گیری اگه خواستی.

١٣:٤٦
بی‌قرارم. تا چند ساعت خبرها رو نگاه نمی‌کنم. اگه بتونم. می‌ترسم. ددلاین دارم و تا جمعه وقت دارم.

۹ آوریل
۱۹:۲۸
یه شام درست کردم و توانم کلا صرف همون شد. اومدم توی تخت دراز بکشم. نمی‌دونم چطوری از بیهودگی وضعیتم بنویسم. فرداشب جایی دعوتم و دلم می‌خواد پیام بدم که که نمیام و بچه رو بهانه کنم. هم ددلاین دارم تا فردا و هم اینکه شنبه کار می‌کنم. فردا شب برم و هزارتا آدم ببینم.
خواب دوستم رو دیدم و توی خواب دوستم بهم گفت با ع چت کردند و حالش خیلی خوبه و کلا انگار از همه چی خیلی راضیه. میدونم اینا همه‌اش خوابه، توی خواب‌هام همیشه اون خیلی سرحاله و رو فرم، ولی من که هیچ اتفاق خاصی در زندگیم نمیفته. دلم نمی‌خواد از شکست‌هام بنویسم و از فرو رفتن‌هام.
کی دوباره بچه‌های برادرم رو میبینم؟
من بازم اینبار شهرستان نمیرم. راستش یا ترجیح میدم تنها برم سفر و یا تنها خونه بمونم. گرچه سفر هم دوست ندارم. کلا فقط بچه‌ام.

۱۹:۴۴
آرته یه سری از فیلمهای کینویو تاناکا رو گذاشته روی سایتش. یکیش رو دیدم به اسم مادری جاودانه. تنبلم در خوندن زیرنویس. فیلم‌های ژاپنی و کره‌ای هم معمولا دوبله نیستند. وقتی داشتم نگاه می‌کردم یاد مادربزرگ پدر بچه افتادم و اینکه من سختم بود برم خانه سالمندان دیدنش. چون بعدش ما برمی‌گشتیم خونه و اون همون خانه سالمندان می‌موند. نمی‌دونم چقدر متوجه وضعیتش بود یا نه، ولی خیلی بده ببینی بقیه یه جایی بجز اونجا دارن برن و تو باید در یه جای اینطوری تا زمان مرگ بمونی.

از کتاب:
ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب. رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست. به حکم آب است.

۲۰:۵۰
باورم نمیشه بعد از ۳ سال، همچنان چند کارتن باز نشده از اثاث‌کشی توی کمد یکی از اتاق‌ها هست و نمی‌دونم آیا یه روزی میرم سراغشون یا نه. چند شب پیش دنبال یه کتاب می‌گشتم و پیداش نکردم. داخل یکی از اون کارتن‌هاست. زمان چه زود می‌گذره و من داره چه بلایی سرم میاد؟

10 آوریل
۱۵:۳۰
از فیلم:
L’amour en ce monde n’apporte que peu de
bonheur.

یه جمله معمولی از زبان یکی از پرسوناژهای فیلم که یه سامورایی کاتولیک بود. ولی اون خیلی غیرمعمولی بیانش کرد.

۱۱ آوریل
۰۰:۱۱
تازه رسیدم خونه. چه شب شلوغی. باز هم تو خیابون و مترو و همه جا همه از من جلو میزدند. نمی‌تونم سریع راه برم. می‌تونم کیلومترها راه برم، ولی آهسته. فکر می‌کردم شام پیتزا سفارش میدم یا برگر، ولی ژامبون و پنیر و نون گذاشته بودند و فضا اصلا مناسب برگر خوردن نبود. همون ابتدا با شوهر صاحب مجلس یکی یه لیوان آب جو بزرگ خوردیم. یه پاکت مالبرو طلایی گرفتم و چند نخ کشیدم. فکر کنم با خیلی‌ها امشب حرف زدم.
دخترم امشب گفته شب خوبی رو نگذرونده و بهش خوش نگذشته.
یه چیزی کم دارم. توضیحش غیرممکنه.

۱۳ آوریل
۱۷:۳۱
دیروز ایزابل یه حرفایی به من زد که انتظار نداشتم کسی تا این حد بیاد جلو. گفت که من خیلی میرم بیرون میرم و مدام نیستم و بچه‌ام همه‌اش با پدرشه. بخشی از این حرفا رو جلو پدر بچه گفت. بعد هم از راسیست‌ بودن مادرشوهرش گفت. من می‌دونم مادر شوهرش حرفای تخمی میزنه و کلا به نظرم از لحاظ فکری آدم تنبلیه. روز بازدید از مدرسه به من گفت که ببین چه تنوع نژادی در اینجا هست. چند بار دیگه چیزای دیگه‌ای گفته. سعی می‌کنم باهاش روبرو نشم. ولی ایزابل چرا اینطوری می‌کنه؟ واقعیتش سعی کردم چند بار باهاش بیرون برم، یعنی بچه‌ها رو با هم بیرون ببریم. ولی از مدل رابطه دخترش با بچه‌ام خوشم نیومده و دخترش مانع میشه که دخترم توی مدرسه با بچه‌های دیگه هم وقت بگذرونه. اینو مربی مرکز بازی هم مدرسه بهم گفت. گفت ماتیلد بچه‌ام رو به محاصره خودش سعی می‌کنه در بیاره و هر بار سر این ماجرا دخترم باهاش دعوا می‌کنه. دخترم هم بهم گفته که اگه با بچه‌های دیگه بازی کنه، ماتیلد ناراحت میشه.
به خاطر این چیزا خیلی انگیزه ندارم که با ایزابل قرار بذارم.
یه چیزی هم در خود ایزابل هست که تا دیروز خیلی واضح نمیدونستم چیه که اذیتم می‌کنه. مدل حرف زدن ایزابل برای من نامفهومه. کلمات رو یه جوری میگه که من مطمئن نیستم این الان چی می‌خواد بگه. نمی‌تونم خیلی توضیحش بدم. یه جور حواس پرتی هم داره وقت حرف زدن.
دیروز وقتی شوهر ایزابل کنار پدر بچه ایستاده بود، قدشون رو با هم مقایسه کردم. ایزابل همیشه میگه شوهرش قدبلنده و ماتیلد به پدرش رفته. ندیدم که بلندتر باشه. به خدا من ذره‌ای قد و بالای ادمها برام مطرح نیست. فقط اونقدر این زن از قد شوهرش حرف زد که منم کنجکاو شدم. کاش فقط از قدش می‌گفت، در مورد سایز کیرش هم گفت که خیلی بزرگه. هم یه بار وقتی دو نفری با هم بودیم و هم یه بار هم در یه شب نشینی. به این طریق گفت که اینها در یه ویلایی هستند با یه زوج دیگه. کاندوم ندارن و از اون زوج دیگه می‌خوان کاندوم بگیرند، کاندوم‌ اون یکی مرد برای شوهر ایزابل کوچیک بوده.
تصورات خودش رو درباره اندازه و‌ اینطور چیزا داره. در مهمانی تولد به مادرهای دیگه گفت که دخترش وقت تولد خیلی بزرگ بوده. پرسیدم چند کیلو بوده و گفت سه کیلو و چهارصد گرم. یاد دوستم افتادم که با هم حامله بودیم و پسرش وقت تولد بیشتر از چهار کیلو بود و پهلوانی بلندبالایی به دنیا آورد و بدبخت یه ذره پز نداد که ببینید چی به دنیا آوردم.
من که خودم شدم اندازه یه تانک در اون دو ماه آخر حاملگی و از اون همه وزنی که اضافه کردم، مقدار ناچیزیش شد دخترم.
به من گفت که تو دخترت رو خیلی نگه نمیداری و همه‌ش پدرش درگیرشه. هیچی نگفتم.
شب تولد دخترش، به ما گفت برای شام بمونید. پدر بچه یه سالاد با تن و ذرت و این چیزا درست کرد. ایزابل خمیر پیتزار رو از قبل خودش آماده کرده بود و اون شب پیتزا درست کرد. حداقل پیتزا رو خوب درست می‌کنه. وقت خداحافظی ماتیلد دخترم رو بغل کرده بود و ولش نمی‌کرد و هی فشارش میداد و هر کاری می‌کردیم نمی‌تونستیم از دخترم جداش کنیم. بچه‌ام در عذاب بود و یه کلمه هم حرف نمیزد.
بعد از دیدن اون صحنه و حرفایی که چند وقت پیش مدیر مرکز بازی در مورد رابطه ماتیلد با دخترم گفت، من ازشون دوری می‌کنم. چیزی به بچه نگفتم.
باید یه شب ولی برای شام دعوتشون کنم. می‌خوام بگم ژوزف و پدر و مادرش هم بیان. ولی نمی‌دونم کی می‌تونم.
حرفای ایزابل ناراحتم نمی‌کنه.
پیشنهاد داد که با هم استخر بریم که بهم شنا یاد بده و یا با هم بریم پیاده‌روی. منم گفتم باشه.
الان در رژیم هم هست. مادرشوهرش خیلی گیر میده به وزنش و همینطور شوهره. اینم چند روزیه که رژیم داره.

۱۴ آوریل
۲۰:۰۶
یهویی اونقدر تو آشپزخونه بودم که حس کردم باید دراز بکشم. هر چی درست می‌کنم از نظر بچه‌ام ایراد داره. اعصاب ندارم. خسته‌ام. منتظرم بخوابه که فیلم ببینم. یه سریال استرالیایی روی سایت ارته هست که اونو دارم میبینم. ولی دیدنش یه جوریه برام. یکی توی سریال هست که منو یاد ع میندازه. هم رفتارهاش و هم ظاهرش. در این اپیزود آخری که دیدم، یه صحنه بود که خیلی دیگه یادآور ع بود و منم لپتاپم رو بستم همون لحظه.

۲۰:۲۳
سین با مامانم حرف زده بود و گفت مامانم خیلی دلتنگه. من اینجا نشستم گریه کردم. الانم چشم‌هام پر از اشک میشه وقتی بهش فکر می‌کنم.

۲۰:۳۳
بچه هنوز بیداره.

۲۱:۰۰
وقتی داشتم مسواک میزدم باز یاد سریاله افتادم و بعدش یاد شانه‌های ع.

۲۱:۱۴
شب باید زود خوابم ببره که فردا بتونم چهار ساعت در کلاس پتر باشم. اگه نخوابم، نمی‌تونم چهار ساعت یوگا و دانس رو با هم انجام بدم. یوگا وینیاسا با پتر یه جور مدل خودشه. در هماهنگی با کلاس رقصش هم هست. فقط اونقدر توان زیادی می‌خواد که اگه شبش نخوابی، نمی‌تونی دوام بیاری سر کلاس.
من سعی می‌کنم با ملاتونین بخوابم. ولی ملاتونین ندارم امشب.

۲۲:۱۷
سی ثانیه تو دهنت میمونه این شکلات و از اون طرف ۱۵ سال به کمرت وصل میمونه و نمیره. اینو توی این برنامه‌های مبارزه با چاقی شنیدم. یکی می‌خواست شکلات بخوره و دوستش اینو بهش گفت.

۱۵ آوریل
۲۰:۱۱
اومدم توی اتاق. بعد از اون همه حمالی

۱۷ آوریل
۱۵:۴۳
دامپزشک گفته گربه‌ام پیر شده و باید بیشتر مراقبش باشیم.
کاش می‌تونستم از خواب امروز صبحم بنویسم.

خواب‌های آدم فقط برای خود آدم می‌تونه جالب باشه. ولی با این حال، همینکه از خواب بیدار شدم، خوابم رو‌توی یه مسیج وکال برای دوستم تعریف کردم.

۱۹ آوریل
۲۰:۰۹
صدای گریه بچه رو شنیدم، اما بیرون نرفتم. اونقدر عصبانیم. پاهام یخ زده. خیلی سردمه. هیچ راهی در برابرم نمیبینم. برای انجام هر کاری خسته‌ام. بی‌عرضه‌ام، بی‌اراده، بی‌لیاقت، بدون هیچ شایستگی. چند روزه خیلی برنامه‌های مزخرفی رو در یوتیوپ میبینم. از این رئالیتی‌شوها که قبل و بعد ادمها رو نشون میده. عمدتا چاق‌اند و بعد تصمیم می‌گیرند عمل کنند و رژیم بگیرند و ورزش کنند و تبدیل به ادمهای دیگه بشند. نمی‌دونم این ژانر چیه که من میشینم نگاه می‌کنم. کاش منم درگیر اینطور چیزی بودم. دلم قبل و بعد می‌خواد. اینکه زندگیم تغییر کنه. ولی زندگیم اونقدر چیز معمولی و پیش‌پاافتاده‌ایه که حد نداره. هیچی نیستم. یه آدم شکست‌خورده که هرکسی هم که سر راهم قرار گرفت، اونو هم بدبخت کردم.
الانم فکر می‌کنم بچه‌ام رو بدبخت کردم. من نمی‌تونم مراقبت کنم از چیزی. حتی نمی‌تونم مراقب یه گلدان باشم. گربه‌ام پیر شده و من اصلا حوصله‌اش رو ندارم و اونقدر نسبت بهش بی‌تفاوتم که اصلا نمیبینمش. برگردم به عقب، اونو هم وارد زندگیم نمی‌کردم.

از همه چیز

۴ فوریه
۹:۰۰
داخل قطار
خواب امروز صبحم واقعا عجیب بود. کاش یادم نره و درباره‌اش بنویسم.
قسمت خوبش دیدن مادربزرگهام در خواب بود. به ویژه مادر بابام که چند سالیه از دنیا رفته. چقدر سرحال بود توی خواب. ای خدا چقدر شگفت‌انگیز بود. شبیه هفتادساله‌های اینجا بود که تازه در این سن تصمیم میگیرن برن کشورهای اگزوتیکی که تا حالا نرفتن.
میم ربابه، رانندگی تراکتور، تراکتوری که از در باریک داخل رفت، من که می‌خواستم از جلو خونه پدربزرگم عکس بگیرم، سفر با اتوبوس و کاروان ورزشی،
مرد وحشتناک و بچه وحشتناکش، خفه کردن من

اینا کلمات کلید خوابم بودند که بعدا در به یاد آوردن خوابم کمک کنند. وقتی می‌خونمشون یادم میاد خوابم. ولی الان تو مود نوشتنشون نیستم.

۵ فوریه:
۱۴:۰۵
یادم افتاد ناخن‌های بچه رو تمیز نکردم.

۶ فوریه
۹:۲۱
صحنه دلگیری از دیشب در ذهنمه که نمی‌دونم در خواب اتفاق افتاده یا در بیداری. بعد از مدتها این همه نزدیک بودم و بعد دست کشیدم چون می‌دونستم قراره خیلی ناراحت بشم. یه تصویری در شب بود و بیرون در یه جاده خلوت و نور یه چراغ برق هم کمی اطراف رو روشن کرده بود.

۱۲:۱۳
از فیلم:
تمام زندگیمون از یه چیز دیگه حرف زدیم.

۹ فوریه
۴:۳۰ صبح
من خودم چطوریم و دخترم قراره چطوری بشه؟ با فکر کردن به ایزابل و دخترش ماتیلد این سوال به ذهنم رسید. بعدا صبح شد می‌نویسم. نتونستم بخوابم و دارم کتاب می‌خونم. از خوندن این کتاب خوشم اومده.

۱۰:۵۳
چند روزه یه حس بی‌نیازی در خودم میبینم. کاش ادامه پیدا کنه. گرچه من نیاز هم داشته باشم، عمل خاصی انجام نمیدم. همه چیز در خودم می‌گذره.

۱۰ فوریه
۸:۳۰، در قطار
شاتله یه خط دیگه رو سوار شدم. توی قطار قبلی، یه مردی سر پا ایستاده بود و کونش مدام به شانه من که نشسته بودم می‌خورد و این اذیتم می‌کرد. هر چی خودم رو کنار می‌کشیدم، انگار جای بیشتری برای کون این طرف باز می‌کردم. اینطور مواقع خشمگینم. من با بدنم در اماکن عمومی باعث آزار بقیه نمیشم. ولی بارها مورد آزار قرار گرفتم و معمولا هم از طرف مردها.

۱۱ فوریه،
۲۲:۱۲
چت جی پی تی گفت امروز میزان کالری که دریافت کردی خیلی کم بوده. منم گرسنه نبودم، ولی برای جبران یه مشت آجیل خوردم.
الان باید دوباره مسواک بزنم. معمولا شبها با بچه مسواک میزنم. یعنی حدود ساعت ۸ شب.

۴ فوریه
۱۳:۵۸
چقدر تلاش می‌کنم سر پا بمونم. جدی خیلی تلاش می‌کنم. مثلا اگه واقعا بدونم جادو جنبل هم باعث عوض شدن خلقم میشه به اونم رو میارم.
کاراهایی که دارم می‌کنم رو لیست کنم: دو یا سه جلسه یوگا در هفته(بجز تمرین‌هایی که خودم تو خونه انجام میدم)، صبح و شب قرص ضد صرع می‌خورم که این قرص برای کلا در درمان اختلال دو قطبی هم تجویز میشه و میتونه کمی بهت ثبات خلقی بده، یه قرص دیگه که ترکیب یه سری چیزای گیاهی و ویتامین‌هاست و باز برای کنترل اضطراب و استرسه، اینو هم هر صبح یه دونه می‌خورم، غروب منیزیوم و خیلی از شبها رو هم برای خوابیدن ملاتونین می‌خورم. به همه اینها یه جلسه کلاس رقص هم میخوام اضافه کنم. هفته گذشته در کلاس رقص پتر شرکت کردم و خوشم اومد. الان میخوام اونو هم ادامه بدم.
با انجام همه اینها، وضعم اینه و اگه انجام نمی‌دادم چطور بودم؟ برای جای سواله، چقدر اینا تاثیر داشته؟ نمی‌تونم ریسک کنم و قطعش کنم که ببینم آیا وضعیتم رو به وخامت میره یا تغییری نمی‌کنه.

۱۶ فوریه
۱۱:۲۸
با دخترم داستان پری دریایی که عاشق یه شاهزاده میشه رو گوش دادیم. سه قسمت بود. بچه خوابید وسطش. من ولی تا آخر گوش دادم. جادوگر به پری دریایی پا داد که مثل انسان بشه و بتونه شاهزاده رو عاشق خودش کنه. ولی صدای پری دریایی رو ازش گرفت و پری دریایی نمی‌تونست حرف بزنه. منم اونقدر متاثر شده بودم. خیلی داستان‌هایی که برای بچه می‌خونم یا با هم گوش میدیم، روی من اثر میذاره. مثلا داستان شنل قرمزی. توی یکی از داستان‌های کلود پونتی( پرسی و پرله) یه ارجاعی هم میده به شنل قرمز که الان هزار ساله از توی تاریکی بیرون نیومده، چون هیچکس در کتابش رو باز نکرده و ورق نزده، برای اینکه در تمام این مدت یه هیولای بزرگ، نشسته بود روی کتاب شنل قرمز.
یه داستان دیگه هست که خیلی غمگینم کرد. درباره یه ناخدا سالخورده‌است. ناخدآ میگه که من دیگه نمی‌تونم به خشکی برگردم. زندانی دریا شدم. میگه خیلی سال پیش دریا عاشق من شد. در اون زمان یه دزد دریایی فوق‌‌العاده بودم. دریا با امواجش دست از نوازش کردن من برنمی‌داشت. یک روز به من گفت ای دزد دریایی، من دلباخته تو شدم و دیگه نمیذارم بری. از اون زمان خیلی سعی کردم به ساحل برگردم، اما دریا منو باز در برگرفت و برگردوند.

۱۵:۰۱
مس میکلس گفت:

J’ai conscience de mon corps dans l’espace.
منم همینو میخوام. معلم یوگام میگه که وقتی میگم فلان حرکت رو با پاشنه پا انجام بده، لازم نیست برای انجام دادنش پاشنه‌ات رو نگاه کنی.

۱۹ فوریه
۲۱:۵۴
تاریخ ویزیت دکتر زنان برای ۱۷ فوریه بود. من قبل از رفتن به یوگا و مطب دکتر زنان، دوش میگیرم. قبلا اینطوری بودم که شب دوش می‌گرفتم و صبحش میرفتم معاینه یا یوگا. الان ممکنه شب دوش بگیرم، ولی صبحش حتما باید دوش بگیرم.
ولی هر طوری هم باشم، هیچوقت این لخت شدن در مطب دکتر زنان برام عادی نمیشه.
فکر کردم بهتره یه جوراب خوب بپوشم. چون همین جوراب رو در نمیارم وقت معاینه. از این جوراب‌های بلند یونیکلو در انواع رنگ‌ها برای خودم گرفتم. ورژن مردانه‌اش رو گرفتم که بلندتره و تا زیر زانو میاد. یه جفت جوراب آبی خوشرنگ تا زیر زانو پوشیدم و وقت معاینه یه تاپ هم تنم بود. فقط سوتین رو هم باید در بیاری که دکتر معاینه پستان هم انجام بده با دست. همزمان منم روبروش نشستم و اون سر پا و من دستهام رو باید بذارم روی شانه‌های دکتر که اون معاینه کنه.
دکتر زنانم اسمش انیسه. انیس گفت خیلی رو فرمی و همینطوری ادامه بده. به خدا اگه دروغ بگم. فکر می‌کنم هر چیز بیخودی که در رابطه با خودم براش تعریف می‌کنم رو یادداشت می‌کنه، وگرنه محاله که جزییات دیدارهای این چندسالمون رو اینطوری خوب به یاد داشته باشه.
به دوستم گفتم من نمیدونم چه کار خوبی کردم که این دکتر خوب رو پیدا کردم. دکتر زنان خوب خیلی مهمه.
اونقدر خانم خوبیه که ناراحت میشم از این همه خوبی. قرارم ساعت ۱۲ بود و من یازده رسیدم. خودم زودتر اومدم بیرون که برم همون کافه‌ای که قبل از ویزیت سال قبل اونجا رفته بودم. میخواستم اونجا کافه بخورم. از این کافه‌های پاتوق مردهای عرب شمال افریقاست. موزیک دهه هشتاد از مانیتور پخش میشد و چند تا کلیپ دیدم توی نیم ساعتی که داخل کافه بودم. خیلی خوب می رقصیدند. یه رقصند نیمه برهنه مرد توی یکی از کلیپ‌ها بود که سینه واقعا پرپشمی داشت و با خواننده زن رقص دو نفری کردند و هر بار این پشم های سینه‌اش تا تو حلق خواننده میرفت.
وقت سفارش دادن قهوه، مرد پشت بار بهم گفت شکر بذارم، یکی از مشتری‌ها قبل از اینکه من جواب بدم، گفت نه شکر نمی‌خوره این.
تو کیفم شکلات تلخ ۹۰ درصد داشتم. از اون خوردم.
نه آوریل پارسال و نه امسال، هیچ زنی توی کافه نبود و همه مرد بودند.

از سریال:
دختره گفت منو با این شیرینی خوشمزه تنها نذارید چون نمی‌تونم مقاومت کنم. یکی گفت اگه با یه مرد زیبا تنها بمونی چی؟ نمی‌تونی مقاومت کنی؟

از سریال:
زن به مرد گفت در مورد اسب‌تون صحبت کنیم.
مرد جواب داد نه در مورد شما صحبت کنیم.

۲۲:۵۴
الان وقت مناسبی برای این سوال نیست. ولی چرا وقتی جوان بودم و ۱۷ ساله، از خودم نپرسیدم که از بین این دو مرد، کدوم یکیشون رو قراره دوست داشته باشم.

20 فوریه
۴:۰۷
خواب وحشتناکی دیدم.
تشنگی شدید، سردرد ، وارد خونه کسی شدم. رفتم اتاقش، پدر و مادرش خواب بودند. این دومین بار بود که این کار رو می‌کردم انگار، یه دست خط دیدم برای سال ۲۰۱۶ شاید
ترس زیاد، لیلی، هاوژین، خانه کرمانشاه، کنار پنجره خودم رو قایم کرده بودم.پدر اون طرف اومد بیرون دنبالم گشت، من پنهان شدم، از یکی خواستم روبروم قرار بگیره که کسی منو نبینه، خجالت و ترس، ترس بیشتر

٢٣ فوریە،
۲۱:۴۷
دیشب فهمیدم یکی از پسرخاله‌هام از دنیا رفته. در چهل و چند سالگی قلبش از کار ایستاده. فکر کنم کل شب رو بیدار بودم و تپش قلب داشتم و اضطراب زیادی که بلند میشدم و می‌رفتم توالت و برمی‌گشتم. اومدم توی سالن و روی کاناپه دراز کشیدم. چهار نفر مهمان داشتیم و بجز دو تا پتوی کوچیک که معمولا رو کاناپه‌است ، چیز دیگه‌ای نبود بندازم روی خودم. پتوها فقط پاهام رو می‌پوشوند.
لباس‌هام رو عوض کردم. یه ژاگینگ پوشیدم با یه ژاکت خیلی گرم. ژاکت رو تازه خریدم. هنوز اتیکت بهش وصل بود.
هی به این پسرخاله فکر می‌کردم و خاطراتم رو مرور می‌کردم. وقتی رفتیم عروسیش. مامانم اومد تهران برای شرکت در مراسم عروسی. منم رفتم. یه طور بیمارگونه‌ای در اون زمان لاغر بودم. فقط استخوان بود و دیگه هیچی نبود. مامانم خیلی ناراحت بود از وضعیت من. وقتی میدید شلوار از پام میفته، گریه می‌کرد.
یه پیراهن از ملیح گرفتم و اونو توی عروسی پوشیدم. شاید هم از الی گرفته بودم. خانواده عروس ترک بودند و ما هم کورد. کلا ما خیلی ازدواج بین فرهنگی نداشتیم. موردهای خیلی کمی بوده. اینم یکیش بود. همه زنهای خانواده عروس چاق بودند. خود عروس باسن خیلی بزرگی داشت. من ازش خوشم اومد. همینطوری بی‌دلیل. اون شب از تالار تا خونه عروس و داماد هم رفتیم. خونه با وسایل نو پر شده بود. بعد هم فکر کنم رفتیم خونه اون یکی پسرخاله که برادر داماد بود. منم فرداش برگشتم خوابگاه.
امروز تمام راه تا سر کار رو داشتم به این چیزا فکر می‌کردم. چقدر در این مدت آدم از دنیا رفت.

۲۶ فوریه،
۱۹:۴۱
از سریال:
مرد به خاطر اینکه زنش با این و اون می‌خوابید، باهاش دعوا کرد. زن هم گفت با این سن و سالت و این شکم بزرگت، خیلی باید قدردان جواهری مثل من باشی. منو کمی آزاد بذار که حداقل روحیه‌ام خوب باشه.

۲۸ فوریه
۱۴:۳۸
از فیلم:
انسان مثل درخته، تا زمانی که ریشه در خاک داره، همچنان برگ‌های جدیدی میده.
اینو یکی در زمان جنگ اول از یکی دیگه پرسید که آیا وقتی این جنگ تمام بشه، آدم‌ها اینو فراموش می‌کنند و بازم شادی رو حس می‌کنند؟
اینکه انسان مثل درخته، در جواب این سوال بود.

اول مارس
۲۰:۳۰
توی سالن رختخواب پهن کردم که همینجا بخوابم. البته اگه بخوابم. کل دیشب رو بیدارم بودم. بین ساعت یک تا دو و نیم شب، در وضعیت خواب و بیدار بودم، اما بعدش کاملا هوشیار.
خواستم بنویسم من اگه فلان کار رو بکنم، خودم رو میندازم توی رود سن

۲ مارس
۱۸:۰۸
تازه رسیدم خونه و حوصله گربه رو ندارم. روز اول پریود.
چای دم کردم. چای اول رو خوردم و نمی‌دونم چای دوم رو هم بخورم یا نه. امروز اصلا آب نخوردم چون نمی‌خواستم سر کار برم توالت. ولی با این حال ۳ بار رفتم.

۲ مارس
۱۷:۰۷
همه روز رو سردرد داشتم. دیشب تونستم بخوابم. نسبتا کمتر از شب‌های دیگه ترس داشتم. امروز نمیدونم دوباره گریه کردم یا نه. ولی در چند روز گذشته، همینطوری اشک میریختم. روز یکشنبه رفتم توی یه کافه سفیدی که داخلش پر از اینه بود و گلدانهای گل آویزان از همه جا، نشستم و اونجا هم گریه می‌کردم. شاید یه ساعتی نشسته بودم. اتفاقی از جلو اون کافه رد شدم. فقط میدونم در کدوم محله‌است و یادم نیست دقیق در چه آدرسی بود. بعد از یوگا رفتم. کل شب رو نخوابیده بودم. دچار اضطراب شدم و نمی‌تونستم نفس بکشم و هی توی خونه میومدم و میرفتم. وقتی تونستم گریه کنم، نفس کشیدنم بهتر شد. باورم نمیشد. اونقدر دچار هیجان‌ شده بودم که سر جام نمی‌تونستم بمونم.

۵ مارس
۱۰:۵۷
صبح با دخترم در حد چند ثانیه تلفنی حرف زدم و‌ گریه‌ام گرفت. بسیار دلتنگشم. دیروز پدرش یه عکس برام فرستاد که درش دخترم و پدربزرگش توی اشپزخونه بودند و دختر داشت اسفناج پاک می‌کرد و پدربزرگش با محبت اونو نگاه می‌کرد.
دیشب شام برنج و اسفناج و ماهی خورده بود. خونه پدربزرگش اسفناج می‌خوره، ولی وقتی من اسفناج درست می‌کنم نمی‌خوره. شاید سابین بهتر بلده اسفناج درست کنه.

۱۱:۵۸
دیوید لینچ گفت هرگز نمی‌خواستم بچه داشته باشم. ولی بعضی چیزا اتفاق میفته و مجبور میشی تغییر کنی. بعدا میبینی اینا عین کادو هستند در زندگیت.

من نمی‌دونم چه تغییری کردم با مادر شدن. می‌خواستم بچه داشته باشم، اما شرایطش رو نداشتم. خیلی فکر کرده بودم و دیگه فکر نکردم که چه چیزایی در انتظارمه و بچه‌دار شدم.
الان چهار سال می‌گذره. مطمئنم اگه این بچه نبود، الان خیلی بدتر بودم. حداقل این تنها تصمیمی بود که خودم گرفتم و قدم در راهی گذاشتم که دیگه بازگشتی نداره.

۱۲:۳۵
تا صبح در حال خواب دیدنم. دلم می‌خواد یه بار به خودم در خواب بگم که ما الان در حال خواب دیدن هستیم. این جمله رو فکر کنم در تویین پیکس شنیدم.
دلم نمی‌خواد خواب‌هام به یادم بمونه. فقط می‌تونم با یه کلمه توضیحشون بدم: هذیان.
هذیان محض.

۱۴:۵۳
توی فیلم از مرد پرسیدن که چی شد ازدواج کردی و اونم یه سری توضیحات داد و در آخر گفت احتیاج داشتم بهش آویزون بشم که زنده بمونم.

۱۷:۰۸
صبح پلانک روی دیوار زدم در سه سطح. یه بارش که روی دست چپم قرار گرفتم و دست راستم رو به سقف بود و پاهام روی دیوار، انگار به گردن و شانه چپم فشار اومده و درد می‌کنه. عجله کردم در انجام تمرین. وقتی اینطوری یابویی وارد حرکت میشی، یه بلایی سر خودت میاری. پتر همیشه میگه ظریف باشید. زندگی یه چیز ظریفه.
بعضی وقتا از دستم در میره. حرکت رو باید آروم و با کنترل بری داخلش.

۱۷:۵۵
الانم باورم نمیشه چطور دو سال هر روز نوشتم. هر روز، تحت هر شرایطی یه چیزی باید می‌نوشتم. انگار همینکه می‌نوشتم، باعث میشد فرو نریزم. می‌دونم خیلی چیزای روزمره‌ای می‌نویسم و بسیار دوره از یه نوشته خوب. ولی همین که می‌تونستم یه کاری رو بدون هیچ چشم‌داشتی هر روز انجام بدم، خوب بود. مثل الان که یوگا می‌کنم. سعی می‌کنم همه جلسات رو برم. دو جلسه نتونستم برم و وقتی رسیدم پتر می‌خواست بدونه چرا نرفتم. واقعا می‌خواست بدونه و اونقدر با من مهربونه که خیلی متاثر میشم. همیشه قدردان ادمهایی که باهام مهربونن هستم. خوب مهمه. می‌تونند مهربان نباشند و بی‌رحم و بدجنس باشند.

۱۸:۱۹
سومین جلسه کلاس رقص رو شرکت کردم. این جلسه کمی بیشتر میفهمیدم. بعد از کلاس در کافه‌ای که پایین سالنه، توی تراس کافه نشستیم. با ک و دوستش. دوستش گفت اسمش چیه، ولی یادم رفته. خوش قیافه بود. در مورد پدرش حرف زد که چقدر توکسیک بوده. گفت هشت سالش بوده که مادرش در اثر سرطان میمیره. خونواده هیچوقت به این نگفتن که مادرش سرطان داره و بعد هم که میمیره، بهش میگن مادرت سفر رفته و این مدتها منتظر بازگشت مادرش بوده. الان روانشناسه.
یه ساعتی باهاشون نشستم و بعد کمی تو شهر راه رفتم. هوا خوب بود و شهر شلوغ. ولی اونقدر در وضعیت بیخودی بودم که دیدم نمی‌تونم تو شهر بمونم. یه بسته نون خشک گرفتم با چند تا کنسرو ساردین و یه بطری آب. هیچی نخورده بودم. معمولا با شکم خالی میرم یوگا و امرو بجز یوگا، ۲ ساعت هم برای رقص مونده بودم. ولی گرسنه نبودم. توی راه نون خشک خوردم با آب.
نمی‌خوام در مورد خبرهای این روزها بنویسم. چی اخه باید بگم. شنبه صبح موبایلم رو باز کردم و دیدم یه پیام اومده از طرف پدر بچه. محتواش مثل پیامی بود که ملیح چند سال پیش برام یه روز صبح فرستاده بود. وقتی که خبر مرگ سمانه رو فهمیدم.

۶ مارس
۲۲:۳۶
آخرین شب تنهایی. هفت روز از جنگ می‌گذره. در این چند روز تنها بودم. یعنی توی خونه تنها بودم. فکر می‌کردم خیلی بیرون خواهم رفت. ولی صرفا برای کار کردن بیرون رفتم و وقتی که کلاس داشتم. باقیش مستقیم برمی‌گشتم خونه. امروز ایستگاه گار دو لِست از مترو اومدم بیرون و پیاده رفتم تا استراسبورگ سن دنی. بعد شاتله. به خاطر این اومدم بیرون از مترو که برم داروخونه و یه کادو برای کسی بگیرم. ولی حوصله نداشتم و برگشتم خونه.
همون روزی که دخترم رفت شهرستان، رفتم مغازه ایرانی. یه دوغ گرفتم و همون رو تو خیابون خوردم و کیلومترها راه رفتم. بی‌هدف در خیابون پرسه زدم و شب برگشتم خونه و از اون شب تنها بودم تا همین امشب.

حوصله ابراز همدردی ادمها رو ندارم. سرم رو میندازم پایین که ازم سوال نپرسند. در محل کار با ترحم و مهربانی برخورد می‌کردند. هیچ جایی نبود که تنها بشینم وقت استراحت.
خیلی عجیبه که ادمها در بی‌خیالی از جنگ زندگی می‌کنند. خودم هم اینطوری بودم. دروغه اگه بگم جنگ در جاهای دیگه خیلی متاثرم کرده. انگار همه‌ش ژست بوده.

۲۲:۵۸
یعنی الان مامانم چیکار می‌کنه؟ دوباره هم رو میبینیم؟ سختش نیست تو روستا؟ می‌تونه دوام بیاره؟ شاید دوباره برگشته کرمانشاه. اینا اصلا اخلاق‌هاشون به هم نمی‌خوره. دعوا می‌کنند. بعد مامانم وسواس داره. الان احتمالا همه کارهای خونه رو هم باید انجام بده. وضعیت سلامتیش در این حد نیست.

۷ مارس
۸:۲۰
صبح کانال ‌وحید آنلاین رو دیدم که عکس از ویرانی‌های اتوبان کردستان گذاشته بود.

۸:۵۰
نمی‌دونم می‌تونم غذا درست کنم یا نه. خرید هم باید بکنم و برم ایستگاه قطار دنبال دخترم. ساعت ۱۷:۴۷ میرسند.

۸ مارس
۱۳:۵۲
داخل قطار،
دیشب دخترم پرسید وقتی ما اینجا نبودیم چیکار می‌کردی. چندین سوال پرسید. یه سوال دیگه‌اش هم این بود که چرا پدر و مادرت بهت رسیدگی نمی‌کنند. بعد گفت مهمه دستت رو بگیرن و تو رو ببرن بیرون.
گفتم چون بی‌کس و کار و بی‌صاحبم.
اینو برای دوستم تعریف کردم و گفت بچه نگرانته، بزرگ شده و نگران مادرشه.
خدا مرگم بده که باعث میشم دخترم نگرانم بشه. نباید نگرانم بشه. به جهنم اگه من تنها باشم. برام اونقدر چیز بزرگی نیست. تنهایی حوصله‌ام سر نمیره. کارهای زیادی هست که انجام میدم و خیلی وقتا هم زمان تنهایی روی مت یوگا دراز می‌کشم و یه چیزی می‌خونم. باید حتما یه چیزی بخونم و یا یه چیزی ببینم و یا یه چیزی گوش بدم. موزیک نه، تحمل موزیک گوش کردنم خیلی کم شده، پادکست‌های تخمی که نمی‌تونم از سر خجالت بگم در مورد چه موضوهاییه رو گوش میدم.
در مورد روابطم، میشه گفت حتی نمی‌تونم ازشون مراقبت کنم که از بین نره. دیگه تحمل قرار دو نفره گذاشتن رو خیلی ندارم. در این شهر با ۲ نفر، بعضی وقتا دو نفری هم رو میبینیم. وگرنه باقی دیدارها چندنفره‌است. چند وقت پیش یکی ازم خواست هم رو تو شهر ببینیم. گفتم باشه. ولی اصلا نمی‌تونستم تنها برم ببینمش. نمی‌دونستم در مورد چی حرف بزنم. نمی‌دونستم چطوری فضای خالی رو پر کنم. دچار اضطراب شدم. به دوستم گفت اینو و خواستم اونم بیاد و چند نفر دیگه رو هم بگیم بیان و اینطوری توی جمع همه هستیم. منم دیگه فکر نمی‌کنم باید حتما حرف بزنم. می‌تونم به بقیه گوش بدم. قبلا اینطوری نبودم. الان نمی‌دونم چه مرگمه.
بگذریم. وظیفه بچه نیست که نگران والدینش باشه.

۹ مارس
۲۱:۳۵
خسته‌ام. خیلی همه جا بهم ریخته، ولی نمی‌تونم درگیر مرتب کردن خونه بشم. اومدم توی تخت. نزدیک چهار ساعت توی سمینار بودم و بارها خمیازه کشیدم. به همه چی فکر می‌کردم. به چیزایی که حتی دیگه نمی‌تونم در موردشون هم بنویسم چون خجالت‌اورن‌، به ویژه در این شرایط.
خیلی سردمه.

۲۱:۴۸
هی دلم می‌خواد از یه چیزایی بنویسم و فاصله که میفته یادم میره. دیروز صبح توی شهر راه می‌رفتم و میدیدم از همه طرف دونده میاد بیرون. انگار یه ماراتن بود. دونده‌ها از یه خیابونی رد میشدند که منم باید ازش عبور می‌کردم. خیلی تعدادشون زیاد بود. از وسطشون رد شدم. بعد از یوگا با یکی از زنهای کلاس قهوه خوردیم. منو مهمون کرد. قهوه رو اوردیم بیرون و توی آفتاب ایستادیم و حرف زدیم. سریع بحث رو کشوندم سر خودش. دلم نمی‌خواد در این زمان به خصوص چیزی در مورد خودم به بقیه بگم. زنه ۵۵ سالش بود. منو متعجب می‌کنند. اینا اصلا انگار منوپوز روی بدنشون هیچ تاثیری نداره. البته دیگه عادت کردم به اینکه این دسته از ادمهای سرحال رو ببینم. خیلی سرحالند. خدا کنه همیشه سرحال باشند. من که بخیل نیستم. اما فامیلهای من همگی در جوانی دق می‌کنند و بر اثر از کار افتادن قلبشون میمیرند. خودم هم همینو برای خودم آرزو می‌کنم. ولی اگه بمیرم، دخترم گناه داره. یعنی تنها به تاثیر مرگم رو بچه‌ام فکر می‌کنم. هیچکس مثل من نمیشه براش. من به جای خودش و همه دوستش دارم.
از خانوم جدا شدم و رفتم به طرف ایستگاه مترو. دوباره با دونده‌ها مواجه شدم. اینبار در خط پایان بودند. بازم از وسطشون گذشتم. یه طرف دیگه شهر هم تظاهرات ۸ مارس بود. شهر خیلی شلوغ بود و همزمان پر از برنامه‌های اینطوری. اونوقت تهران باران سیاه میباره. برای دوستم که تهران مونده نوشتم می‌تونی بری بیرون و برام نوشت همه جا بسته‌است.
پیاده دوباره تا استراسبورگ سن دنی رفتم. تظاهرات ۸ مارس هم نرفتم. دیگه حوصله ندارم. همه این کارها بی‌فایده‌است. هیچ معنی نداره. دورهمیه. مثل اینکه یه عده دلشون میخواد دور هم جمع بشند و خوبه اگه باهاش خوشحال میشن. منم زیاد رفتم از این چیزا. سال قبل دخترم رو هم بردم. ولی الان واقعا نمیفهمم دیگه. میری تظاهرات و یه سری شعارهای مترقی میدی و با بقیه معاشرت می‌کنی و بعدش هم میری کافه و دور هم آب جو سفارش میدی و سیب زمینی سرخ شده، شاید هم غذا بخوری و یا شاید هم قهوه سفارش بدی و باز حرف بزنی و واقعا هم همه این چیزا خوبه، همون اندازه که مهمونی رفتن خوبه. در حال حاضر بهتر از این نمی‌تونم فکر کنم.
در نهایت برگشتم خونه.
بچه با خودش بازی می‌کرد و منم روی کاناپه خوابم برد. شاید برای نیم ساعت.

۱۱ مارس
۲۲:۰۶
یک ساعت و نیم از زمانی کە بچه خوابیده می‌گذره. از اون موقع توی تخت دراز کشیدم. می‌خوام کتابم رو بخونم. هنوز دستم نگرفتم. صبح چند صفحه توی قطار خوندم.
غروب برای بچه یه داستانی خوندم. داستان درباره یه شاه بود که عاشق خدمتکاری شد که از سرزمینهای شمالی و سرد اومده بود. باهاش ازدواج می‌کنه و این خدمتکار میشه ملکه.
ملکه شبیه هیچکسی در قصر نبود، همینطور در اون مملکت. توی کتاب نوشته بود که برای یه خارجی هیچی راحت نیست، حتی اگه ملکه هم باشی. دوست دوران کودکی نداری، نه کس و کاری که بیان دیدنت، یا تو بری دیدنشون، حتی غذا هم اون طعمی رو نداره که در مملکت خودت داشت.
اینا رو برای بچه خوندم و چشمم تر شد.
منتظرم گریه کنم.
امروز باز چهار ساعت یوگا و رقص انجام دادم. اگه این کار رو هم نکنم، چیکار کنم؟ عذاب وجدان دارم که می‌تونم برم از این چیزا انجام بدم و همزمان خانواده و دوستام الان در این وضعیت‌اند.
خجالت می‌کشم.
چند باری بابت اینکه پاریس هستم و از این کارها می‌کنم، بهم تیکه انداختند. دوستای دخترم هرگز این کار رو نکردند. دو موردش رو که الان در ذهنمه، از طرف مردها بوده.
نمیدونم باید چیکار کنم. حوصله زیر سوال بردن سبک زندگی خودخواهانه‌ام رو هم ندارم.

۱۲ مارس
۲۱:۰۱
واقعا زندگی من دیگه تمام شده. ولی چه اهمیتی داره. کم زندگی از دست رفته، اینم روی همون زندگی‌های از دست رفته.

۱۳ مارس
۸:۱۵، داخل قطار
دو ایستگاه دیگه باید خط عوض کنم. از وقتی سوار قطار شدم، دو مرد روبروم نشسته بودند. یعنی اول یکی بود که چند ایستگاه قبل پیاده شده و یه مرد دیگه جاش رو گرفت. این مرد دوم، حداقل بین ۷۵ تا ۸۰ سال داره. سرحاله. ولی یه کم زیاد قدیمیه. شمردم ۶ لایه لباس پوشیده. مطمئنا منظورم بالاتنه‌است. از پایین یه شلوار فقط میبینم. یه دفترچه یادداشت در آورد و انگار مثل تقویم بود براش. این کارش یعنی یادداشت کردن در دفتر تا حدی رایجه. به ویژه در ادمهای هم نسل این آدم. البته منم تا همین سه چهار سال پیش، هر سال یه تقویم کوچیک می‌گرفتم و همه حا با خودم میبردم. قرارهام رو توش یادداشت می‌کردم و هر از گاهی یه یادداشتی توش می‌نوشتم. خوشم میاد از اداهای اینطوری. معمولا هم دفتر یادداشت پر نمیشد در طول یه سال و سال بعد یه جدید می‌گرفتم. حالا دخترم تو این دفترچه‌های تقویم سال‌های قبل، چیز می‌نویسه، یعنی خط‌خطی می‌کنه و یا نقاشی می‌کشه. دوست داره دفتر کوچیک داشته باشه و توش یه کارهایی بکنه.
الان فکر کنم دیگه باید قطار عوض کنم.

۲۱:۵۲
بچه‌ام در روزهای اخیر خیلی غذا نمی‌خوره. کلا هم خیلی اینطوری نیست که پرخور باشه. من اصراری نمی‌کنم. امروز غروب با خستگی شام درست کردم. میخواست شکلات بخوره. در راه برگشت به خونه شکلات خورده بود و میخواست یه شکلات بزرگ دیگه بخوره. گفتم اول شام بخور و بعد شکلات. شروع کرد به گریه کردن و بعد قانع کردن من و سعی هم کرد شام بخوره، ولی در نهایت گفت شام میل ندارم و شکلات رو هم فردا می‌خورم. حتی وعده شکلات هم باعث نشد یه قاشق غذا بخوره.
پدر بچه هم گفت غذایی که درست کردی معمولی رو به بد بوده. یه اینطور چیزی گفت. من دیگه نمی‌دونم چطور باید غذا درست کنم.
سالاد هم درست کردم حتی.

۱۴ مارس
۱۲:۴۶
رفتار بچه امروز جهنمیه.

٢١:٤٠
آخرین خبری که از مامانم داشتم این بود که در مراسم ختم بوده. فکر کردم فاتحه کی رفته. امروز از عرفان پرسیدم. گفت رفته سالگرد زنداییم. همینطوری یه سال از مرگش گذشت. طفلک چه الکی از بین رفت. دخترش گفت قبل از لحظه تصادف، یه آهنگ شش و هشت توی ماشین در حال پخش شدن بوده. اینا تصادف می‌کنند. زنداییم از ماشین پرت میشه بیرون. ماشین هی در حال چرخ خوردنه و آخرش متوقف میشه، ولی این آهنگ شش و هشت همچنان ادامه داره و زنداییم داشته از دنیا میرفته. دخترش باهاش حرف میزنه و منتظرن آمبولانس برسه. زنداییم هیچی نمیگه و فقط نگاه می‌کنه و اشک میریزه.

مامان بابام برگشتن کرمانشاه. مامانم طاقت نمیاره. نمی‌تونه روستا دوام بیاره. هر کار کسخلی بگی ازش سر میزنه. تابستان چند روز قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه، میره چال حسن خان و ۶ تشک سفارش میده که براش بدوزند. فکر نمی‌کردم همچنان کسی باشه که بره پیش لحاف دوز و سفارش درست کردن تشک بده. مردم میرن فروشگاه و تشک میخرن، دیگه کی میره سفارش تشک دست دوز میده. من همینطوری حیران مونده بودم از این کارش. با تشک دوزه چند بار قرارشون برای تحویل تشک‌ها کنسل شده بود. چون شهر داشته بمباران میشده و هیچکس بیرون نبوده. مامان گفت یه روز تشک دوز بهش زنگ میزنه و میگه فردا صبح بیا برای بردن تشک‌ها. اینم از بلوار نسترن تا چال حسن خان پیاده میره و میگفت بجز یه عده کارتن خواب عملی، هیچکس بیرون نبوده و اصلا تاکسی هم نبوده و به خاطر همین پیاده میره. البته اصلا به این فکر نکرده که چطوری تشک‌ها رو بیاره خونه.
مغازه تشک دوز بسته بود به خاطر وضعیت. آخرش دیگه یه روز با عمه‌ام میرم دنبال تشک‌ها. وقتی میرسن خونه، راننده کمک می‌کنه که تشک‌ها رو بذارن توی آسانسور.
حالا الانم وسط جنگ، برادرم از اون طرف باشگاه میره و مامانم هم مجلس ختم.

۱۷ مارس
کنار باغ لوکزامبورگ ایستادم. تازه از قطار بیرون اومدم. عرفان یه کم دیگه میرسه. لوکیشنش رو نگاه می‌کردم. الان احتمالا از شاتله هم گذشته و نزدیک سن میشله.
خونه خیلی نامرتبه و نسبتا کثیف. صبح که بیدار شدم، نور از کنار پرده وارد اتاق شده بود و میشد واضح دید که چقدر در آینه‌ای کمد کثیفه. برنامه‌ای هم برای تمیز کردنش ندارم.

۲۱:۰۷
امروز تونستم بعد از چند هفته با مامانم چند دقیقه صحبت کنم. با عرفان توی تراس یه کافه‌ای نشسته بودیم و مامانم زنگ زد به موبایل عرفان. تلفن رو روی بلندگو گذاشتیم و حرف زدیم. تعریف کرد که چند روز روستا بودند، ولی روستا خیلی شلوغ بوده و همه بودند. اینم آخرش برگشته کرمانشاه. گفت دیگه همه جا رو‌ زدن، میخوان کجا رو بزنن دیگه. چندین مراسم ختم رفته بود. ادمهایی که هیچی ارتباطی با هیچی نداشتند و کشته شدند. گفت خیلی‌ها معلول شدند و دست و پاشون رو از دست دادند.
پسر برادرم الان یه ۱۰ سالی داره و کوچیکه هنوز. بیماری پوستی پیدا کرده و بردن دکتر و دکتر گفته اینا منشا روانی داره و از استرس و پریشانی اینطوری شده.

نزدیک خونه خاله‌ام بمباران میشه. خونه شروع می‌کنه به لرزیدن. از ترس میرن توی قبرستانی که روبروی خونه‌شونه. قبرستان روی یه تپه‌است و از داخل خونه این منظره روبرو رو، زمانی هم که نشستی می‌تونی ببینی.
چیزای دیگه هم گفت. مثلا شیشه‌های خونه پسرعموم همه شکستند و اینم رفته یه پول زیادی داده و دوباره شیشه جدید آوردند برای خونه.

۱۹ مارس
۲۳:۱۶
نمی‌دونم از چی می‌خواستم بنویسم. امروز با عرفان بیرون رفتیم. بیشتر روز رو با هم وقت گذروندیم. دلم می‌خواست ازش مراقبت کنم. باید حواسم بهش باشه.
یه چیزی برای عرفان تعریف کردم. در مورد سفر به یزد بود و خونه یه ادمهایی که کلا یه سبک زندگی دیگه داشتند. اسم میزبانمون رو فراموش کردم. من که این همه حافظه‌ام خوب بود و همه اطلاعات بی‌اهمیت درش جا میشد، اسم این آدم رو فراموش کردم. فقط اسم این آدم نیست، خیلی چیزا رو فراموش کردم.
چند روز پیش جواب درخوری به این دختر روسه ندادم سر کار. داستان از اینجا شروع شد که وقت نهار گفت فلانی کار نمی‌کنه و از دولت پول می‌گیره و این پولی که دولت بهش میده از مالیات منه. بعد هی روی اینکه مالیات میده و شهروند خیلی مسئولیە و کسی که کمک دولتی میگیره، یه انگله که داره از دسترنج این استفاده می‌کنه مانور داد.
واقعا در توانم نیست گوش دادن به این کسشرها. انگار بجز ایرانی‌های خارج که مدام مالیات دادنشون رو به روی آدم میارن، ادمهای تخمی دیگه هم هستند که هی یادآوری می‌کنند که من دارم مالیات میدم و بقیه دارن با پول مالیات من عشق و حال می‌کنند.
گفتم حالا کی گفته مالیات شخص تو رو دادن به یکی دیگه، مگه از امکانات این اجتماع استفاده نمی‌کنی. گفت نه من دندون‌هام رو میرم روسیه درست می‌کنم و اینجا دندونپزشکی هم نمیرم. بحث به طور بیخودی ادامه پیدا کرد و وسطش بلند شدم از اتاق اومدم بیرون.
بار بعد که دیدمش، می‌پرسه حالا زنها دیگه در ایران آزاد شدند، خیالشون راحت شد و می‌تونن سر لخت برن بیرون. قبل از اینکه این وارد اتاق استراحت بشه، من و مسئول پداگوژیک داشتیم صحبت می‌کردیم. قبل از اینکه من چیزی در جواب این زنیکه تخمی عن بگم، این مسئولە گفت، من و الی داریم صحبت می‌کنیم و نمی‌خوام موضوع بحث عوض بشه.
الان دارم میگم من چرا نزدم تو دهن این زنه. چرا اینقدر پسیوم و سرعت عمل ندارم. دوشنبه باز میبینمش سر کار. این بار منتظرم یه چیزی بگه که یه داستان ازش در بیارم.
غروب همون روز که اومدم خونه، سه ساعت سمینار داشتم. سر یه سوژه‌ای بحث بود و این وسط در انتقاد به سیستم محافظه‌کار و مبتنی بر دیپلم فرانسه، حرف این شد که در دهه نود یه عده‌ای بودند که برای ۱۰ تا ۱۵ سال، همه شبها تا صبح پای تلفن بیماران مبتلا به ایدز بودند و اونا رو در وضعیت سخت بیماری همراهی می‌کردند. بعد این بحث پیش اومد که به این ادمها حداقل یه مدرک لیسانس روانشناسی میشه داد چون تجربه کاری اینطوری دارند و نظام آموزش عالی فرانسه قبول نکرده.
انگار یه توافقی توی سمینار بود که باید یه لیسانس میدادند به این ادمها.
منم نمی‌تونم بگم بدون فکر حرف زدم، چون این چیزی نبود که از دهنم بخواد در بره، فقط نمی‌دونم چرا اینقدر بی‌شعور بودم. گفتم کار ارزشمندی این ادمها کردند، ولی صرف اینکه شبها شنونده رنج دیگران بودند، این مشروعیت رو نمیده که به خاطرش یه لیسانسی بهشون بدی.
حالا تف تو هر مدرکی هم که من در این زندگی گرفتم.

۲۳:۵۵
فرداشب نوروزه. من هفت سین ندارم. آخرین هفت‌ سینی که گذاشتم برای سال ۲۰۲۲ بود. دیگه بعدش نشد و امسال هم اصلا دیگه حرفش رو نزنم. دلم می‌خواست بچه رو با این چیزا آشنا کنم. ولی من حوصله این کارها رو ندارم. دو چیز رو فقط خوب انجام دادم. باهاش فرانسه حرف نزدم و این دومی هم مربوط به بهداشت شخصیه و دیگه واردش نمیشم.
دیروز یکی تو خیابون رسید به من و دخترم و از همون دور شروع کرد به قربان صدقه بچه‌ام. هی میگفت چقدر زیباست و منم هی تشکر می‌کردم و باز با حیرت می‌گفت چه خوشگله و منم گفتم می‌دونم خانم. پرسید اسپانیایی هستید، وقتی اسم ایران رو شنید، دیگه شروع شد و هی ابراز ناراحتی و گفت این شروع جنگ جهانی سومه. خیلی خیلی حرف زد. نمی‌دونستم چطور فرار کنم. از این به بعد وقتی پرسیدن برای کجایی، میگم از مغولستان اومدم و یا شاید ترکمنستان. چون حداقل اسم این جاها در خبرها به گوششون نمی‌خوره و نمی‌خوام وارد حرف زدن از این بشن که الان خونواده‌ات چطورن، الان نظر تو چیه و وارد یه وضعیتی میشن که نه خودشون میدونن چطور ازش بیرون بیان و نه من می‌تونم حرفی بزنم.

۲۰ مارس
چهل دقیقه از ۱۲ شب گذشته. نمی‌دونم ملاتونین بخورم یا نه. صبح باید زود بیدار بشم.
باقی کتاب رو می‌خونم.
این یادداشت خیلی طولانی شد.

01:10
نخوابیدم. دوباره عکسایی که سین برام فرستاده بود رو نگاه کردم. با دیدن عکس‌ها چشمام پر اشک میشه. چرا اینقدر دستم از همه جا کوتاهه؟

۲۵ ژانویه
۷:۵۱
نشستم توی تخت و دارم کتاب می‌خونم. ساعت شش و نیم بیدار شدم. دست چپم درد می‌کنه. در سرم هزار چیز داره می‌گذره. یکیش اینه که چرا سین دیروز اینقدر سرسنگین بود با من. من که اصلا کاری باهاش نداشتم و بیشتر از یک سال بود که ندیده بودمش. این دیگه چشه. سرتاسر زندگی من پر از این روابط تخمی بود. با چند نفری در یه سال گذشته قطع رابطه کردم و دریغ از ذره‌ای دلتنگی برای این ادمها. پس برای چی باید اینقدر اطراف خودم رو شلوغ کنم؟ الان فکر می‌کردم آیا از تنها شدن می‌ترسم؟ حضور دیگران چقدر مهمه؟ مگه چی میشه اصلا کلا تنها باشم، هیچکس نباشه، دنبال اینم که باعث چیز خاصی در زندگیم بشند؟ زندگیم پر از حضور بی‌معنی دیگرانه.

۲۷ ژانویه
۲۱:۳۸
توی تخت نشستم دارم خودم رو برای ارائە فردا آماده می‌کنم. دخترم خوابیده این کنار. امشب نتونستم بخوابونمش. یوگا رفته بودم. وقت شاواسانا، حالم بد شد. حس خیلی بدی داشتم. یاد مردگان این روزها افتادم. تن‌های جوانی که داخل این ساک‌های سیاه پیچیده شدند. مرگ خودم رو تصور کردم. یاد جنازه کاترین افتادم. دلم برای کاترین تنگ شد. کاش فرانسواز اینقدر وقت شاواسانا حرف نزنه و در سکوت بگذره.

۲۸ ژانویه
۰۱:۲۶
نمی‌تونم بخوابم. صبح هفت و نیم باید بیدار باشم. بچه رو حاضر کنم که بره مرکز بازی و خودم هم برم یوگا و بعد برم یه جایی نهار بخورم و بعد از نهار تا حدود پنج عصر روی ارائە کار کنم.
ایزابل برای ۷ فوریه دعوتمون کرده به تولد دخترش ماتیلد. نمی‌دونم چطور حسم رو به این رابطه توضیح بدم. دخترش ماتیلد یه حالتی داره که انگار دخترم رو می‌خواد اسیر خودش کنه و می‌خواد فقط برای خودش باشه. اسم دخترم رو گذاشته روی عروسکش.
ایزابل پیشنهاد داد که بریم باله با هم. اون لحظه استقبال کردم، ولی بعد پشیمون شدم. نمی‌خوام اصلا اولین باله‌ای که بچه‌ام میبینه با اونا باشه.
بعد میگه چند تا از پیراهن‌های ماتیلد رو برای دخترت کنار گذاشتم. گفتم نمی‌خوام چون خیلی تفاوت قد ندارن و ماتیلد اونقدر هم قدش بلندتر از دختر من نیست. گفت نه اینطور نیست و ماتیلد الان لباس سن هشت سال رو می‌پوشه.
گفتم پیراهن لازم نداریم در هر صورت و نمی‌خوایم.
برای تولد دخترش تم پرنسس گذاشته و جلو اکل گفتم که باید برای بچه یه پیراهن پرنسس بگیرم و میگه نگیر چون ماتیلد یه پیراهن پرنسس برای دخترت انتخاب کرده و اونو می‌خواد بهش بده. گفتم نه چون خودم یه پیراهن پرنسسی دیدم و خوشم اومده و همونو برای دخترم میرم میگیرم.
اصلا برام مهم نیست بچه‌ام لباس کازین‌هاش یا لباس بچه‌های بزرگ‌تر دوستام رو بپوشه. در اون دو سال اول تولدش، زیاد با فامیل لباس دست به دست می‌کردیم. ولی نسبت به ایزابل حساس شدم. چرا نمیفهمه که نمیخوام دخترم لباسای دخترش رو بپوشه. حساسیت پیدا کردم. من اصلا هم سلیقه نیستم با ایزابل و بچه‌ام هم مثل ماتیلد لباس نمی‌پوشه.
ایزابل در مورد دخترش همه چیز رو خیلی خفن میبینه. با افتخار میگه که از وقتی دخترش یک سال و نیمش شد دیگه پوشک نداشته و شبها هم بدون پوشکه. یا اینکه الفبا رو قبل از سه سالگی بلد شده و می‌تونه بنویسه و شمارش اعداد رو بلده و ماتیلد باید جهشی درس بخونه و الان حوصله‌اش سر کلاس سر میره و از هم‌سنهاش جلوتره. وقتی فهمید من بچه رو کلاس هنرهای تجسمی ثبت نام کردم، گفت خودم دستی بر هنر دارم و با ماتیلد هنر کار می‌کنم و احتیاجی به کلاس نداره. نگفتم که من الان خیلی خوب بلد شدم واسه بچه‌ام پلنگ و فیل بکشم، و اگه گذاشتمش کلاس به خاطر یه چیز دیگه‌است.
کلا می‌تونه بره رو مخم اگه زیاد ببینمش. نباید زیاد باهاش دیدار کنم وگرنه ممکنه رفتارهای بدی ازم سر بزنه.
در مورد خیلی چیزها نمی‌نویسم. اتفاقای تخمی که این اواخر افتاده. حوصله نوشتنش رو ندارم و اینکه هر کسی به وبلاگم دسترسی داره و میخونن و دیگه دوست ندارم از هر چیزی بنویسم. اگه این شغلم بود و ازش پول در میاوردم عیبی نداشت. الان مفت و مجانی میام می‌نویسم و راستش خیلی مسئلە‌ای با قضاوت شدن ندارم. شاید هم اداش رو میام. پس مهم نیست قضاوت بشم. فکر می‌کنم برای چی بنویسم و برای کی.

۲۹ ژانویه
۸:۵۹
سردردهام شروع شده. توی خواب سردرد می‌گیریم. روی هر طرفی که می‌خوابم، اون قسمت درد می‌گیره و بعد مجبور میشم روی طرف دیگه بخوابم و این بار این طرف دیگه درد می‌گیره. تا صبح چند بار از سردرد بیدار شدم. امروز خیلی کار دارم، ولی خیلی فیزیکا بدم. دیشب که رسیدم خونه شام چیز نبود. روی ماست پودر کاکائو ریختم و همون رو خوردم.

۱۹:۴۲
یکی از بیخودترین روزها. صبح رفتم خرید. سه تا فروشگاه رفتم و همینطور قصابی. از اولین فروشگاه ۲ قوطی ساردین گرفتم. از فروشگاه دوم یه دبه ماست یونانی، از فروشگاه سوم، تخم مرغ، خیار، سیب زمینی، ریشه کرفس(مطمئن نیستم اسمش این باشه)، بیسکویت پتی بور، برنج، هویج و دیگه نمیدونم همین‌ها. از قصابی هم گوشت گرفتم که یه غذای محلی همینجا رو درست کنم. اینطوریه که گوش گاو رو درسته میندازی تو قابلمه با پیازی که داخلش دونه‌های میخک فرو کردی و برگ بو و آویشن و من خودم ادویه خاورمیانه‌ایم رو داخل همه چیز میریزم، وقتی پنج ساعت رو گاز پخت، توش هر سبزی‌جاتی بود میریزی. نکته‌اش اینه که همه رو باید درسته بندازی.
پسر قصاب با دخترم تو یه کلاس‌اند. با هم در مورد بچه‌ها حرف زدیم. گفت بچه‌شون آروم و قرار نداره و نمی‌تونه یه جا بشینه و به خاطر همین چند روز پیش گذاشته بودنش توی دفتر مدیر و اینا هم رفته بودند دنبالش.
هر بار میرم دنبال بچه، قصاب و زنش با هم میان دنبال بچه‌شون. منم هر بار فکر می‌کنم چرا اینا دو نفری میان. زوج کم سن و سالی باید باشند. ولی زنه انگار از فشار کار زیاد پشتش خم شده. دو قصابی در محله ما هست و این قصابی دقیقا در شلوغ‌ترین قسمت محله‌است. فکر می‌کنم خونه‌شون طبقه بالای قصابی باشه.
نمی‌دونم چطور زن و شوهر هر دو یه شغل دارند. مغاز سوپری محصولات اورگانیک هم روبروی قصابیه و اونم خونوادگیه. زن و شوهر توش کار می‌کنند و دختر جوانشون هم تمام وقت توی فروشگاهشون کار می‌کنه. بعضی وقتا میبینم که زن قصاب و زن سوپری با هم تکیه میدن به دیوار و سیگار می‌کشند.
کارهای خونه هی ادامه دارند. غروب شام رو کشیدم و بچه تنها چند تکه هویج و سیب‌زمینی خورد. به منم گفت که وقتی داری سیب‌زمینی رو تو بشقابت تیکه می‌کنی، صدای قاشق چنگال گوش رو آزار میده و بعد به من نشون داد که چطوری سیب زمینی رو چند تیکه کنم توی بشقاب، طوری که هیچ صدایی نده. گفت اینو خودم یاد گرفتم و کسی به من یاد نداده. منم اشک شوق از اینکه بچه‌ام بهم آموزش میده. عجیبه بچه اینطوری خودش یه کارکتری داره و یه سری حساسیت‌ها و ترجیحات. اینا چطوری برای من عادی میشه؟
به موهام روغن زدم که بعد از شام برم حمام. یه لحظه به میز غذاخوری نگاه کردم و قابلمه بزرگ و سنگین چدنی و پر از ناامیدی شدم. رفتم یه قابلمه سبک آوردم و محتویات قابلمه چدنی رو ریختم داخلش و اینطوری دیگه میشه غذا رو تو یخچال گذاشت. بعد فکر کردم بهترین کار اینه که من این قابلمه سنگین رو الان بشورم تا بعدا. ولی داخل سینک ظرف کثیف بود و ماشین ظرفشوی رو خالی نکردم که ظرفهای کثیف رو بذارم داخلش و همین نمیذاره که من قابلمه رو بلافاصله بشورم. قابلمه الان همچنان روی میز نهارخوریه. واقعیتش من خودم رو هم بکشم وضع خونه تغییر خاصی نمی‌کنه. غروب داخل اتاقی که توش می‌خوابم رو جارو برقی کشیدم و فکر کردم بقیه خونه رو هم جارو بکشم. ولی نکردم. ملافه‌ها رو هم عوض نکردم. واقعا من باید این سوال رو الان بپرسم که آیا برای این مدل زندگی درست شدم؟ چقدر باهاش حال می‌کنم؟
خوب همون قابلمه رو میز. مدام در فکر اینم که غذا چی درست کنم و چطوری فلان کار رو انجام بدم که بعد همه چی راحت‌تر بشه. یا پیدا کردن برنامه‌های جدید برای سرگرم کردن بچه. برنامه گذاشتیم که یک روز در میان یه اپیزود کارتون ببینه. یه اپیزود که بین ۲۰ تا ۳۰ دقیقه‌است.
باقی زمان رو چیکار باید بکنیم؟

۲۰.۲۴
در مورد ‌دیشب هم باید بنویسم.

۲ فوریه
۱۶:۵۲
چه خواب تحقیر امیزی دیدم. اونقدر تحقیر شدم در خواب که نمی‌دونم اگه در بیداری هم اینطور تحقیر میشدم، تا این اندازه متاثر میشدم یا نه؟ چی باعث شد من این خواب رو ببینم؟

3 فوریه
۲۰:۰۷

سردردم کمتر شده الان. کنار بچه دراز کشیدم. با هم یه مجله‌ای رو ورق زدیم. اشتراک یازده ماهه یه مجله رو گرفتم و هر ماه یه شماره برام میاد. در مورد هنر و هر چیزی که مربوط به موزه‌است. محتواش رو خیلی نمی‌خونم. با دخترم تصاویرش رو نگاه می‌کنیم. در یکی از شماره‌هاش یه تصویری از ماری انتوانت بود با سر بریده‌اش در دستش و بچه خودش تنهایی وقتی مجله رو ورق میزد دیده بود و به منم نشون داد. چیز وحشتناکی نبود. تبدیلش کرده بودند به یه اثر هنری.
امشب هم وسط نگاه کردن به تصاویر گفت خسته‌است و خوابید. من تیترهای بعضی صفحات رو می‌خوندم و اونم هر بار میگفت فقط نگاه کن و نخون.
به کارین گفتم فردا برای رقص می‌مونم. الان نمی‌دونم می‌تونم ۲ ساعت یوگا کنم و بعد به فاصله ۱۰ دقیقه، ۲ ساعت هم رقص. کارین بهم یه سری چیزا گفت. مثلا گفت که یاد گرفتن رقص عین یه زبان خارجیه. باید ایگوت رو کنار بذاری و اگه تونستی حتی یه حرکت ساده رو انجام بدی، خوشحال بشی از انجامش. گفت رقص هم یه زبانه، زبان بدن.
وقت تولد پتر، کارین و یه طراح رقص دیگه، یه پرفورمنس حاضر کردند. خیلی خوب بود. اجراشون رقص و اواز با هم بود. بعد از اجرا با هم حرف زدیم. گفت تا حالا اواز نخونده و برای این کار مجبور شده اواز بخونه. گفت نمی‌دونستم وقتی قراره جلو همه اواز بخونم، از پسش بر میام یا نه و گفت تنها به تکرار و تمرین زیادی که داشتم اعتماد کردم.
خوشم اومد. واقعا تکرار و تمرین یه چیزی به آدم یه سطحی از اطمینان رو میده که از پسش بر میاد. هفته قبل من ارائە داشتم. صبحش یوگا نرفتم و موندم خونه ارائە‌ام رو حاضر کنم. موضوع در رابطه با طرح گذار حرفه‌ای که به یه قانونی برمیگرده که در سال ۲۰۱۸ برای آموزش بزرگسالان تصویب میشه.
بیشتر از این حوصله باز کردنش رو ندارم. متن ارائە رو حاضر کرده بودم. وقت تمرینش، صدام رو ضبط کردم و بعد گوش دادم و وقت گوش دادن خوابم برد. غروب ولی همینکه شروع کردم به صحبت کردن، همه چیز یادم اومد. فکر می‌کنم حرفی که کارین زد درسته، آدم می‌تونه به میزان تمرینی که کرده اعتماد کنه.
کار بدی نشد. ولی فکر کردم که من واقعا هیچوقت امنیتی در زبان فرانسه نداشتم و همیشه همینطوری باقی میمونم. تعریف می‌شنوم از دیگران در مورد وضعیت زبانم، ولی خودم متوجه وضعیتم هستم. دیگه کاری برای بهتر شدنش نمی‌کنم. نمی‌دونم سطحم در همین اندازه باقی میمونه. ممکنم‌هست که بدتر بشه.

از حرفای بچه:
داشتم لباس پهن می‌کردم رو رخت آویز. نوبت رسید به یه شورت سیاه. گفت این برای توئە، گفتم اره و شورت آدم بزرگ‌ها اونقدرا زیبا نیست. گفت نه اینطور نیست، من سیاه دوست دارم، سیاه اگه کم باشه قشنگه.

۲۰:۵۷
قبل از اینکه بخوابم، قرص بخورم برای سردردم. یه حالت پنهانی داره. می‌ترسم برگرده.

۲۱:۰۱
چند وقت پیش دو‌تا زن رو سر کار دیدم. یکیشون خیلی حرف میزد. من خودم پرحرفم. این از من پرحرف‌تر بود. از شوهرش حرف زد که چه مرد تخمیه و شوهره یه دوست دختر هم داره. گفت ولی هر بار میره پیش دوست دخترش، من شیره‌اش رو می‌کشم، پرسیدم یعنی چیکارش می‌کنی و گفت یعنی بهش حال میدم و بعد خالی میفرستمش پیش دوست دخترش و اون نهایتا می‌تونه فقط براش بخوره.
مدل حرف زدنش از کردن باعث تهوع میشد. این‌ها رو به عنوان توصیه‌های شوهرداری گفت. بعد از بدی‌های دیگه شوهرش گفت و اون یکی زن دیگه همون موقع داشت یه نارنگی پوست می‌گرفت. یه تیکه از پوست نارنگی رو به این زنی که داشت از شوهرش حرف میزد نشون داد و گفت این پوست نارنگی رو میبینی، فکر کن این شوهرته و بذارش یه گوشه و به تخمت نباشه چه غلطی می‌کنه.

بدون تیتر

۹ دسامبر
۷:۵۷، در تراموی دوازده
دیشب ملاتونین خوردم و وقت خوابوندن بچه خودم هم خوابیدم. خیلی انگار عمیق خوابیدم. چند بار بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم و هر بار فکر می‌کردم من ساعت‌هاست که خوابم، اما فقط مثلا یه ساعت هنوز گذشته بود.
خواب دیدم توی قطار خوابم برده و ایستگاههای زیادی رو رد کردم و با خودم میگفتم میرم شاتله و اونجا یه قطار دیگه می‌گیرم و از یه مسیر دیگه به طرف جایی که باید برم میرم.
در یه خواب دیگه توی محله‌مون راه میرفتم و یهویی دو نفر از داخل یه ماشینی که در حال رانندگی بود به طرف ماشین دیگه‌ای که از روبرو میومد تیراندازی کردند. من کنار درختان ایستاده بودم. در یه چهار راه بزرگ، فقط من بودم و اون دو ماشین. وقتی از چهارراه گذشتم، ماشینی که به طرفش شلیک شده بود، وسط خیابان متوقف شده بود. من هیچکاری نکردم و می‌خواستم سریع از اونجا برم. فکر می‌کردم کسانی که تیراندازی کردند دوبار برمی‌گردند. توی خواب انگار یه صحنه اینطوری رو دوباره دیده بودم. فقط نمی‌دونم توی خواب حس کردم که آیا این تصاویر رو قبلا در خواب دیدم و یا اینکه این اتفاقی بوده که من برای بار دوم در همون مکان شاهدش بودم. هر دوباره کاملا مثل هم.

۱۱ دسامبر
۲۱:۳۹
به دختر گفتم فردا ساعت چهار و نیم میام دنبالت. پرسید بعدش چیکار می‌کنیم. گفتم می‌تونیم نقاشی بکشیم و یوگا کنیم. گفت اره فکر خوبیه. بعد من گفتم میتونیم پلو و مرغ هم درست کنیم. گفت سیب زمینی هم سرخ کن چون من دوست دارم. پرسیدم مگه برنج دوست نداری. گفت توی بشقابم یه کم هم سیب‌زمینی سرخ شده بذار.

۱۷ دسامبر
۲۰:۲۳
تولد دخترم.
از دیشب مریضه. می‌خواستم امروز هم براش کیک درست کنم. ولی نشد. سیب‌زمینی سرخ شده خواست. منم براش درست کردم. بعد داستان گوش دادیم و یه کم حرف زد و بعد هم خوابید.
خودم سردرد و دل‌درد. دوش نگرفتم. صبح قبل از رفتن به یوگا دوش گرفتم. ولی امشب نتونستم. صورتم رو شستم. امروز یه چیزی از داروخانه خریده بودم و می‌خواستم از اون بزنم به صورتم. پرده حمام و چسب هم گرفتم. البته نه از داروخانه. یه ماگ ایزوترم، و فکر می‌کنم چیزای دیگه‌ای هم گرفتم. مثلا ۱۵۰ کپسول نسپرسو.

۱۸ دسامبر
۲۱:۱۴
امروز غروب رفتم تماشای رقص بچه‌ام. خیلی به نظرم عجیب بود که حدود ۱۰ تا بچه، اینطوری در این سه ماه با هم هماهنگ شده باشن که امروز بتونن جلوی والدینشون برقصند. تازه بچه‌ام دیروز چهار سالش شد و اینطوری تونسته در یه کار گروهی حضور داشته باشه. کاش براش پیراهن رقص می‌گرفتم. این هفته یکی میگیرم به عنوان یکی از کادوهای کریسمس. شاید براش نقاشی رقص ماتیس رو هم بگیرم. یه بار می‌گفت می‌خواد رقصنده بشه.

۱۱ ژانویه، ۲۰۲۶
۱۹:۳۶
خیلی حالم بده. خسته‌ام و خیلی فاصله‌ای با گریه کردن ندارم. عرفان الان داره زنگ میزنه، ولی اگه جواب بدم، گریه می‌کنم و به خاطر همین جواب نمیدم. بسیار روز بدی بود. نه اینکه از روزهای دیگه بدتر باشه، ولی واقعا بد بر من گذشت.

۱۴ ژانویه
۰۰:۲۵
از چیزای زیادی دلم می‌خواد حرف بزنم. ولی دستم به هیچ کاری نمیره. امشب یه چیزی اتفاق افتاد که در شرایط عادی بلافاصله برای شین تعریف می‌کردم. اما اونقدر ناامیدم. کی صدای کسانی که دوست دارم رو دوباره می‌شنوم؟

15 ژانویه
۲۳:۳۰
از فیلم:
Je veux que tu arrêtes de souffrir.

دلم می‌خواست یکی همینطوری این حرف رو به من میزد. می‌خواست که دیگه رنج نکشم.

۱۶ ژانویه
غروب
من خیلی خسته‌ام و خالی. بچه دو ساعته داره کارتن میبینه و خودم هم غرق در ملانکولی و نمی‌دونم در سرم چی می‌گذره. بچه اومد گفت یه پیراهن صورتی مناسب عروسی برام بگیر، چون لباس برای مراسم ندارم. گفتم برای عروسی کی می‌خوای، گفت عروسی تو، چون من کوچیکم و نمی‌تونم عروسی کنم.

۱۷ ژانویه
۲۰:۰۲، در قطار
خیلی ناامیدم و تا تنها میشم گریه می‌کنم. در جمع هم که هستم بی‌قرارم. دوباره شروع کردم به سیگار کشیدن. دیروز با شنیدن صدای مامانم هم گریه کردم. بابام که وقت خداحافظی هی میگه یا علی و منم میگم.
دلم برای دوست‌هام تنگ شده. خیلی تو فکرشونم که الان چیکار می‌کنند. به برادرم فکر می‌کنم که از ماه اوت باهاش حرف نزدم. مدام هم در قطع رابطه‌ایم. آخرش یکیمون میمیره و اون یکی رو در حسرت میذاره.

Matière brute

۲۸ سپتامبر،
۰۰:۱۵
زندگی بدون «او»، بعد از «او» چطوره قراره باشه؟ زندگی «او» بدون من چطوره؟
بازم سوالات تکراری و خسته‌کننده. من همینم. وسواس ذهنی دارم. روی ذهنم تسلطی ندارم. فکرم در کنترلم نیست و در هر جایی پرسه میزنه.

۹:۴۹
قطارا مشکل داشتند. به پدر بچه گفتم منو تا یه جایی برسون. گفت نمی‌رسونم. نتیجه اینکه یوگا نرفتم. خودم تو خونه می‌تونم انجام بدم. این کلاس یوگایی که چند هفته‌ست شروع کردم نزدیک خونه نیست. اگه قبلا بود هرگز کلاسی که مجبور باشم با قطار برم رو نمی‌رفتم. کلاس فرانسواز خوبه، ولی ریتمش کنده. در ابتدا خوب بود، ولی الان خیلی ناکافیه و باید یه چیز سریعتر انجام بدم. با پتر یوگا وینیاسا میرم و این خیلی با من سازگاره. مدل تنفس در این کلاس اوجاییه و از این خوشم میاد. حرکات متوالی و توقف نکردن بین تمرینات چیزیه که خودم رو در هماهنگی باهاش میبینم. از طرفی نحوه برگزاری کلاس توسط این معلم خیلی خوبه. به اندازه حرف میزنه. با اینکه فرانسواز رو دوست دارم، ولی در حین انجام حرکات زیاد حرف میزنه. به ویژه در وضعیت جسد که قرار می‌گیرم دلم نمی‌خواد صدایی بشنوم.
فکر می‌کنم تفاوتشون به این هم برمی‌گرده که فرانسواز معلم انگلیسی بوده و پتر رقصنده و طراح رقصه. پتر از همون ابتدا این کارش بوده. فرانسواز در سی و چهار پنج سالگی یوگا رو شروع می‌کنه. تصادف مرگباری می‌کنه و بعد از تصادف یوگا رو شروع می‌کنه. الانم بیشتر از ۴۰ ساله که معلم یوگاست.

١٣:٤٥
چه آشپزی موفقی بود امروز نهار. یه رسپی سیسیلی برای درست کردن مرغ. به اندازه چندین وعده درست کردم.
پتو رو عوض کردم. یه پتوی مناسب فصل سرد. پاهام ولی یخه. سرما داره آزارم میده.

۲۹ سپتامبر،
۹:۰۴
این ماه بیشتر از ۲۰ روز برای من پر کرده بودند. دوازده یا سیزده روزش رو قبول کردم. توان زیادی از من می‌گیره. اصلا مثلا کارمندی و دفتر نشینی نیست. از طرفی این کار باعث شده من در دنبال یه کار دیگه گشتن تنبل بشم.
وقتی مجبور باشم خودم رو جمع می‌کنم. ولی کلا فکر می‌کنم بهتره وقتی می‌تونی یه کار دیگه که خستگی فیزیکی کمتری داره پیدا کنی، سر کاری نری که بدنت رو فرسوده کنه، حتی اگه پول زیادتری هم بابتش پرداخت کنند. معمولا این اتفاق هم نمیفته. کارهایی که بدن رو مستهلک می‌کنه درآمدش یا کمه و یا اون آسیبی که داره بهت میزنه رو نمی‌تونه جبران کنه.

همچنان حس بدی دارم از نوشتن‌ توی وبلاگ.

۱۰:۳۲
وسواس‌های ذهنیم تا زمانی که می‌تونم وظایفم رو در طول روز انجام بدم، از نظرم حالت پاتولوژیک نداره. نمی‌خوام درمان این‌ها تبدیل به یه وسواس بشه.

۱۱:۲۱
بازم سردرد. چند هفته واقعا سردرد نداشتم. حدود ۶ هفته پیش یه دوره پروبیوتیک رو برای یه ماه خوردم. می‌خواستم امتحان کنم. از سرجوگیری بود. گفتم منم عقب نمونم. ولی سردرد نداشتم در طول مدتی که پروبیوتیک می‌خوردم. یه نوعی بود برای سیستم دفاعی بدن. الان فکر می‌کنم شاید رابطه‌ای بین نبود سردرد در چند هفته که پروبیوتیک مصرف می‌کردم باشه. این همزمانی ممکن گمراه کننده باشه. ولی من برای سردرد نداشتن حاضرم هر کاری بکنم. یه ماه دیگه هم امتحان می‌کنم ببینم آیا این احتمال بخاطر پروبیوتیک بوده یا شرایط خاص دیگه.
در دام این چیزا افتادم.

۳۰ سپتامبر
۹:۲۶
اضطراب مرگ و پیری هم هست. یه دوره‌هایی خیلی خواستم بمیرم. ولی الان مدام به دخترم فکر می‌کنم. اگه بلایی سرش بیاد. هر روز صبح وضعیت هوا رو چک می‌کنم و لباس مناسب اون روز رو تنش می‌کنم. صبح معمولا نون و کره می‌خوره. یکشنبه صبح ولی ۲ تا تخم مرغ آبپز خورد.
بعضی وقت‌ها افکار سیاهی همه ذهنم رو درگیر می‌کنه. اینکه اگه اتفاقی برای دخترم بیفته، اگه من بمیرم، کی قراره ازش مراقبت کنه، یه زمانی کاترین زنده بود و منم چون انسان‌های سفید قراره حداقل تازه بعد از ۹۵ سالگی برن خانه سالمندان، فکر می‌کردم کاترین ۶۵ سالشه و من اگه بمیرم، از دخترم مراقبت می‌کنه.
اگه بمیرم، نمی‌تونم بزرگ شدن بچه‌ام رو ببینم.
دلم می‌خواد وضعیت طوری باشه که هیچ کنجکاوی نداشته باشم. یه سریالی میدیدم چند وقت پیش و برای من عین مخدر بود. نگاه که می‌کردم خیلی درگیرش میشدم. یه جایی یکی از پرسوناژها لحظات آخرش بود. یه حرفایی زد که منم باهاش گریه کردم. باید برم دوباره اون تیکه از فیلم رو ببینم.

۱۱:۵۲
کواستار بهم گفت این عشقی که دچارشی اونقدر تک و غیرقابل باور و خفنه که یه رمان باید در موردش نوشته باشه.
خب منم رمان نه، ولی هی دارم می‌نویسم، اما در خودمه هر چی می‌نویسم. در مورد تنهایی خودم و داستان خودم. دیگری یه طوری غایبه و نیست که انگار هیچوقت وجود نداشته.

۲۲:۲۶
سوالی ندارم. اینکه من بدون او یا او بدون من در چه حاله، در این لحظه کنجکاوی ندارم. چرا باید یادداشتش کنم؟
باید به روانشناسم دیروز تکست میدادم که یه قرار باهاش تنظیم کنم.
ولی این چیزا برای من فایده‌ای نداره. این همه سال پیش روانشناس رفتم و اینم سرانجاممه.

۲۲:۵۹
بچه‌ توی خواب یه کلمه رو تکرار می‌کنه: «هرگز هرگز»

اول اکتبر
۲۰:۰۰
امروز وسط خیابون خیلی دلم برای دخترم تنگ شد. قلبم فشرده شد. خیلی افکار سیاهی به ذهنم میاد. مدام در فکر مرگم و نگرانم بچه‌ام رو از دست بدم. الان خوابیده. شام چیزی نخورد. تا رسیدم شام حاضر کردم. هیچی نخورد.
امروز خیلی قرص خوردم. صبح لاموتریژن و ویتامین س، یه قرص سردرد، ظهر زینک خوردم و غروب منیزیوم، لاموتریژن، ملاتونین و ایبو بروفن. همه اینا الان با هم توی من هستند.

۲ اکتبر
۷:۳۲، در قطار
دیشب ملاتونین که خوردم یه نیم ساعت بعدش دیگه نمی‌تونستم بیدار بمونم. خودم هم کنار بچه خوابم برد. خواب سنگینی دیدم. می‌خوام فراموشش کنم و به خاطر همون یادداشتش نمی‌کنم. از خواب پریدم و دیدم تازه ساعت ده و نیم شبه و من اصلا یادم نمیاد اینطور چیزی رو تجربه کرده باشم. شاید در سال‌های خیلی دور و اونم تخت تاثیر کلونازپام مثلا. تا صبح یه دو بار دیگه هم بیدار شدم. ولی خوابیدم بلافاصله.
امروز اعتصابه و انگار تا الان شانس آوردم که قطار داره عادی میره جلو، ولی ۲ بار دیگه هم خط عوض می‌کنم و نمی‌دونم اونا چطورند. شب با مارگو قرار آنلاین گذاشتم. با هم باید کار می‌کردیم. چون نمیشد ۳ ساعت پشت سر هم خالی کرد، شنبه حدود یک ساعت و نیم توی زوم حرف زدیم و امشب هم ساعت هشت و سی.

۲۰:۲۰
یهویی خیلی مودم پایین اومد. یه ۱۰ دقیقه دیگه با این دختره باید حرف بزنیم. غروب داشتم می‌نوشتم قرار رو بذاریم شنبه بعدظهر. اما شنبه بعدظهر هم کار دارم. خوابم میاد و غمگینم. انگار همچنان تحت تاثیر ملاتونین دیشبم. در طول روز خوب بودم. حدود ۶ غروب رسیدم خونه. خونه تمیز کردم و شام درست کردم. بچه حدود ۸ خوابش برد. اصلا تمرکز کار کردم ندارم الان. سر کار یه کم دفترچه رو نگاه کردم. سخت بود بستم.
حس می‌کنم باید برم سریال ترکی ببینم و از جهان اطرافم غافل بشم چون هیچ جوره نمی‌تونم این مود پایینم رو تحمل کنم.

۲۱:۵۸
خیلی بی‌حوصله بودم توی جلسه با مارگو. تمرکز زیادی هم نداشتم. دلم می‌خواد در موردش بنویسم.

۲۲:۰۸
برای اولین بار توی کلاس یوگا جوراب نپوشیدم. هم یوگا با فرانسواز و هم پتر. چیز خاصی حس نکردم. جوراب کمی دامنه حرکتی آدم رو محدود می‌کنه و امکان اینکه از تعادل خارج بشی هست. در هر صورت تونستم بدون جوراب یوگا کنم. بی اغراق تنها کسی بودم که در کلاس یوگا جوراب می‌پوشیدم و بارها ازم پرسیدن چرا جوراب می‌پوشی.
پتر وقت انجام بعضی از حرکات ازم تعریف کرد. در مورد ایستادن روی سر، گفت فیزیکا آماده انجام دادنش هستی، فقط می‌ترسی. خودش و یکی دیگه از بچه‌ها به من یاد دادند که باید چیکار کنم. با کمک پارتنر روی سرم ایستادم. ولی می‌ترسم.
صرفا به دلیل انعطاف بدنم می‌ترسم. قبلا خوشحال میشدم که می‌تونم چه کارهایی انجام بدم باهاش. ولی چند ماه میشه که ترسیدم. یه حالت‌های هیستریکی پیدا می‌کنی برای اینکه حتما فلان حرکت خفن رو اجرا کنی. الان دارم احتیاط می‌کنم. به ویژه من وضعیت سرم خیلی نرمال نیست. از ترس نمیرم پیش نورولوگ. دکتر عمومیم هر بار نامه میده برم
پیش نورولوگ و نمیرم. با نورولوگ قبلیم دعوا کردم.

۴ اکتبر
۱۹:۴۱
بریدم. در این غروب روز شنبه واقعا دلم خواست از این همه وظایفم فرار کنم. شنیدن هر صدایی اذیتم می‌کنه. صداها یه چیز برنده‌ای میشن و توی تنم فرو میرن.
از این زمانهاست که وقتی کسی بهم دست میزنه میخوام فریاد بکشم.
تیزی صدای خرناس این آدم هم منو دچار جنون آنی می‌کنه. گفتم خجالت نمی‌کشی با صدای خروپفت خواب رو بر بقیه حرام می‌کنی. میگه دست خودم نیست. ولی دروغه. این همه سال می‌تونست دکتر بره و دنبالش رو بگیره و نکرد، تا زمانی که دکتر محل کارش گفت باید بره کلینیک خواب. بعد هم که معلوم شد صدای خروپفش به اندازه صدای یه غذاخوری مدرسه‌ست با چند صد دانش آموز در حال نهار خوردن.
دیگه واقعا نمی‌تونم تحمل کنم. از اینکه میبینم یکی هیچ کاری نمی‌کنه و منتظره همینطوری قبولش کنند بیشتر بدم میاد. چرا باید من یکی رو همینطوری قبول کنم؟ معلومه که بجز بچه‌ام هیچکس رو همینطوری قبول نمی‌کنم.

۲۲:۲۲
آدم‌ها رو واقعا نمی‌تونم بی‌قید و شرط بپذیرم. دروغه اگه بگم اینطور نیست. هر کسی هم که منو خواسته یه سری شرایط داشته که من در چهارچوب اون شرایط بودم و همینکه دیده یه جایی تخطی کردم، درم مالیده و ولم کرده. ولی من خیلی جاها بقیه رو با هر گند و گوهی پذیرفتم و اشتباه کردم دیگه. مدام فکر کردم باید فرصت بدم به یکی و همیشه هم نتیجه‌اش فقط ناامیدی بیشتر بوده.

امروز بعد از کلاس نقاشی بچه رفتیم ایکیا. آنچنان گاردی نسبت به من داره که هر حرفی من بزنم شمشیر رو از رو بسته که حمله کنه.
نمی‌خوام دعوا کنم. می‌خواستم یه کمد برای کفش‌ بگیرم چون جاکفشی کوچیکه. اونقدر بحث‌های تحلیل‌برنده‌ای بابت همین جاکفشی داشتیم. فقط می‌خوام وسیله‌های خونه جلو چشمم نباشه. تحمل مود پایینم در خونه تمیز و خلوت باز راحت‌تره. دیروز از ساعت پنج غروب تا ۹ شب من توی اشپزخونه سر پا بودم. بعد از شام یه ظرف آوردم گذاشتم روی میز غذاخوری و گفتم باقیمونده غذا رو بریز داخل این و قابلمه رو توی یخچال نذار چون جا می‌گیره.
صبح بیدار شدم و دیدم میز نهار خوری همونطوریه که دیشب بود. قرار بود ظرفهای کثیف رو بذاره توی ماشین. قابلمه رو گذاشته بود توی یخچال. من خیلی تاکید کردم غذا رو توی چی بریزه و بذاره یخچال. اصلا انگار نشنیده بود. عجیبه واقعا. توی کرمانشاه میگن حرفای طرف رو به گوز خر می‌گیره. الان حرفای منم فقط گوز خرند.

کمد برای کفش نگرفتم. یه چیزی برای توی اتاق گرفتم که کیف‌هام رو زمین پخش نباشند و همینطور در یه طبقه‌اش کتابهایی که توی اتاق گذاشتم و معمولا شبها ورق میزنم رو بذارم همونجا. نهار رو توی رستوران ایکیا خوردیم. من ماهیچه خوردم با نخود فرنگی و لوبیا سبز.
فهمیدم که خیلی چیزا رو نمی‌خورم.مثلا یادم نیست آخرین باری که مربا خوردم ‌‌یا عسل کی بوده. بعضی وقتا اگه یه شیرینی خیلی خفن باشه می‌خورم. چند ساله نوشابه نمی‌خورم و کلا هر روز انگار چسی‌هام بیشتر و بیشتر میشند. اینطور نیست که میل داشته باشم و خودم رو محروم کنم. میلی هم ندارم.

۵ اکتبر
۱:۴۲
یکی یه نفر رو کشته و ما اونو قایم کردیم. این‌خوابی بود که دیدم و بیشتر از ‌این توان نوشتن ندارم چون ملاتونین
در خواب یه کسی هم در تاریخ بیستم قرار بود درباره فیلم دیوانگان صحبت کنه و اسم طرف کوچک‌زاده بود.

۴:۴۸
خونه نبودم برای ۲۴ ساعت و وقتی رسیدم خونه در خونه باز بود. قرار بود اون شب هم برنگردم. ولی چون صبح زود باید سر کار میرفتم، برگشتم خونه چون محل کار نزدیک خونه بود.
خونه عجیبی بود. هم مثل خونه قدیمی کرمانشاه بود و هم از داخل یه جورایی بیغوله بود. به شماره ۱۷ یعنی پلیس زنگ زدم و به پلیس گفتم اینطور شده. بعد رفتم از همسایه که همسایه قدیم در کرمانشاه بود و زنی بود به اسم حریر و بعد ازش خواستم بیاد داخل خونه رو با هم چک کنیم. اونم اومد. یکی از اتاق‌های خونه خیلی بزرگ بود و پنجره که پنجره در داشت و خیلی بزرگ بود رو به حیاط بود و من اونجا رو باز کرد و سگ بزرگ سیاهی وارد شد و سگ میدوید و من خواستم بیرونش کنم و اون بهم حمله کرد و منم جیغ می‌کشیدم. سگ انگشتانم رو گاز گرفت. حریر به سگ حمله کرد و سگ گذاشت دنبال حریر و اونا از پنجره دوتایی رفتن بیرون و سگ از یه جایی خودش رو پرت کرد داخل کوچه و سگ مرد.
فکر کنم تاثیر ملاتونین از بین رفته چونکه نباید این همه چیز می‌تونستم بنویسم.

۱۳:۵۱
پدر بچه دیشب ظرفها رو توی ماشین گذاشته بود و صبح ظرفها تمیز بودند. امروز خونه رو هم جارو برقی کشید و هر دو توالت رو شست.
ازش تشکر کردم و گفت خواهش می‌کنم.
امروز صبح من ۶ بیدار شدم. قطار مشکل داشت و زمان زیادی میبرد تا برسم به کلاس یوگا و خونه موندم. بچه هم ۶ بیدار شد. براش نیمرو درست کردم و خودم هم چای درست کردم. در واقع چای کیسه‌ای دو غزال بود. چند روز پیش از سوپری ایرانی گرفتم. تا‌ نزدیک ۱۰ با بچه بودیم. یه کم کتاب خوندم. بعد لباسای بچه رو انداختم توی ماشین. مامانم زنگ زد و دلم می‌خواد بگم چی گذشت، اما فعلا لیست کارهایی که انجام دادم رو بنویسم. بچه و پدرش رفتن پارک و بعد بازار روز. من یه ۱۰ دقیقه بعدش رفتم. از کافه سر کوچه قهوه گرفتم. هوا سرد بود و سردم میشد اگه داخل تراس کافه مینشستم. کافه رو دستم گرفتم و رفتم طرف بچه و پدرش. قرار شد من برم میوه و سبزی بگیرم و پدر بچه هم بره قصابی و ماهی ‌فروشی.
وقتی با دخترم رسیدیم خونه، خریدها رو جا دادم و اشپزخونه رو جمع کردم. لباسها رو پهن کردم. نهار حاضر کردم، برای سه رو مرغ گذاشتم توی فر، روشویی حمام و وان رو هم شستم. بعد هم میز نهار رو چیدم.
دست‌هام زبر شده و کرم هم زدم اما تاثیری نداره و همچنان پر از خراشه.
حالا این کارهایی که کردم از هیچ جا معلوم نیست. یک بار هم تشکری از من نشده. بعد من تشکر می‌کنم.
خواستم بعد از نهار برای بچه و دوستش که چند دقیقه دیگه میرسن پنکیک درست کنم، اما نمی‌تونم خسته‌تر میشم. الکی واسه ۲ تا پنکیک.
البته اینو هم اضافه کنم که الان می‌خواد مبلی که برای اتاق گرفتیم رو هم سوار کنه.

۱۹:۵۲
دختر خوابید. جلو موهاش رو غروب کوتاه کردم. چند تا داستان گوش داد. من کتابم رو خوندم. یکی از بی‌شمار کتاب‌هایی که هر بار چند صفحه و بعضی وقتا در حد چند خط ازش می‌خونم.

از کتاب:
«دست بردار از گریه کردن پسرم، در زندگی همیشه باید از همه چی دست بکشیم و در آخر این زندگیه که از ما دست می‌کشه، پس گریه نکن چون به هیچ کاری نمیاد.»

امروز این مرد از همه روزها بیشتر کار کرد. مبل رو سوار کرد. بعد هم گفت خسته‌است و می‌خوابه.
روز هشت مارس ما با هم رفتیم میدان ریپوبلیک و بیشتر راه تا ناسیون، بچه رو دوش من بود. پیاده با بقیه توی تظاهرات بودیم. وقتی رسیدیم ناسیون، برای عصرانه رفتیم خونه لیلی. همینکه رسیدیم، پدر بچه روی کاناپه خوابید. لیلی گفت چون خسته‌است. منم درگیر بچه بودم. بعد برگشتیم خونه و باز بچه بغلم بود. رسیدیم خونه و من شام حاضر کردم و بعد از شام بچه رو خوابوندم. لیلی نمی‌تونست فکر کنه که منم شاید خسته باشم. بهرحال ۱۵ کیلو بچه رو دو ساعت روی دوش گرفته بودم.
خیلی این وضعیت منو یاد یه چیزی از عمو بهروزم میندازه. عمو بهروزم از بابام ظریف‌تر بود. یعنی در کرمانشاه این صفت ظریف آخرین چیزیه که برای یه مرد به کار برده میشه و اونم برای عموم و بابام. هر دو باعث ترس در بقیه میشدند، ولی بابام فیزیکا بزرگ‌تر بود. عموم مریض بود. چند بار زخمی شده بود. یه بار اینها خونه مادربزگم هستند و مادربزرگم هی برای بابام غذا و میوه و چای میاورده و میگه حسینعلی خیلی ضعیف شده. عمو بهروز خیلی واضح مریض حال بود، ولی مادربزرگم فقط بابام رو میدیده. خیلی من در وضعیت عمو بهروزمم. تقریبا هیچ جا کسی دلسوزی برام نمی‌کنه چون به نظر من سگ جونم و قراره تا ابد زنده بمونم. مثلا همه خستگی پدر بچه رو درک می‌کنند، ولی کسی به من نمیگه که خسته‌ای. کسی رعایت حالم رو نمی‌کنه. مثلا نمی‌گن این الان در وضعیت مناسبی نیست. پیش میاد طرف میگه من بهت یه احساساتی دارم، بعد کمک حال بقیه‌ست و منم هیچی، چون همیشه یه جوری یه راهی پیدا می‌کنم.

۶ اکتبر
فکر می‌کنم این دختره به خاطر اینکه حدود ۱۰ روز از روزهای کاری رو رد کردم ازم عصبانیه. به جهنم. امروز فهمیدم حقوقی که میدن رو افزایش ندادند. در حالی که اگه من گشادی به خرج ندم و برای شرکت رقیبشون اقدام کنم، برای هر روز کار ۵۰ یورو بیشتر از اینجا میدن. منم چون خیلی ثروتمندم و هیچ احتیاج مالی ندارم دنبالش رو نگرفتم.
واقعا چرا؟ چرا ذره‌ای عقل ندارم؟ چرا پول جمع نکردم که الان یه خونه جدا برای خودم بگیرم که حداقل ویکندا برم اونجا تنها باشم؟
صبح تراموی مشکل داشت و اصلا نبود. پدر بچه منو رسوند. خیلی تشکر کردم. کلا روز بدی نبود. حالم خوب بود. صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و طبیعتا بچه هم کمی بعد بیدار شد. گفت گلابی می‌خواد. گلابی‌ها سفت بودند و گفتم بذار فردا گلابی بخور چون هنوز نرسیدند. اصرار کرد که گلابی می‌خواد. منم بهش دادم. یه لحظه فکر کردم اگه ندم بعدا میشه یه گره کوری روی قلبم. دست خودم نیست چون به یه چیزایی فکر می‌کنم و بعد همون افکارم اونقدر متاثرم می‌کنه که میبینم دارم گریه می‌کنم.
بابام وقتی نوجوان بود، ۲ برادر کوچیک داشت که هر دو مریض شدند و در همون کودکی از دنیا رفتند. وقت مریضیشون بابام خیلی ازشون پرستاری کرد. مادربزرگم وقت نداشت و چند تا بچه داشت و کار کشاورزی و بابام هم بچه بزرگشون بود.
بابام هر بار یه داستانی برام تعریف می‌کنه که خودش باهاش گریه می‌کنم و منم گریه می‌کنم. گفت یکی دو روز به مرگ برادرهای کوچیکش مونده بود و انگار توی حیاط داشتند کباب درست می‌کردند و نمی‌دونم به چه دلیلی کلی مرغ و خروس سر بریده بودند. بابام گفت یکی از پسرها گفته کباب می‌خواد و دکتر هم گفته بود نباید گوشت بخورند و برای مریضیشون خوب نیست و خطرناکه. بابام گفت به خاطر همین بهش گوشت ندادم و میگفت نمی‌تونه اینو فراموش کنه و همیشه این برادرش رو یادشه و هر بار خودش رو سرزنش می‌کنه.
وقتی امروز صبح بچه گفت گلابی می‌خوام من یاد همین داستانی افتادم که بابام هر بار برای من تعریف می‌کنه انگار بار اوله میشنوم و گریه می‌کنم.

۷ اکتبر
۱۰:۳۴
در این سریال ایسلندی دختربچه‌ای که یه دو سالی از دختر من بزرگ‌تر بود، دید که مادرش رو کشتند. پلیس وقتی رسید به محل، رفتن توی اتاق بچه و توی اتاق بچه یه عروسک هشت پا بود که دقیقا همون عروسک هشت پاییه که چند روز پیش بچه‌م در ایکیا و از بین اون همه عروسک انتخاب کرد. قبل از اینکه بریم ایکیا، بهش گفتم فقط یه اسباب بازی می‌تونی برداری و اینم هشت پایی با رنگ زرد یا خردلی برداشت.

۸ اکتبر
۹:۱۲
در قطار
صبح بچه رو بردم مرکز بازی. می‌خواست یه سنگی که داخل پالتوش گذاشته بود رو ببره بده به دوستش. با هزار ترفند راضیش کردم با خودش سنگ رو نبره. توی راه بهش گفتم من شب دیر برمی‌گردم و وقتی برگردم تو خوابی. بعد گفتم شنبه با هم هستیم کل روز رو، چون بابات با پدربزرگت قرار داره و نیست. گفت من نمی‌خوام پدربزرگم رو ببینم و می‌خوام با تو باشم.
نمی‌دونم من تاثیری گذاشتم که نمی‌خواد پدربزرگش رو ببینه، یا اینکه فهمیده یه چیزی در رابطه‌ای که با پدربزرگش داره کار نمی‌کنه. بچه‌ها حس می‌کنند و بسیار مشاهده‌گرهای دقیقی هستند. هر دو اینها امکان داره به نظرم. فهمیده که من با پدربزرگش
مشکل دارم و همینطور پدربزرگش آدم مزخرفیه.

۱۴:۳۴
در همین کافه‌ای که دوست دارم نشستم. تازه رسیدم. یه قهوه سفارش دادم و یه تنگ آب. چند لیوان آب خوردم. چهارشنبه بعد از یوگا خسته‌ام. ولی شب کلاس دارم. مجبورم بمونم. لپتاپ همراهمه که توی کافه کارهایی که فردا غروب باید ارائە بدم رو انجام بدم، اما یه دفترچه راهنما بود که یادم رفته بیارم. صبح بهش فکر می‌کردم که یادم نره ‌و الان فهمیدم نیاوردم.
صبح وقتی رسیدم جلوی ساختمانی که کلاس یوگا اونجاست، دنبال کد گشتم. کد ورودی هر دو هفته عوض میشه و پتر کدها رو برای چند ماه آینده بهم داده بود. لیست کدها رو‌ نگاه می‌کردم و کد مناسب امروز رو پیدا نمی‌کردم. پتر پنجره رو باز کرد و گفتم کد توی لیست نیست. گفت ۱۳۱۰ رو بزن. اومدم بالا و عکسی که از کدها گرفته بودم رو به پتر نشون دادم که ببین ۱۳۱۰ نیست توی این لیست. ولی اشتباه کردم. کد ۱۳۱۰ در ردیف دوم نوشته شده بود و من چشمام اصلا ندید اینو. گفتم من اصلا ندیدم. این در مورد کلمات هم برام پیش میاد. مثلا یه جمله‌ای که منفیه و اول فعل یه «ن» هست، من ن رو نمی‌بینم و نمیفهمم منفیه و یا اصلا کلمه رو چیز دیگه‌ای می‌خونم و یه طوری میشه که معنا به کل تغییر می‌کنه. این اتفاق وقتی بده که جواب یه تکست یا ایمیل رو میدم و طبق اون چیزی که خوندم و درست نخوندمش، جواب میدم. همین وضعیت رو ابزورد می‌کنه. پتر گفت دیسلکسی دارم.
پتر خیلی روی alignement بدن با ما کار می‌کنه. یعنی روی هم ترازی بدن. میشه گفت یه جورایی تنظیم بدنه. در یه کلام یعنی اینکه نجات هارمونی بدن با درست قرار دادن اجزای بدن در جای درست. مثل زمانی که میخوای یه تابلو رو به دیوار بچسبونیم و همه تلاشمون رو می‌کنیم که یه میلیمتر هم کج نباشه. وضعیت بدن هم همینه. پتر در مورد وضعیت قرار گرفتن سر روی بدن گفت که سر باید عین ساعت ۱۲ ظهر در روی بدن قرار بگیره. ساعت رو در نظر بگیرید و ببینید ۱۲ چطور اون بالاست و سر همونطور باید درست قرار بگیره، نباید در ساعت ۱۱ یا ساعت ۱ باشه مثلا. بعضی وقتا برای بعضی تمرینات میگه الان سر رو در وضعیت ساعت یک قرار بده.

۱۶:۳۶
امروز وقت حرکت خم به عقب کامل، حس کردم هیچ وزنی ندارم و همینطوری داشتم توی حرکت جلو می‌رفتم. این سبکی خیلی خوب بود و عجیب. فکر نمی‌کردم اینقدر یهویی راحت برم داخل این حرکت.

۱۰ اکتبر
۲۰:۲۶
پیامهای زیادی رو در واتساپ هنوز نگاه کردم. چون خسته‌ام. ویس عرفان رو هم بابت کارهای سرخودی که انجام میده، حوصله ندارم گوش بدم. به اصرار عرفان آپارتمان طبقه ششم رو خریدند. همون موقع طبقه سوم هم هنوز فروش نرفته بود و عرفان گفت نه طبقه ۶، چون می‌تونی طاقبستان و کوه سفید رو از تو خونه ببینی.
گفتند آسانسور قراره هیچوقت خراب نشه.
در این مدتی که رفتند خونه جدید، بارها آسانسور کار نکرده و یه بارش میدونم که بیشتر از یه هفته طول کشید درست بشه. مامان بابام عادت ندارند تو خونه بمونند و در وضعیتی هم نیستند که بتونند چند بار شش طبقه رو بالا پایین کنند.
اما دیدن کوهها از توی خونه، اینم امکان نداره. یه مدل خاصی پرده دوختند که برای خراب نشدن پرده، نباید خیلی دستکاریش کرد و در نتیجه پردها اصلا کنار نمیرن که بشه کوه رو دید.
لیست‌ کارهای تخمی که انجام دادند اونقدر زیاده که نمی‌دونم دقیقا از کدومش بنویسم.

۲۰:۵۷
الان یاد این مردی افتادم که توی یوگا میبینمش. از این مدلهاست که اصلا لازم نداره کار کنه. یوگا و مراقبه و شامپاین و از این چیزا. مهربون هم هست. خوشم میاد وقتی یکی هیچ نیازی به کار کردن نداره. همه بلاها در همین نیاز به پول دراوردن ریشه داره.

۱۲ اکتبر
۱۹:۲۴
ظهر نزدیک فروم شاتله یاد یه چیزی افتادم و برای لحظاتی پر از خشم شدم و بعد البته خیلی سریع برگشتم به حالت عادی. ولی زیر لب فحش دادم. چرا مدام یاد چیزها میفتم؟

۱۴ اکتبر
۹:۰۹
موقت بودن

۲۱:۴۰
اگه همون وقتی که چیزی توی ذهنمه و ننویسم، یادم میره. امرور آخر کلاس یوگا، وقتی که در وضعیت مرگ بودیم، فرانسواز حرف میزد و به نظرم زیاد حرف میزنه.
بهش نگفتم یه جای دیگه هم میرم یوگا. فکر کردم ناراحت میشه.
پتر ولی انگار تنها کسیه در اطراف من که خیلی به اندازه و در جای مناسب حرف میزنه. چطور می‌تونه اینطوری اندازه رو نگه داره؟ من چرا نمی‌تونم؟ منم عین فرانسوازم به نظرم. می‌تونم خیلی حرف بزنم. دلم می‌خواست شبیه پتر بودم. اون یه جادوگره. چطور یکی اینطوری خفن میشه؟ یه زنی هست به اسم کاپوسین توی کلاس. خیلی خانوم شیک و زیبا و ساکتیه. یه روز پارتنر هم شدیم. قد بلندی داره و لاغر. وقتی برای رفتن توی حرکت بهش کمک می‌کردم، به بدنش دست زدم و انگار برای اولین بار بود که به بدن یه انسان خیلی لاغر دست میزنم. عجیب بود. دستت مستقیم با استخوان در تماسه. کاپوسین گفت الان ۱۵ ساله میاد پیش پتر برای یوگا. هفته‌ای دو جلسه. گفت ۲ سال اول، پتر حرفی باهاش نمیزد و بعد از ۲ سال به کاپوسین کامنت میداده. روش پداگوژیک پتر اینطوریه. میگه هر وقت شاگردش آماده باشه خودش یاد می‌گیره. البته در ابتدای هر جلسه‌ای یه توضیحاتی میده، نکات پایه‌ای رو یادآوری می‌کنه، یه اسکلت میاره و میگه مثلا در تنفس دنده‌ها اینطوری میشه، یا چیزای دیگه. به تنهایی یه چیزی رو برای یکی توضیح نمیده. اگه ازش بپرسی میگه بهت و البته اون لحظه برای همه همونو توضیح میده. پیش میاد وقتی که داری یه چیزی رو اشتباه میری، بیاد بدنت رو درست کنه.
کاپوسین گفت یکی از ترس‌هاش اینه که یه روزی پتر دیگه نباشه.

۱۵ اکتبر
۱:۱۲ شب
چرا نمی‌فهمم نیت ادمها چیه؟ چرا منو سردرگم می‌کنند؟ چی میشه اگه رو راست باشند؟ من که به نظر خودم وارد بازی با کسی نمیشم و حرفای دو پهلو نمیزنم و نیت سردرگم کردن بقیه رو ندارم چون اصلا فازش رو ندارم. یه حالت دنبال روز خودم گشتنی دارم که توان ورود به این دست کارها رو ندارم و معمولا شروع کننده نیستم و گیر میفتم وسط یه عملی که من به وجودش نیاوردم.

۱:۳۲
بچه تو خواب گریه کرد ‌و همین باعث شد بیدار بشم.
کاش از همه روابط انسانی فرار می‌کردم. همینطوری الکی منو تو مخمصه می‌ندازه. من همه فکرم درگیر اینه که دوام بیارم. نه با کسی سرسنگینم، نه توقعی دارم که کاری برام انجام بدن، اصلا حوصله وارد شدن ندارم. یه دوره‌هایی شاید دلم خواسته خبیث باشم، نمی‌دونم، آدم مرتکب خیلی کارها میشه که خودش هم شگفت زده میشه وقتی اون عمل ازش سر زده، ولی الان ذهنا خیلی دورم از این چیزا.

۲:۲۹
چند صفحه کتاب خوندم. خیلی جالب بود چیزایی که خوندم. ولی کتاب رو بستم. چند وقته خیلی چیزی نمی‌خونم. مدام یه سری چیز نگاه می‌کنم وقتی تنهام. سریال پلیسی شمال اروپا، درام‌های وحشتناک ترکی،
زن روز و بیشمار ویدیو یوگا. در طول روز هم یه سر حرکات یوگا رو تکرار می‌کنم. فردا صبح یوگا دارم باز. چند جلسه قبل سر کلاس برای چند تا از تمرین‌ها احتیاج به پارتنر داشتیم. من با یه مردی به اسم زاویه انجام دادم. دیگه دلم نمی‌خواد پارتنرم بشه در یوگا. پتر خیلی تمرینات اینطوری میده که باید با یکی دیگه انجام بدی. زاویه از بدترین پارتنرها بود. بدنش خیلی خشک و سفته. عضلات بزرگ و سفتی داره. قدش بلند نیست و لاغر هم نیست، اما شکم نداره. کسی که شکم نداره، در نظرم چاق محسوب نمیشه. زاویه خیلی سعی می‌کرد پارتنر خوبی باشه، ولی منو به اشتباه مینداخت و نمی‌تونستم در تعادل بمونم. در حالیکه با هر کس دیگه‌ای که حرکات رو انجام دادم در این مدت، تقریبا اوکی بوده. البته یه زنی هم بود که خیلی اعتمادی به خودش نداشت و سریع فرار کردم.
در مورد زاویه بگم. نمی‌دونم کارش چیه. انگار مکان خودش رو داره و شاید تهیه‌کننده باشه. یادم نیست. ولی این منعطف نبودن بدنش برای من عجیب بود. عادت به عضلات سفت و بزرگ ندارم. فکر کنم کلاس رقص پتر رو هم شرکت می‌کنه. من دلم می‌خواد یه بار شرکت کنم ولی هر بار میندازمش به زمانی در آینده.
زاویه نسبت به هیبتش بسیار صدای لطیفی داره.

١٧ اکتبر
۹:۰۶
منظره‌ای که پایین پرتگاه میبینم خیلی زیباست.

۱۸ اکتبر
۱۸:۵۰
صنیحه گفت که زندگی من با انجام کاهایی که دوست نداشتم گذشت.

۲۰ اکتبر
۷:۳۹، ایستگا قطار
دست راستم که تبدیل به یه چیز بی‌جان شده بود با این یکی دستم گرفتم و حرکتش میدام و هیچی حس نمی‌کردم. انگار این عضو از من جدا بود.

۲۱ اکتبر
۱۰:۱۳
مارگو بهم صبح پیام داده و تازه دیدم. قبلش بهش ایمیل داده بودم. چند روز پیش برام نوشته بود که این هفته در تعطیلاته و قرار بذاریم کار کنیم با هم که پروژه رو ببریم جلو. یعنی از این جا شروع شد که یه ایمیلی فرستاده بود و یه سری منابع که یکی دیگه از بچه‌ها برای من فرستاده بود رو دوباره فرستاده بود. منم در جواب نگفتم که اینا رو داشتم و ازش تشکر کردم و گفتم وقت‌هایی که آزاد هستی رو بهم بگو که آنلاین هم رو ببینیم. این ایمیل من ۱۷ اکتبر بود. مارگو هم بلافاصله جواب داد. همه چیز رو بلافاصله جواب میده و این به من اضطراب میده. انگار منتظر جلوی کامپیوترشه که ایمیل دریافت کنه و جواب بده.
من وقت نداشتم. یعنی تمام ۱۷ اکتبر و ۱۸ اکتبر درگیر بودم. ۱۹ اکتبر هم همینطور و بعدظهرش البته یه سردرد مرگبار داشتم که تا دیروز صبح طول کشید. دیروز هم تا شب سر کار بودم و هوا تاریک بود که برگشتم. امروز باید برم دیدن س. فردا صبح یوگا دارم و شبش هم کلاس دارم. جمعه بچه‌ام برمی‌گرده، شنبه سر کارم، یکشنبه صبح یوگا دارم تا ظهر، دوشنبه هم سر کار. میمونه فقط پنج‌شنبه صبح. اونوقت چیکار کردم: توی ایمیل امروز صبح برای مارگو نوشتم که من سه روز اول هفته سر کار هستم و پنج شنبه صبح آیا برات امکان داره یا نه و اگر نه یه روز دیگه پیدا می‌کنیم.
واقعیت اینه که من امروز و فردا کلا درگیرم و فقط دیروز سر کار بودم. دلیلی نداشت دروغ بگم که من امروز و فردا هم سر کارم. حس کردم باید توضیح بدم که چرا نمی‌خوام قرارمون سه شنبه و چهارشنبه باشه. در حالیکه اصلا لازم نبود توضیح بدم. پدر بچه بارها به من گفتم نیفت به توضیح دادن و لازم نیست خودت رو توجیه کنی برای دیگران. اما این خصلت برده‌وار در من هست که باید خودم رو توجیه کنم.
حوصله مارگو رو هم ندارم.
آدم بدی نیست، ولی یه جوریه. اون انتخاب کرد که با من پروژه رو انجام بده. من انتخاب نکردم. حتی امیدوار بودم که طرف من نیاد. موهاش خیلی تمیز بود. یه استایل سالخورده‌ای داره که غمگینم می‌کنه. یه حالتی که انگار قربانی شده. واقعا هم یه جورایی به نظر قربانی شده. من که از داستان زندگیش اونقدر خبر ندارم. محل کارش ورسایه و نورماندی زندگی می‌کنه. یعنی هر روز از نورماندی بلند میشه و با قطار میاد سن لازار و از سن لازار سوار قطار میشه به سمت ورسای که بره سر کار و غروب هم باز همین راه برای برگشت به خونه.

من از خودم هم متنفر میشم‌وقتی میرم توی فیگور قربانی. دلم می‌خواد خودم رو بزنم. هر فیگوری در در مورد خودم باهاش اوکیم، بجز همین وضعیت قربانی بودن. برای باقی ادمها هم اینو نمی‌پسندم.

۱۲:۲۶
این دختره که بهم میسیون پیشنهاد میده یه پیام فرستاده که فردا می‌تونی بری فلان جا برای کار و هزینه اوبرت رو هم میدیم.
نه نمی‌تونم. فردا اگه پنج برابر پول یه روز کار رو بهم بدید حاضرم صبح یوگا نرم. ولی نه برای اینکه صرفا پول اوبر رو میدید.

۲۳ اکتبر
۹:۲۹ صبح
خواب دیدم که‌دوستم برای تولدم یه اباژور بهم کادو داده. چند تا کار دیگه هم برام انجام داده بود. یه جور غیر مستقیمی فهمیدم که ۱۵۰ یورو پول اباژور شده. دوست نداشتم بره همینطوری یه چیزی با این قیمت برام بگیره. من فکر کردم برای تولدش بهش یه کادو بدم. نمیدونم چطور اینو توضیح بدم. نه اینکه بخوام جبران کنم، فقط انتظار نداشتم به من کادویی بده. بیشتر این بود که متاثرم کرده بود. نمی‌دونم هم ۱۵۰ یورو پول زیادیه یا نه. یعنی ترجیح میدم کلا هدیه‌ای با قیمت زیر ۵۰ یورو بگیرم. کادو باید در حد قیمت یه ماتیک باشه.
ولی حالا کادویی که این آدم در خوابم به من داده بود الان یادم افتاد.
اصلا نمی‌دونم چه جایی در دنیای واقعی براش دارم. ولی انگار دوست دارم که منو از نزدیکانش کنه، وگرنه کادوی ۱۵۰ یورویی در خواب چی میگه؟
خودم رو انگار باید تبرئە کنم در مورد ارزش مادی کادوها.
در هر صورت من فاز کادو ندارم. یعنی اگه کادویی نگیرم زخمی نمیشم. برام مهم نیست.

الانم با این مارگو قرار آنلاین دارم و اصلا حوصله ندارم و نمیدونم یک ساعت و نیم آینده رو چطور قراره بگذرونم. زمان باهاش نمی‌گذره.

۲۷ اکتبر
۲۰:۲۰
دوستم در مورد پرستاری و مراقبت و تنهایی حرف میزد. گفت هر وقت به این فکر می‌کنم که وقتی زایمان کردی و برگشتی خونه، خونه خیلی بهم ریخته بود و هیچ غذایی نبود و یه ساندویچ از نونوایی گرفتی و در تنهایی خوردی، گریه‌ام می‌گیره.
از شنیدن این حرفش، خودم هم چشمم تر شد.
تنهایی اون روزم غم‌انگیز بود. شاید از معدود جاهایی باشه که شایسته دلسوزی باشم. هر جای دنیا آدم وقتی از زایشگاه برمی‌گرده، نمیشینه توی کاناپه چرم سالن یه خونه سرد و ساندویچ تن بخوره با یه نوزاد چند روزه بغل.

۲۱:۴۱
کواستار چند وقت پیش بهم گفت به قلبت استراحت بده.

۲۹ اکتبر،
۸:۵۲ صبح
دوباره این رفته عکس از ورزش کردن خودش در باشگاه فرستاده. من از دستت ناراحتم و تو میری برای من عکس اینطوری می‌فرستی. یا بچه‌هات رو می‌کنی واسطه و ویس می‌فرستن. اصلا کسی که استفاده عاطفی از بچه‌هاش بکنه انگار صد برابر خودش رو بدتر می‌کنه. الان ۳۷ سالش داره میشه و انگار این گذر عمر فقط بدترش کرده.

۱۶:۵۲
چقدر خسته‌ام. کاش امشب تنها بودم و می‌خوابیدم. ولی باید شام درست کنم. بچه تا یه ساعت دیگه خونه‌است. باید ظرفها رو بذارم توی ماشین ظرفشویی. روی میز نهار خوری رو خلوت کنم و دستمال بکشم و چند سری لباس بشورم.

۲۰:۲۴
چرا اینقدر خسته‌ام. با هیچکس حرف نمیزنم انگار. ارتباطم در حد ویس فرستادنه. قبلا مدام ویدیو کال و تلفن، الان نمی‌تونم. ممکنه ساعت‌های زیادی به سقف خیره بشم.
امروز پتر گفت محدوده شما به اندازه مت یوگاییه که استفاده می‌کنید. برای توضیح یه چیزی گفت. دراز کشیدن روی این مت جدید خیلی خوشاینده.
پتر امروز وقت انجام یکی از تمرینات، خواست سر رو کمی حرکت بدیم ‌و گفت سر رو در حالا ۱۳:۰۰ نگه دار

۳۰ اکتبر
۳:۰۸ نیمه شب
ساعت فکر کنم یک و نیم اینا بود که بیدار شدم. رفتم مسواک زدم و بعد نخ دندون کشیدم. روشویی رو شستم و اینه رو هم تمیز کردم. بعد هم اشپزخونه. یه سری طبقه توی اشپزخونه هست که همه رو خالی کردم و دستمال کشیدم. چیزای زیادی رو دور ریختم. یه بسته بادام که گند زده بود رو پیدا کردم و ریختم دور. کلا باید داخل کابینت مواد غذایی رو هم کنترل کنم. گرچه چند وقت پیش نگاه کردم و مشکلی نداشت. اما بازم از همون چیزای کمی که هست، اگه امکانش باشه دور بریزم. ماشین ظرفشویی رو پر کردم و روشن که صبح ظرفها تمیز باشند. سینک ظرفشویی رو با برس شستم. چقدر در این زندگی سینک تمیز کردم. خونه بقیه هم که میرم، اگه ظرف بشورم، سینکشون رو هم می‌شورم. وقتی دانشجو بودم، توی خوابگاه هم وقت ظرف شستن توی اشپزخونه مشترک سینک ظرفشویی رو میشستم.
ملاتونین خوردم که شاید بخوابم. صبح می‌خوام یوگا کنم. بعد حمام برم، به مارگو بگم برای جمعه قرار بذاریم. از این مدلهاست که زود انگار دلشکسته میشه. مثلا من اگه مدام باهاش قرار نمیذارم بابت کارمون، چون وقت ندارم. سخته برام از قبل برنامه بچینم. بعضی وقتا شبها اونقدر خسته‌ام که تمرکز کار جدی ندارم. توان معاشرت ندارم. همون کنار بچه ممکنه خوابم ببره.
مارگو چیزا رو شخصی برداشت می‌کنه. فکر می‌کنه بهش بی‌توجهی شده. در حالیکه فرق نمی‌کنه مارگو باشه یا نور چشمم، چون واقعا نمی‌تونم برنامه از قبل بچینم. الان بیشتر از یک ماهه با عرفان حرف نزدم. با برادر دومم که از اوت حرف نمیزنم. خسته‌ام. شبها اگه بخوام صحبت کنم، زمان می‌گذره و من یکی دو ساعت وقت تنهایی رو ممکنه از دست بدم.
فردا بعدظهر با ویان قرار دارم.

۱۰:۰۸
باشنیدن این جمله که می‌گفت این ناامیدی بزرگ رو چطور فراموش می‌کنه، منم گریه کردم.

۱۳:۳۵
با مارگو تماس نگرفتم و اینترنت موبایلم هم قطع شده. هی چک می‌کنم ببینم وصل شده یا نه.
مارگو خیلی حس شکست داره و اینکه در زندگی ازش قدرشناسی نشده. یعنی وقتی برام حرف زد، گفتم توی کار و زندگی شخصی انگار قدر تو رو ندانستند و اونم گفت اره همینه.
از پدر دخترش یه ۱۵ ساله جدا شده و دخترش اون موقع نوجوان بوده. اینم چون فقط یه حقوق داشته نمی‌تونسته در یه محله مناسب در پاریس خونه بگیره و مجبور میشده در محلات پایین که پر از مشکل و خلافه خونه بگیره و به خاطر دخترش میرن نرماندی. الان ۱۵ ساله که داره به ورسای رفت و آمد می‌کنه. روزی حداقل ۵ ساعت در قطاره. از نرماندی به پاریس و از پاریس به ورسای و غروب از ورسای به پاریس و از پاریس به نرماندی.
بار قبل بهم گفت یکشنبه هم به خاطر پر کردن یخچالش در یه بوتیک لباس فروشی کار می‌کنه.
خیلی ناراحت شدم وقتی گفت برای پر کردن یخچال.
دو ساله که گواهینامه گرفته و یه ماشین خریده و از اون موقع حس رهایی داره.
گفتم الان دخترت ۲۵ سالشه و کار می‌کنه و درسش هم تمام شده و تو می‌تونی برگردی پاریس. دیگه مجبور نیستی حتما در به محله گرون خونه بگیری و اینطوری کلی وقت خالی پیدا می‌کنی که باهاش هر کاری می‌خوای بکنی.
یه جور فدا شده و درهم شکسته‌ای شده. الان ۵۴ سالشه. در ذهنم اونو با لیلی مقایسه کردم که الان ۵۵ سالشه. لیلی شبیه خدایان یونانه. یه جور هیولای قدرتمنده. اتفاقا تنها فقط درگیری مشکلات مالی نبوده و البته همیشه هم رییس بوده در کارش. ولی سختی‌های خودش رو داشته که خیلی هم بزرگ بودند. بدم میاد از این ذهن مقایسه‌گرم.
ولی مسئلە در فقیر بودن و رییس نبودنه. تقصیر مارگو نیست. برای هر آدمی یه چهارچوبی تعیین شده که از اون نمی‌تونه خیلی فراتر بره.

۲۲:۱۵
به مارگو تکست ندادم. چون وقتی رسیدم‌خونه، بدون اینکه لباس عوض کنم، مجبور شدم اشپزخونه تمیز کنم. به خاطر اون بادامی که گندیده بود، و همه‌ش شده بود حشره و کرم، همه چیز رو دور انداختم و داخل کابینت رو با صابون مارسی تمیز کردم. هر چی خوراکی بود ریختم توی سطل زباله. از یه طرف خوشحالم همه چیز رو دور انداختم. اونقدر لذت بخشه این خلاص شدن که حتی می‌تونه در حد دور انداختن مواد غذایی هم باشه.

۲۲:۴۷
هر وقت این سریال رو میبینم دلم می‌خواد از یکی متنفر باشم و در فکر انتقام. اما دریغ که ذره‌ای نفرت ندارم. چرا اخه؟ دلم نفرت ورزیدن می‌خواد.

۲۳:۲۵
از سریال:
هر کاری می‌خوای بکن، هر چیزی می‌خوای تجربه کن.

۲۳:۴۵
عن به فرانسه میشه کاکا. چند وقت پیش دخترم گفت کاکا کردن خیلی سخته، چون کاکا از ما قدرتمندتره. چی در سر یه بچه می‌گذره؟ ادراکش از دنیای اطرافش چطوره؟ یه حرفایی میزنه که انگار فیلسوفان یونان دارن حرف میزنن.

۳۱ اکتبر
۱۳:۵۱
امروز آخرین فرصت برای انجام یه کار اداریه که اگه تا آخر امشب انجام ندم، هیچی هم بد سابقه میشم و هم جریمه باید بدم. من باید
خیلی فیزیکا خسته باشم. یعنی تنها راه‌حلم برای ادامه دادن همینه. نباید اصلا یه جا بمونم. میدونم که گفتن این حرف از آدمی که به دنبال فرصتی برای لش کردنه عجیبه. ولی چطوری بگم اینو؟ من اگه در طول یه روز ۲۰ کیلومتر راه برم، شبش راحت‌ترم. مادربزرگم یه بار بچه که بودم گفت برو بگرد، من اگه پاهای تو رو داشتم اصلا نمی‌نشستم. منم فکر کنم نهایتا ۸ سالم بود. مادربزرگ، یعنی مادر مامانم، خودش هم زیاد می‌گشت و ارام و قرار نداشت. اون روز هم می‌خواست منو بفرسته توی کوچه سرگرم بشم.
منم به حرفش گوش دادم و عمل کردم و رفتم زمان زیادی توی خیابون ول گشتم. تا کنار مهدکودک و بعد هم چهار راه سیلو رفتم و همینطور سر شیاد. وقتی برگشتم خونه هم کتک خوردم بابت این غیب شدن چند ساعته.

۱۴:۰۹

نمی‌خوام برگردم به عقب و ببینم در این یه ماه گذشته چی نوشتم. ممکنه بخوام بعضی چیزا رو پاک کنم. دوست ندارم چیزی رو دست بزنم. می‌خوام همه چیز همونطوری که در اون لحظه حس کردم و نوشتم باقی بمونه و تغییری ندم، حتی اگه باعث بشه مضحک و رقت‌انگیز هم به نظر برسم.

۲۶ سپتامبر
۲۲:۲۷
منتظرم دور دوم لباس‌ها شسته بشن تا اونا رو پهن کنم و بعد برم توی تخت دراز بکشم.

۲۲:۵۳
لباس‌ها رو تا کردم و صورتم رو هم شستم. پاهام یخ زدند. روز اول پریود. دیگه حوصله نداشتم لباس تا بزنم. پدر بچه دو شب پیش لباس‌ها رو از تو ماشین در آورده بود و پهن کرده بود. یه مدلی این لباس‌ها رو پهن می‌کنه که وقتی خشک میشن انگار تو دهان سگ بودند. چروک و دفرمه. بارها بهش گفتم لباس‌ها رو چطور پهن کنه. خیلی عجیبه که اصلا دلش نمی‌خواد چیزی رو تغییر بده و براش ذره‌ای اهمیت نداره. من چرا باید به همه چی فکر کنم؟ دینامیک رابطه زن و مرد واقعا چیز بد و حوصله‌سربریه.
یه حس گناهی دارم از حرف زدن در مورد ادمها. مدام با خودم درگیری دارم در رابطه با این مسئلە. به ویژه اینکه من اینجا در نوشتن خیلی آدم منصفی نیستم. طبیعتا خودم رو در مرکز میبینم و بقیه هر کدام در رابطه با من تعریف میشند. نمی‌تونم سکوت کنم و از خطاهای ادمها چشم پوشی کنم. اما در عین حال نسبت بهشون یه محبتی حس می‌کنم. یعنی این وسط دارم پاره میشم. حتی دیگه لذتی از بدگویی نمی‌برم. حوصله ندارم. مثلا در مورد ب، چقدر عصبانی بودم از حرف‌هاش و از اینکه مرزهای منو رو رعایت نمی‌کنه و نظرات تخمیش برای خودش نگه نمی‌داره. الان هیچی حسی در رابطه باهاش ندارم. اینکه چی فکر می‌کنه و یا چی گفته، اهمیتش رو از دست داده. لااقل در این دوره زمانی نسبت به ب و خیلی چیزای دیگه بی‌تفاوت شدم.
میدونم همه این حسیاتم موقته و دوره‌ایه.
وقتی آمار بازدید کننده ‌های وبلاگ رو میبینم فقط حس شرمه که دارم. خجالت می‌کشم میان می‌خونند. طبیعتا اگه کسی هم نخونه خوب نیست. آدم وقتی می‌نویسه میخواد یه کسانی اونو بخونند. ولی همینطور دارم از احوالات در لحظه‌ام می‌نویسم و ممکنه خیلی چیزهای سیاهی بنویسم. نمی‌دونم واقعیت ابژکتیو زندگیم چقدر خرابه. نمی‌دونم به دنبال نشون دادن چیزی هستم یا نه.

۲۷ سپتامبر
۰۰:۳۵
خوابم گرفته بود و باز رفت. دارم به چیزایی که می‌نویسم فکر می‌کنم. همین نوشتن از ادمهای دیگه. مثلا چیزایی که در مورد مونا نوشتم. خیلی هم مختصر بود. ولی خب نمی‌دونم حق دارم بنویسم یا نه. کسی مونا رو نمی‌شناسه. یه دوستیه که از سالهاست می‌شناسمش و کسی نمیدونه کیه. فارسی هم که بلد نیست و شانس اینکه این چیزا رو بخونه صفره. پس اگه چیزی هم بنویسم نباید مهم باشه.
چیز دیگه‌ای که معذبم می‌کنه اینه که فکریه که بقیه می‌کنند. اینکه دلشون به حالم بسوزه و یا اینکه بگن چه خوب مثل این نیستیم.
می‌خواستم بنویسم به خدا من اصلا آدم بدبختی نیستم. لحظات شاد هم زیاد دارم. ولی خوب که چی؟ چی رو می‌خوام ثابت کنم؟ واقعیت اینه که من آدم مضطرب و‌ نگرانی هستم. عادت به خراب کردن دارم. حرفی که یه بار ع به من زده بود درست بود. اینکه من خودتخریبی دارم. نمی‌دونم نوشته بود خودتخریبی یه خودویرانگری. حرفش منو ناراحت کرده بود. چون یهویی چیزی رو به من گفته بود که یه آدمی قبل از ع که حضور بدی در زندگی من داشت به من زده بود. به نظرم ع هم خیلی شبیه اون آدم شد. انگار باز ۲۶ سالم بود و داشتم توسط همون آدم قدیمی اذیت میشدم.
این خودتخریبی در من هست. یه واقعیتیه که بارها خواستم انکارش کنم. ولی هست دیگه. انگار بدی که خودم در حق خودم می‌کنم رو هیچکس دیگه‌ای نمی‌کنه. حرفا و کارهای ادمهای دیگه اونقدر قدرت نداره در برابر این هیولایی که درون خودمه.
آیا این شرایط دلخواه منه؟ آیا دوست دارم که خودم رو ویران کنم؟ نه واقعا. دلم می‌خواست اینطوری نبود. فکر می‌کنم حالم خوبه و دیگه درس گرفتم از چیزایی که به سرم اومده. اما یهوی یه چیزی میشه که همه چی رو خراب می‌کنه. زمستان گذشته تقریبا عاقل بودم. مثلا با یه داستانی خیلی عقلانی برخورد کردم و پیش خودم اونو حل کردم. بعد توی عید بود. با دوستم حرف میزدم و یه خبری از ع به من داد که همون لحظه عادی بودم. اما دلم گرفت. تلفن رو قطع کردم و رفتم توی تراس و یه سیگار کشیدم و یه تکست بعد از چند ماه برای ع نوشتم. اونم که طبیعتا جواب نداد و منم سورپرایز نشدم. میدونستم جوابی نمیده. آخرین بار در متن طولانی که ازش گرفته بودم، اونقدر تصویر بدی از خودم در اون متن دیدم که فکر کردم واقعا اینقدر بد بودم؟ واقعا این منم؟ هر خطی رو می‌خوندم شوک میشدم. نتونستم برای بار دوم متن رو بخونم. من هرگز اینطور چیزی رو برای کسی نمی‌نویسم. به ویژه برای آدمی که دوست دارم اصلا یه چیز اینطوری نمی‌نویسم. بعد از مدتی فکر کردم که طرف برای باز کردن صفحه جدید باید این چیزا رو به من میگفته.
الانم نمی‌دونم کار درستی می‌کنم که می‌نویسم یا نه. وسواس ذهنی پیدا می‌کنم. در خودم الان نه خشمی به این آدم میبینم و نه حس بدی. نمی‌دونم ولی چی میبینم.
تنها چیزی که میبینم اینه که هیچی درسی از گذشته نمی‌گیرم و هر بار به دام میفتم. درایتی که بعضی وقتا دارم و گاها چند ماه هم طول می‌کشه، یهویی بر باد میره. سعی می‌کنم از خودم فاصله بگیرم و مشاهده‌گر وضعیت خودم باشم. من که نمی‌تونم جلو این جهنمی که در من هست قوی ظاهر بشم، منو له می‌کنه، می‌تونم فقط شاهد له شدنم باشم. کار دیگه‌ای ازم برنمیاد. تلاشم برای داشتن زندگی عادی همیشه با تهدید روبروه. ساعت به ساعت زندگی‌ می‌کنم. حتی روز به روز هم نه. می‌خوام فقط زمان رو بگذرونم. منتظر چیزی نیستم. باز در انتظار نبودن خودش یه موهبته. زندگی که در انتطار بگذره، عذاب الیمه. زمانی که در انتطار می‌گذره، در حقیقت داره در یه کابوس می‌گذره. اینطور نیست که بگم دیگری حتما میدونه تو در انتظاری، پس بیشتر تو رو در انتظار میذاره که تشنه‌تر بشی و بیشتر غرق در توهم و هذیان بشی. برای دیگری ممکنه اصلا موضوعیت نداشته باشی. در واقع در زندان خودت اسیری. تو تنهایی و در تنهایی فقط به تخیل میشه پناه برد.
در یه جایی از کتاب فرانسواز ژیلو، حرف از دوست دختر پیکاسو دورا مار میشه. دورا مدام در انتظار بود. پیکاسو معلوم نبود کی باهاش تماس می‌گیره و دورا مدام منتظر یه تماس از پیکاسو بود که به طرفش پرواز کنه. برنامه‌هاش هیچ اهمیتی در برابر خواست پیکاسو نداشت. اگر درگیر هر کار مهمی بود، اونو باید ول می‌کرد و میرفت سر قرارش با مردی که دوست داشت. وقتی هم که از پیکاسو جدا میشد، هیچ چیز قطعی نبود و معلوم نبود که کی دوباره تماسی گرفته میشه.
خود نبودن در این وضعیت انتطار چیز بزرگیه. هیچ حالتی بهتر از این نیست وقتی که منتظر نیستی. وقتی بین امید و ناامیدی به سر میبری، داری شکنجه میشی. بهترین حالت بودن در ناامیدیه.
یاد یه چیزی افتادم. روزی که با مونا قرار داشتم غروبش با دو دوست دیگه بودم. رفته بودیم در تراس یه کافه که کنار اپرا باستیل بود نشسته بودیم. یه نفرشون رو مدت زیادی نیست می‌شناسم. یعنی حدود دو ساله و در ماههای اخیر رابطه‌مون نزدیک‌تر شده. گفت هر وقت بهت نگاه می‌کنم انگار برای بودن در درام ساخته شدی. من و این یکی دوستم خیلی خندیدیم. راست می‌گفت. من خودم همینم. به خاطر همین نمی‌تونم دیگری رو خیلی فاعل وضعیت بدونم. کارهایی می‌کنم و تصمیماتی می‌گیرم و یا در بی‌تصمیمی به سر می‌برم که آخرش در دام خودم میفتم.

پرفورمنس

اول سپتامبر

۲۰:۵۲
روز اول سال تحصیلی. برای امروز و فردا دخترم توی خونه نهار می‌خوره. صبح ساعت ۱۱:۴۵ دم مدرسه بودم. اومدیم خونه و با هم نهار خوردیم. لوبیا سبز و پاستا و ژامبون. من اوکادو هم خوردم. بعد توی اتاقش دراز کشید و موزیک گوش میداد. براش ۱۵۰ میلی شیر هم درست کردم. خودم روی کاناپه داشت خوابم میبرد. ساعت یک ظهر شده بود. بچه اومد توی سالن. کنار هم توی کاناپه دراز کشیده بودیم. گفت نمی‌خوام برم اکل. منم دلم می‌خواست نگه‌ش دارم تو خونه. همونجا رو کاناپه خوابمون می‌برد.
اگه بابام بود می‌گفت باشه بمون خونه. مثل قدیم وقتی من دبستان بودم، هر وقت هوا برف و باران بود، بابام می‌گفت بذار هوا بهتر شد میری. چندین بار جریمه شدم و پشت در کلاس مجبور شدم بمونم بابت همین دیر کردنها. چیزی هم نمی‌گفتم. معلم تحقیرم می‌کرد بابت سر به هوایی و بی‌نظمی و منم هیچی نمی‌گفتم.
معلم دوم دبستان اسمش خانم لجمیری بود. یعنی اگه فرض رو بر این بذارم که حافظه‌ام همچنان این اسم عجیب رو به خاطر داره. کرمانشاهی نبود. از جنوب اومده بود انگار. در هر صورت از منطقه ما نبود. زن درشتی بود. سیه چرده و جوان. اولین باره در مورد یکی می‌نویسم سیه چرده.
فکر می‌کنم معلم کلاس چهارم بود، نه دوم. کلاس چهار مدرسه عفاف می‌رفتم و خانم لجمیری اون مدرسه بود. اسم معلم کلاس دوم و پنجم یادم نمیاد. کلاس اول خانم هدیدی و یا حدیدی بود، کلاس سوم خانم طهماسبی.
چرا من اسم معلم کلاس دوم و پنجم رو فراموش کردم؟ حتی قیافه‌شون رو هم یادم نمیاد.
اولین باری که یه کتابی با محتوای اروتیک خوندم در کلاس پنجم بود. مبصر و قلدر کلاس، زهرا نصرتی که یه پالتو چرم قرمز داشت، نمی‌دونم چطوری یه کتاب تاریخی پیدا کرده بود که صحنه‌های اروتیک داشت و کتاب رو چند نفری خوندیم. من تازه در کلاس چهار به طور خیلی ناقص و مبهمی داستان تولید مثل رو فهمیده بودم که اولین سوالم هم این بود که آیا این در مورد حضرت فاطمه و حضرت علی هم صدق می‌کنه. خیلی ناراحت شدم. تازه بعداز این دو نفر به مورد والدین خودم فکر کردم.
چی به سر زهرا نصرتی زورگو اومد؟ درسش هم خوب بود.

۲ سپتامبر
۲۱:۰۳
داشتم فکر می‌کردم آیا زمانی بوده که من از روی درایت تصمیمی گرفته باشم. جوابی ندارم. حتما منم برای خودم تصمیماتی گرفتم که از روی خرد بوده. چیز خاصی یادم نیست. همیشه فکر کردم که باید به صدای قلبم گوش بدم حتی اگه قراره سقوط کنم، چون اگه دنبال قلبم برم، چیزهای جالب‌تری رو زندگی می‌کنم. تجربه‌های عمیق. شهوت داشتن تجارب عمیق یه خاورمیانه‌ای.

۴ سپتامبر
۱۰:۳۸
خونه تنهام. انگار همه شب رو منتظر همین لحظه بودم. کاری هم نمی‌کنم. سردرد دارم. طرف راست سرم درد می‌کنه. طبیعتا چشم راستم، گوش راست، گونه راست و طرف راست گردنم هم درد می‌کنه.
دیروز خیلی دیر نهار خوردم. صبحانه چیز خاصی نخورده بودم. رفتم یوگا و نزدیک ساعت ۵ غروب، نهار خوردم.
نمی‌دونم چرا ذهنم با اسم اجزای بدن به فرانسه سازگار نیست. با تاخیر میفهمم که معلم یوگا الان داره در مورد کدام جز از بدن حرف میزنه. مثل فیلمی که زیر نویسش با تاخیر اندکی میاد و همین باعث میشه که اصلا بی‌خیال دیدن اون فیلم بشی. البته اینجا من بی‌خیال انجام دادن نمیشم. معمولا نگاه می‌کنم ببینم که بقیه چیکار می‌کنند که منم همون رو انجام بدم. ولی پتر گوس میفهمه. میگه الی فلان قسمت از بدنت رو فلان جور کن و بعد خودش اومد منو از اشتباه در آورد. کل بدن رو از حفظه و داستان هر بدنی رو به طور جداگانه میفهمه. این حد از آمیخته‌ بودن با کاری که انجام میدی برای من شگفت انگیزه. انگار همه‌مون مخلوق پتر هستیم. خود ما از بدنمون بی‌خبریم و اون نسبت بهش آگاهه.
تصویر اناتومی کف پا رو بهمون نشون داد. همین کف پا برای خودش یه عالمیه. حتی این آقای نویسنده هم از دیدن این تصویر حیرت کرده بود و گفت les mots et les choses که میگن همینه.
من هنوز عادت نکردم که با یه نویسنده یه جا یوگا می‌کنم. فکر کنم فقط اون می‌تونست با دیدن اناتومی کف پا، یاد les mots et les choses بیفته. من که هرگز یاد این نمیفتادم چون نه فوکو خوندم و نه اطمینان دارم که اگه خونده بودم بعدش می‌تونستم با دیدن اناتومی کف پا، یاد ایده فوکو بیفتم.

۱۳:۲۱
چیزی که روی قلب آدم حک شده باشه که پاک نمیشه. روی آب که نوشته نشده.

۵ سپتامبر،
۱۰:۰۰
توالت رفتن گربه هم رفته رو مخم. عمدا اینقدر سر و صدا می‌کنه.
چیزی که اون بالا نوشتم چقدر زرده. ولی من فاز همین چیزا رو دارم. منظورم همون نوشتم روی آب و روی قلبه.
گربه دیوانه شده. بعد از توالت پر سر و صداش، الان داره از این سر به اون سر میره.

۱۱:۴۶
شب با این دختره قرار دارم. اصلا نمی‌شناسمش. گفت معاشرت کنیم چون در یه محله هستیم و بچه هم داریم. منم گفتم باشه. به نظر دختر خوبی بود وقتی بار اول دیدمش. حالا نمی‌دونم حوصله‌م میشه اپیلاسیون کنم و شلوار جدیدی که از اویشو گرفتم رو بپوشم یا نه. شلوارش تا زانو چاک داره و گشاده و فقط قسمت باسن و کمرش می‌چسبه. نمی‌دونم این چه توصیف مسخره‌ایه از یه شلوار به اون زیبایی.
پشم‌های پاهام هم به اون اندازه زیاد در نیومده که برم اپیلاسیون. حوصله اپیلیدی کردن در خونه هم ندارم.
چند روز پیش دوستم تماس گرفت و ترسیدم جواب بدم. جواب ندادم. بعدا به دروغ گفتم که ندیدم و تازه متوجه شدم. فقط اضطراب داشتم جواب بدم. البته اون لحظه درگیر بچه بودم و نمی‌تونستم حرف بزنم.
شین پرسید این مدت که با هم تماس نداشتیم با کی حرف میزدی.
جواب: با هیچکس.
با کسی حرف نمیزدم. تماس‌های مامانم و برادرهام رو جواب نمیدادم. پیامهای عموم رو بعد از چند روز سین می‌کردم. می‌خواستم برم یوگا و می‌تونستم بعدش دوستم رو ببینم. ولی سختم بود بگم بیا هم رو ببینیم. فقط تکست دادم که حالت چطوره و بعد پیشنهاد داد هم رو ببینیم و من خوشحال شدم که خودش این کار رو کرد، چون نمی‌تونستم خودم بگم. البته قرارمون رو انداختیم یکشنبه. من خیلی خسته بودم و قرارمون ساعت پنج بود و من تا ساعت ۳ کار داشتم و بین ساعت ۳ تا ۵ برنامه‌ای نداشتم. لپتاپم رو هم نیاورده بودم که بشینم تو یه کافه و کارم رو انجام بدم. از بودن توی شهر هم دیگه لذتی نمیبرم چند وقته. احساس تنهایی بدی دارم وقتی توی شهرم. یه جور بیگانگی با همه چیز. باورم نمیشه چقدر یه زمان‌هایی همین قدم زدن در خیابان این همه خوب بوده. الان بودن در این خیابان‌ها و کوچه‌ها به من حس ناامنی میده. نمی‌تونم توضیح بیشتری بدم که چطور اینطوری شده.

۶ سپتامبر
۲۱:۰۹
می‌دونم از سیگار کشیدن لذتی نمیبرم، وگرنه میرفتم یه سیگار می‌کشیدم توی تراس.

۲۲:۲۶
چند تا درخت کهنسال دیدم توی سفر. یکیشون هزار سالش بود و بقیه هم چهار پونصد سال. دلم می‌خواست می‌رفتم درخت رو بغل می‌کردم و گریه می‌کردم.

۷ سپتامبر
۹:۰۱ در قطار
دوباره یاد درخت‌ها افتادم. بودن اون درخت‌ها و دیدنشون شاهدی بر تمام شدن همه این چیزاست.

۸ سپتامبر
۱۰:۰۱
دیروز از بعدظهر به بعد حالم خوب بود. با دوستم نهار خوردیم و بعد رفتیم یه کافه‌ای که یه نوشیدنی سفارش بدیم. قبلا چند باری این کافه رفتم. من موهیتو سفارش دادم. معروفن به اینکه بهترین موهیتو پاریس رو درست می‌کنند. به نظرم چیزکیک و تارت لیموشون بهتر از موهیتوشونه. وقت حاملگی با النا رفته بودیم اونجا و من چیز کیک خوردم. هر بار توی تراس کافه میشینیم و بی‌اغراق انگار دفیله مد رفتیم. مدام زنهای خوشگل میان و میرن. چشمم مردها رو نمیبینه، چون زن‌هایی که رد میشن خیلی شیک و الگانتند. چشمم به اندازه یه سال چیزای لوکس دید. همه جای پاریس اینطوری نیست. غروبش مثلا میدان شاتله منتظر دوستامون بودیم که بعدش بریم کنار سن برای دیدن ماه‌گرفتگی. میدان شاتله یه چیزی مثل در گاراژ کرمانشاهه. البته یکی از رفیقام گفت در گاراژ قشنگ‌تره که منم موافقم. فقط درگاراژ خیلی پهنه. از این طرف میدان تا بری اون طرف میدان، باید ۱۵ دقیقه راه بری.
اصلا نمی‌دونستم می‌خواستم چی بگم. به این مدتی که پیش پدربزرگ بچه و سابین بودیم فکر می‌کردم. به اینکه چطوری با اقتدارشون منو به خاک مالونده بودند. چطوری من کلا له شده بودم و همه چیز رو انگار یادم رفته بود. حتی بلد نبودم دیگه راه برم. فکر می‌کردم قدم برداشتنم هم اشتباهه. تفاوتشون با کاترین خیلی زیاده. کاترین هر بار یه چیز قشنگی در مورد من می‌گفت. ازم عکس می‌گرفت و میگفت بببین چقدر قشنگی. واقعیتش قشنگ نبودم، ولی همین که این زن یه محبتی داشت که اون موقع به چشمم نمیومد.
پارسال تابستون میخواستم‌ سوتین بگیرم. وقت پرو کردنش توی اتاق پرو از خودم عکس گرفتم. یه جین سیاه پوشیده بودم با سوتین بژ. به کاترین نشون دادم و گفت عکس رو براش بفرستم تا از روش نقاشی بکشه. من نفرستادم. گفتم بعدا که دشمن شدیم، عکسم رو پخش می‌کنند.
خب پخش کنند. نمی‌دونم چطور به اینطور چیزی فکر کردم؟ کاش براش می‌فرستادم.
به خاطر کاترین هم که شده من نباید بذارم سابین اینقدر بد در مورد تربیت بچه من حرف بزنه.
امروز صبح فکر کردم یه ایمیل برای سابین و پدربزرگ بچه بفرستم. ولی توان روحیش رو ندارم. حداقل الان ندارم.
وای چطوری ادمها می‌تونند اینقدر راحت سر تا پای یکی رو به گوه بکشن، طرف رو ترور کنند؟

۲۲:۰۶
تب دارم و حالم بده. بدنم درد می‌کنه. هم درد عضلانی و هم دل درد و هم صورتم که داغه. باید بخوابم.
نمی‌دونم قرص‌هام رو کجا گذاشتم. می‌ترسم یه جایی باشه که بچه پیداش کنه.

۹ سپتامبر
۰۰:۵۶
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست

۱۰ سپتامبر
۱۹:۱۳
عموم ویس فرستاده بود که سریع برم دکتر و آزمایش خون بدم چون خوب نیست که چند روزه تب و لرز دارم.

۲۳:۲۰
یاد حرفای دیروز اون چند نفر سر کار افتادم. همه داشتند نهار می‌خوردند. منم یه ساندویچ تن از نانوایی گرفته بودم که پر از مایونز بود و داشتم اونو می‌خوردم و خیلی چیز بدی بود.
یکیشون گفت ۲ کیلو در تعطیلات زیاد کرده و باید کمش کنه. بقیه هم داشتن سر اینکه چقدر زمان لازمه برای کم کردن این ۲ کیلو حرف میزدند. فهمیدم که هر کی دور میز نشسته بود باشگاه میره. یه بحثی در مورد تغذیه سالم و ورزش در گرفت.
مسئول آموزشی این مرکز خیلی با من خوبه. هم دیروز و هم بار قبل بهم کادو داد. کادو از این چیزای الکی. ولی خوب بدم نیومد. دوست دارم وقتی مهربانی بقیه رو میبینم.
تبم هنوز هست. یه طوری پنهانیه. چند ساعتی یه جایی اون پشت می‌مونه و بعد برمی‌گرده.
امروز فهمیدم یه کسخل دیگه‌ای هم هست که از سال ۲۰۰۷ تا الان، هر روز توی وبلاگش یه چیزی می‌نویسه. همیشه هم ۲ دقیقه بعد از ۱۲ شب چیزی که نوشته رو میذاره توی وبلاگ. اینکه چطوری این یارو رو هم کشف کردم داستان جالبی داره. ولی بذار داستانش برای خودم بمونه. ابزورد بودنش رو برای خودم نگه دارم.

۲۳:۴۵
توی حمام چیز‌های زیادی هست که باید بندازم دور. داشتم نگاهشون می‌کردم.

۱۳ سپتامبر
۲ ۰:۰۰
موهام رفت. از اون همه مو هیچی نموند. غروب چشمم تر شد از فکر کردن بهش.
نمی‌دونم این چیکاری بود باهاشون کردم. بیشتر از ۱۰ ساله مدل موهام تغییری نکرده.
۱۴:۱۰
فقط از موهام نه، از هیکلم هم ناراضیم. در حال حاضر خیلی با خودم بدم. میرم توی حمام، اینه رو نگاه نمی‌کنم. نمی‌خوام چشمم بیفته به خودم. دیدن موهام آزارم میده. تا ظهر خوابیدم. ۱۲ ساعت خوابیدم.

۲۳:۱۰
زانوم رگ به رگ شد.

۲۳:۳۹
سابین همه پوست موزها رو ریز می‌کرد و میریخت پا بوته رز سفید. البته بوته نبود، یه جورایی درخت بود. هر روز بهش رسیدگی می‌کرد. برگ‌هایی که مریض بودند رو از رو زمین جمع می‌کرد. میگفت این برگ‌ها اگه داخل خاک برن، خاک رو مریض می‌کنند.
گفت با این رسیدگی‌ها، حال رز سفید بهتر شده.
کاش کسی اینطوری بهم رسیدگی می‌کرد تا حالم خوب بشه و گل بدم.

۱۴ سپتامبر
۱۲:۵۴ در قطار
دوست داشتم با ع خونه‌مون تو یه کوچه بود. می‌رفتم بیرون برای نون خریدن و وقت برگشت چند لحظه از دور خونه ع رو نگاه می‌کردم. با فرض اینکه پنجره‌هاشون به کوچه باز میشد.
در واقع اینو تو یه فیلمی دیدم و خیلی دوست داشتم. خوبه تو یه کوچه زندگی کنیم. خودم بدون واسطه خبرهاش رو دنبال می‌کنم. مشکلم اینه که دلم نمی‌خوام از بقیه در موردش بشنوم. با یکی از رفیقام می‌ترسم حرف بزنم. یهویی یه چیزی در موردش میگه و منم کرم دارم و می‌خوام بفهمم و همین ناراحتم می‌کنه. رابطه‌ام رو با دوستم کم کردم. یعنی از ترس فهمیدن یه چیز دیگه از ع. می‌ترسم اینو به دوستم بگم.

۲۰:۳۹
تنبلم در نوشتن. حوصله ندارم. کل بعدظهر یکشنبه رو خواب بودم. ظهر وقتی برگشتم خونه، همینکه در رو باز کردم، بوی روغن سوخته میومد. همه در و پنجره‌ها رو باز کردم. قرار بود ماهی درست کنه. برای ماهی، فر رو همیشه روی ۲۰۰ درجه میذارم گرم بشه و بعد ماهی رو برای ۲۰ دقیقه میذارم توی فر. همینو رو بارها و بارها به پدر بچه گفتم.
ماهی رو ۲۵ دقیقه توی فر گذاشته و همین ۵ دقیقه اضافی باعث شده که روغن بسوزه و ماهی زیادی پخته بشه.
امروز وقت یوگا چند تا از حرکت‌ها رو با پارتنر انجام دادیم. من با یه زنی انجام دادم که پارتنر خوبی بود. از من بزرگ‌تر بود. نمی‌دونم چند سالش بود.
یکی از دیوارهای سالن کلا اینه‌ست و زنه گفت هی چشمم میفته به اینه و خودم رو میبینم که چاق شدم.
چاق هم نبود. ولی چقدر من واقعا دیگه حوصله ندارم به تغییرات وزنم فکر کنم. لاغر میشم، می‌ترسم جون فکر می‌کنم حتما مریضم و وزنم بالا هم بره غمگینم می‌کنه.
یه حرکتی رو با صندلی باید انجام میدادیم. یه دختر جوانی اومد امروز و حرکت رو خیلی خوب انجام داد. گفتن از همه زیباتر حرکت رو انجام داد. دختره رقصنده بود. بعد من حرکت رو انجام دادم و گفتن تو هم دومین نفری هستی که اینقدر قشنگ انجام دادی و پرسیدن آیا منم رقاصم.
اولین بار نیست که از من پرسیدن آیا رقاصم یا نه.
شاید می‌تونستم رقصنده بشم. خوبه که ادمها به اشتباه حدس میزنن که منم رقصنده‌ام. اونقدر رابطه بدی با بدنم دارم که شنیدن این حرف خوشحالم می‌کنه. رقصیدن یه جور گرامی داشتند بدنه و همینو دوست دارم.

۱۶ سپتامبر
۱۵:۳۲
یه کم وقت دارم و دراز کشیدم. دلم نمی‌خواد بنویسم چطوری دارم عمرم رو هدر میدم. حالم خیلی بد نیست. چند روزه خوب می‌خوابم. خستگی که در نتیجه مریضیه باعث میشه بخوابم. شاید هم به خاطر منیزیومه. یکشنبه توی قطار بودم و حتی نمی‌تونستم تلفنم رو نگاه کنم. خوابم میومد. کار فردا کنسل شد و در نتیجه صبح میرم یوگا. فکر کنم لپتاپم رو هم ببرم که بعدش بیرون کارهام رو انجام بدم. پنجشنبه حتما باید خونه باشم. اعتصابه و دختر رو برای نهار باید بیارم خونه.
یاد این دختره سر کار میفتم. کت و شلوار می‌پوشه. گفت من رزومه‌ام خوبه، پداگوژی بلدم، مستر ۲ دارم…
کاش این همه نوسان خلق نداشته باشم. حالم بهتر میشه بدون این نوسان‌ها.
ب گفت اول این هفته هماهنگ کنیم و هم رو ببینیم. گفتم باشه. ولی هیچ کاری نکردم. هم رو میبینیم و بازم یه سری تیکه به من میندازه و منم هیچی نمیگم.
قشنگ حس می‌کنم وقتایی که زور میزنم یه چیزی بنویسم. الانم انگار دارم زور میزنم.

۱۷:۵۹
امروز جلسه اول یوگا با فرانسوازه و البته جلسه اول بعد از تعطیلات. یه ساعت دیگه شروع میشه. لباسها رو از توی ماشین در نیاوردم. فقط ملافه تخت بچه رو در آورد با محافظ تشک و همینطور تیشرت سفیدی که هفته پیش گرفته بودم. نمی‌خواستم تیشرت رو قاطی باقی چیزا بشورم و اونم یک ساعت و نیم. پدر بچه ساعت هفت و نیم صبح ماشین ماشین رو پر از لباس کرده بود. واقعا خیلی کم لباس میندازه تو ماشین و هر وقت میندازه، با لباسهای من این کار رو می‌کنه. گفته بودم هیچوقت لباسای منو کار نداشته باش.
تیشرت رو در آخرین روز گرم تابستان خریدم. از صبح بیرون بودم و غروب هم با دوستام قرار داشتم. فکر کردم حداقل یه چیزی بپوشم که بوی گند ندم.

۱۸ سپتامبر
۱۹:۰۹
از هیکلم ناراضیم. نمی‌دونم مشکلش چیه. میدونم گفتم. ولی چون همچنان درگیرشم پس بازم میگم.

۲۰ سپتامبر
۲۰:۰۵
خیلی عصبیم و فکر می‌کنم من که این همه یوگا می‌کنم و قرص غش می‌خورم که البته قرصام تمام شده و باید برم بگیرم و منیزیوم هم می‌خورم، پس نباید عصبی باشم. من الان باید حالم خوب باشه و آروم باشم.
اینترنت تلفنم هی قطع و وصل میشد و همین توی عصبی شدنم نقش داشت. داشتم غذا درست می‌کردم و همزمان توی. تلفنم زن روز میدیدم. برای فردا هم غذا درست کردم. اشپزخونه در یه حدی که خیلی فاجعه نشون داده نشه مرتب کردم. چند تا چیز دور ریختم. فکر می‌کنم یه چیزی توی کابینت هست که خراب شده و باید همه رو بیارم بیرون.
امروز ۲ بار با پدر بچه بحثمون شد. خودم رو بگیرم بزنم. دیروز مونا رو بعد از دو سال دیدم و گفت داره جدا میشه و گفتم چقدر خوب، خوش به حالت.
جدی حسودیم میشه به همه زن‌هایی که زندگی تنها برای خودشون دارند.

۲۱ سپتامبر
۲۲:۲۵
یهویی با دیدن سشوار کشیدن برای یکی، من بهم ریختم. یعنی خودم هم خجالت می‌کشم که واردش بشم و بگم چرا باید دیدن یه چیز اینطوری ، یهویی منو اینطوری کنه. خاک بر سر من.

۲۴سپتامبر
۰۰:۰۱
غروب فکر کردم نباید تنبل باشم و باید هر روز زندگی با دخترم رو ثبت کنم. برای اینکه از دستم میرن این روزها و از خاطرم محو میشن. به اون دو سالی فکر کردم که هر روز می‌نوشتم. چه بهش هم افتخار می‌کنم. اون حال و روزم انگار برام جالب بوده. جالبه دیگه هر روز احوالاتت رو بنویسی. خیلی وقته نرفتم مثلا ببینم در فلان تاریخ درگیر چی بودم. دیگه مراجعه نمی‌کنم.
بخوابم و چند ساعت دیگه باید برم تو شهر. یه چیزایی رو می‌خواستم بنویسم. در مورد مونا و روز دوشنبه سر کار و حرفای و کارهای اون پسره در محل کار.

۱۳:۱۵
خواب دیشبم رو یادم نره بنویسم. توی قطارم. صبح دخترم رو وقتی مرکز بازی گذاشتم، شروع کرد به گریه کردن و منم اشکم در آومد. قلبم به درد اومد وقتی اونطوری از پشت شیشه گریه می‌کرد. دلم می‌خواست برش میداشتم و میاوردم خونه و می‌گفتم هر چی تو بگی، اصلا بیا تا شب هر کاری تو می‌خوای انجام بدیم.

۲۰:۴۸
خواب دیدم یک دوست مشترکی با ع داشتم که قرار بود ع رو ببینه. بعد من یه عکس از ع و این دوستمون دیدم. ع خیلی سر حال بود. از دوست مشترکمون در موردش پرسیدم و اونم گفت ع گفته به الی نگو من وارد یه رابطه دیگه شدم چون خیلی اذیت میشه. بعد در مورد دختر جدیدی که با ع هست حرف زد. گفت طرف برای یکی از شهرهای مرکزی ایرانه.
اگه میشد کاری کرد که خواب نبینم، حتما اون کار می‌کردم. در خواب‌هایی که از ع میبینم، من همیشه پیزوری و خموده و در حسرتم و اون سر حال و رو فرم و در اون بالاها و گاها در ارتباط با زن‌هایی که خیلی الگانتند. خواب‌هام جهنم من‌اند. به این چیزایی که نوشتم می‌خندم. در این سر آدم چی می‌گذره؟

۲۶ سپتامبر
۱۵:۱۵
چطوری هم کلی کار دارم و هم بی‌حوصله‌ام. ماه اکتبر خیلی شلوغه. مدام بهش فکر می‌کنم و هی می‌خوام از قبل یه سری چیزا رو آماده کنم که از بارش کم کنم.
هنوز نگفتم چهارشنبه‌ها غروب نمی‌تونم بچه‌ رو نگه دارم. دیروز فهمیدم که تا آخر ژانویه، هر چهارشنبه وضع همینطوریه. صبحش که یوگا دارم. فعلا نمی‌تونم جلسات یوگام رو کم کنم. افتادم رو یه دوری که دارم توش جلو میرم و نمی‌خوام کمش کنم. باید همه چیز در اثر تکرار در حافظه بدنم قرار بگیره. به ویژه از حرفای پتر گوس و نحوه‌ای که این ۲ ساعت رو جلو میبره خیلی یاد می‌گیرم. توی کلاس همه حرفه‌ایند. یا رقصنده‌اند، یا سالیان زیادیه که یوگا می‌کنند و بعضی‌ها هم مربی یوگا هستند. برام عجیبه که همچنان یه چیزایی رو ممکنه درست انجام ندن و پتر اونا رو اصلاح می‌کنه. من که قاعدتا هر جلسه چند بار از طرف معلم اصلاح میشم. شاید آدم همیشه به معلم نیاز داره. جلسه قبل همه ایستاده بودیم با یه اجر وسط پا و یه اجر توی دست و پتر داشت می‌گفت کون چطور باید درست قرار بگیره. من اینو از فرانسواز یاد گرفته بودم قبلا.
کون چند نفر رو اصلاح کرد. گفت کون رو ندین داخل، باید روی پاشنه باشه. گفت اینطور کون غمگینی میشه.
خوبه حداقل مشکل کون غمگین رو نداشتم تا الان. بین صورت غمگین و کون غمگین، قطعا انتخابم صورت غمگینه. سرخوردگی اندام‌ها بیشتر ناراحتم می‌کنه. منظورم از فک به پایینه. شاید بیشترین مشکلم با چاقی، آوردن غبغب باشه. فعلا این مسئلە رو ندارم. اگه داشتم حتما میرفتم درستش می‌کردم.
نمی‌دونم این چیزی که در مورد کون گفتم رو درست دارم توضیح میدم یا نه. لهجه پتر خیلی زیاده. فرانسه رو به طریق خودش حرف میزنه. منم در فهمیدن تاخیر دارم. کلا در اینکه چیزی رو بگیرم تاخیر دارم.
دیشب بحث این بود که به یه بحران در زندگیتون فکر کنید. من به یه بحرانی که از صفر تا ۱۰ بهش نمره ۲ میدم فکر کردم. دیدم در ابتدا این بحران من نبود. یه داستانی بود که پدر بچه مطرح کرد و منم نظر دادم در موردش و بعد که بیشتر فکر کردم تبدیل به بحران من شد. در ابتدا متوجه نشدم که این بحران داره مال من میشه. بعد بدنم شروع کرد به داغ شدن و به فکر انتقام افتادم. با چند نفر در موردش حرف زدم.

خواستم برای کم کردن هزینه‌هام دیگه جلساتم رو با روانشناس قطع کنم و چی شد؟ روم نشد بهش بگم. فکر می‌کنم خرجم زیاده. هی نیازهای جدید پیدا می‌کنم. مثلا یه دستگاه لیزر آخر مجبور شدم بگیرم چون هر بار باید برم ایوروشه برای اپیلاسیون و از این کار خسته‌ام. پشم هم قابل چشم پوشی نیست.
مونا گفت فقط هزینه نگهداری اسبش در ماه سیصد یورو میشه. هزینه‌های دیگه هم داره، مثلا حدود هفتاد یورو در ماه برای اشتراک استخر و چند بار در هفته هم تنیس بازی می‌کنه. یه از مشکلاتش با همسر سابقش بابت پول بوده. این زیاد خرج می‌کرده و شوهرش حاضر نبوده هزینه‌ای برای زندگی مشترک بکنه.
قرار شد یه آخر هفته من و دختر بریم خونه مونا و می‌خواد بچه رو ببریم باشگا اسب‌سواری. منم گفتم باشه. از سر کنجکاوی می‌خوام برم. چند باری خونه من اومده، ولی منو تا حالا دعوت نکرده، بجز همون باری که اومد دنبالم و منو گذاشت خونه‌اش که وقتی ماشین لباسشویی رو آوردن، یکی خونه باشه و خودش باید میرفت اسب سواری و نمی‌تونست خونه بمونه.
حالا این داستان جداییش، شوهرش خیلی اصرار کرد برای بودن با مونا. عروسیسون یه هفته بود و مونا هر روز یه لباس عروس متفاوت پوشید. نمی‌دونم چقدر خرج عروسی شد. کی هزینه‌اش رو داد. این پسره که خسیس بوده و خود مونا هم کارهای عجیب غریب می‌کنه. ولی بعید نیست مونا خرج عروسی رو داده باشه.
فهمیدم من همیشه حس رضایت بهم دست میده وقتی میبینم یکی هزینه‌هاش بیشتر از منه. چونکه مدام خودم حس بدی دارم از خرج کردن و وقتی که بقیه بیشتر خرج می‌کنند میگم خوب پس من اونقدرها هم ولخرجی نمی‌کنم.

۱۷:۴۲
دوشنبه رفته بودم سر کار. یه هرج و مرجی در جریان بود. این پسره که قدیم یکی از منشی‌ها ازش خوشش اومده بود دوشنبه اومده بود. شکر که دختره فهمید مرد نالایقیه.
اولش خودم رو زدم به اون راه که باهاش چشم تو چشم نشم. ولی آخرش سلام علیک کردیم. کلی سوال پرسید. می‌خواست بفهمه از کجا پول میارم. خونه‌ام کجاست، چطور زندگی می‌کنم، آیا اجاره خونه میدم یا نه…
همه چی به پول میرسه آخرش. منم هیچکدام از سوالاتش رو جواب ندادم. یعنی چی بگم؟ مثلا می‌گفتم یه دستگاه لیزر خریدم. گفت باشگاه میره و بازوش رو نشونم داد. گفت هر روز میره باشگاه و رژیم غذایی هم داشت. نهار سالاد گوجه و اوکادو اورده بود. توی سالاد دانه چیا، تخم کتان و کنجد و هم ریخته بود. گفت برای پروتیینش این دانه‌ها رو ریخته چون گیاهخوار شده. من سیب زمینی با مرغ خوردم. گفتم منم می‌خوام بازوهام رو قوی کنم و اونم گفت باید دمبل بزنی. هلن اومد وسط بحث که دارید در مورد چی حرف میزنید.
هلن واقعا لباسهای مندرسی پوشیده بود. کتش خیلی چرک بود. نمی‌دونم پارچه‌اش اونطوری بود یا اینکه بیست سال بود اون کت تمیز نشده بود. خیلی طلا آویزون کرده بود. دلم می‌خواست بهش بگم برو یکی از اون انگشترها رو بفروش و باهاش یه کت بگیر. من الان خودم فاز خرید لباس ندارم. فکر کردم برم سزان و یه سری لباس از اونجا بگیرم و خیلی از لباسای تو کمدم رو بندازم بره. ولی در حال حاضر یه مت یوگا باید بگیرم که ۸۵ یورو میشه.
یعنی هی یه چیزی باید بگیرم. مثلا فکر می‌کنم شلوار جین‌هام خیلی کهنه شدند و هر کدوم رو یه پنج شش ساله می‌پوشم. بجز اون جین مسخره‌ای که سال قبل گرفتم و اشتباه کردم. مدلش رو اصلا دوست ندارم. فروشنده اونقدر گفت این خوبه و منم گرفتم. الان فقط یکی از جین‌هام خوبه و من درش راحتم. اونو ۲ سال پیش از دیزل گرفتم. دیزل با فاصله عمیقی از لیوایز بهتره.

18:17
نمی‌دونم به کاری هم میاد این جلسات با روانشناسم یا نه. یه مشکلی چند وقته دارم که چند سالی بود ازش راحت شده بودم. زمان نوشتن تز از دریافت ایمیل، مسیج، زنگ تلفن خیلی می‌ترسیدم. بعد بهتر شدم. الان دوباره همونطور شدم. می‌ترسم با کسی تماس بگیرم. یا تماسی رو جواب بدم. پیامهای واتساپ وقتی روی هم جمع میشه منو مضطرب می‌کنه. دلم می‌خواد دوستام رو ببینم، اما نمی‌دونم پیش قدم بشم. با بدنم خیلی بدم. اینو نمی‌دونم چیکار کنم. با وجود اینکه خیلی یوگا مشکل ستون فقراتم و قوز کردنم رو یه جورایی درمان کرده و الان نباید اینطوری با خودم بد باشم. ولی نمی‌تونم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم.

بدون اینکه برگردم عقب و بخونم چی نوشتم این متن رو میذارم توی وبلاگ. میدونم خیلی چیزا رو تکرار می‌کنم.

هنوز بیدار بودم که داشتم خواب میدیدم

۲۳:۳۹
جنید گفت هر کسی که فراموش کنه خوب میشه.

١٠ اوت
۲۳:۰۴
دارم در این سریال ذوب میشم، بخار میشم. انگیزه انجام هر کاری رو ازم گرفته. بچه‌م امشب داستان‌های جدیدی گوش داد. منم کنارش دراز کشیده بودم و سریال خودم رو میدیدم. دیروز به دوستم گفتم میخوام زودتر برسم خونه و سریالم رو ببینم. چند روزی هست که وبلاگ ع رو هم چک نمی‌کنم. می‌دونم کوتاه مدته و میرم بازم نگاه می‌کنم. ولی به خودم میگم بس کن. اونقدر نرو ببین و دیدنش رو بذار برای بعد. یه چیزایی از گذشته بعضی وقتا خودش رو بهم نشون میده. انگار یه جور یادآوری یه سری واقعیت‌هاست که من در این چند سال نخواستم به یاد بیاد.
فردا قراره شش هفت ساعت توی ماشین باشیم و معلوم نیست این مرد آیا فردا ما رو به کشتن میده یا وقت دیگه. هر بار به خودم میگم من دیگه سوار این ماشین نمیشم در این مسیر رفتن به شهرستان و باز همون گوه رو می‌خورم.
چقدر منو می‌ترسونه.

۲۰:۵۴ یازده اوت
وقتی بمیرم دل هیچ کس برای من تنگ نمیشه

دوازده اوت
۲۲:۲۱
دراز کشیدم توی تخت. دخترم کنارم خوابیده. پایین انگار از تلویزیون داره اوپرا پخش میشه. صداش میاد و خوبه. نمی‌تونم اینجا بخوابم. از بعد از مرگ کاترین، بودن در این مکان برام سخته. بعدظهر رفتیم یه جزیره‌ای که درش یه فانوس دریایی بود و اونجا یه نمایشگاه عکاسی بود. فهمیدم پدربزرگ بچه و کاترین اونجا یه انجمن هنری درست کردند و از دهه نود تا الان، انجمن همچنان فعالیت می‌کنه. پدربزرگ بچه که از انجمن اومده بیرون و کاترین هم بعد از جداییش دیگه اونجا نرفت. بعدظهر یه طوری رفتیم که تا قبل از اینکه اطراف جزیره رو آب بگیره، نمایشگاه رو ببینم. هدفم دیدن نمایشگاه نبود، همین راه رفتن در ساحل و داخل جزیره بود. یه قلب بزرگ جلوی فانوس دریایی درست کرده بودند ادمها می‌رفتند داخلش و عکس می‌گرفتند. لیلی ما رو مجبور کرد بریم داخلش تا ازمون عکس بگیره. نگفتم چقدر از این ایده‌ش خوشم نمیاد. به همین هم رضایت نداد و خواست هم دیگه رو ببوسیم که این عکس بگیره. من الان با هیچکس اینطور فازی ندارم. نمی‌فهمم برای چی اصرار می‌کنه. قبول نکردم. گفتم من نمی‌تونم. هیچوقت اهل حفظ ظاهر نبودم که الان باشم.

مرگ مادر، پیدا نکردن لباس مناسب، گم کردن لباس‌های خودم، بین لباس های روناک دنبال لباس برای مراسم می‌‌گشتم.

کلمات کلیدی خوابم رو نوشتم. روناک دختر فامیل بابامه و هم سن هستیم. در کودکی دوست بودیم. همیشه لباس‌هاش قشنگ بود. خوب هم می‌رقصید. منو توی اینستاگرام پیدا کرده و با هم چت کردیم. رو فرم و قشنگه. مثل وقتی بچه بودیم. به همون سبک داره ادامه میده. پدرشون هم خیلی مهربان بود. یه عکس از تولد پدرش گذاشته بود. منم رفتم زیرش نوشتم عمو بیژن چقدر خوشحالم از دیدنت.
هر چی از این مرد یادم میاد فقط محبت بی‌قید و شرطه.
خواب دیدم مامانم از دنیا رفته و درگیر پیدا کردن لباس مناسب برای مراسم بودم. قرار بود حرف بزنم. لباس پیدا نمی‌کردم.
انگار توی خواب می‌خواستم از لباس‌های روناک بپوشم.

۲۱:۳۳
«قلبش دائما از غمی مجهول می‌تپید.»

۲۳:۱۵
توی سریال گفت هر کسی حقیقت خودش رو باید به دوش بکشه.

۱۸ اوت
۲۲:۳۳
اصلا جون ندارم. بچه الان خوابیدم و خودم هم برای لحظاتی خوابم برد. حالم خوب نیست. سردمه. هوا سرد نیست، من سردمه. خیلی خسته‌م برای دیدن سریال و یا نوشتن در اینجا و یا خوندن کتابی که امروز دستم گرفته بودم.

۲۳:۱۴
پاهام درد می‌کنه و داغ شده. بلندشون کردم و به دیوار تکیه دادم. دیروز ناخن شست پای چپم افتاد. ناخنی که پارسال هم افتاده بود.

۱۹ اوت
۲۱:۰۶
همین چند دقیقه پیش بچه خوابید. کاش بنویسم امروز چطور گذشت. دلم برای خودم و بچه سوخت. دارم شلوغش می‌کنم. تا بخوای روزهای اینطوری در این چند سال که بچه دار شدم تجربه کردم و بعضی‌هاش خیلی بدتر بوده. این که چیز زیادی نبود. یه روز معمولی بود.

۲۰ اوت
۱۴:۱۹
تو اتاق دراز کشیدم بالاخره. مدام سر پام و عملا کار خاصی هم نمی‌کنم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم که در روز حتی کاری که بشه تعریفش کرد رو هم نمی‌کنم. هر روز یه چیزایی رو تکرار می‌کنم.
بچه رفته توی یه تخت که اون سر اتاقه و دراز کشید. داره یه داستان از ژولورن گوش میده. دیشب از ساعت ۱ تا ۴ صبح بیدار بود. چند قسمت سندباد و یه قسمت گالیور گوش داد و من هم طبیعتا نخوابیدم و هی پاهاش رو ماساژ دادم. چند بار گفتم بذار من بخوابم، خسته‌م. حتی التماس کردم. یه جاهایی داشت گریه می‌کرد و می‌گفت نمی‌تونم بخوابم.
هر بار سر هر وعده غذایی یه داستانی حتما هست. خیلی گریه می‌کنه. اونقدر توان برام نمونده که بگم دقیقا به چه خاطر گریه می‌کنه.

۲۲ اوت
۱۴:۲۶
یکی که بخواد به آدم ایراد بگیره، همه چیز زندگیت رو می‌کنه متریالی برای تحقیر و تیکه و اینطور چیزا. الان یادم اومد که یه بار چند تا کتاب خریده بودم و اون دوستم که می‌گفت زندگیت همه‌ش حاشیه‌ست و اصلا خودت حاشیه‌ای، وقتی کتابها رو دید، گفت همه‌ش که کلاسیک می‌خونی.

دلم می‌خواد بگم با من مهربان نباش، چون امیدوار میشم.

شنبه
۸:۳۷
تازه بیدار شدم. بچه هم بیدار شده. دیشب دو بار خواب ع رو دیدم و توی هر خوابی ادمهای دیگه هم بودند، از دوستام و فامیل‌ها. توی خواب اولم ع اومده بود خونه قدیمیمون توی کرمانشاه
عمه افتاج، دختر خوشگل، حرف زدن ع باهاش، حرف نزدن ع با من، دختره توی کوچه بود،
من نیمه شب گفتم نه این خواب بوده و همه اینا توی ذهن منه و ربطی به ع نداره.
خواب دوم: من در یه مدرسه‌ای شروع به کار کردم. ایران بود. فهمیدم ع اونجا معلم شده و انگار معلم تاریخ و جغرافیا. فکر کردم ع باید معلم فیزیک و ریاضی میشد چون ربطی به تاریخ و جغرافیا نداره. نگین هم معلم تاریخ بود. من در به در دنبال برنامه کلاس ها می‌گشتم که ببینم ع چه روزهایی کلاس داره. از طرفی نمی‌خواستم باهاش روبرو بشم. اما میرفتم توی دفتر معلم‌ها و اونجا هم سیستم خراب بود و نفهمیدم.
با نگین حرف زدم و اون برنامه کلاس‌ها رو داشت و توی کیفش بود. کیف رو به من داد تا برنامه کلاس‌ها رو از توش در بیارم، اما چیزای عجیب دیگه‌ای هم داخل کیفش بود. توی برنامه کلاس‌ها اسم ع رو نمی‌تونستم پیدا کنم. کلا نمی‌تونستم اسم‌ها رو بخونم. دنبال حرف اول اسم ع می‌گشتم و هیچی نمیدیدم.

۱۰:۳۵
یهویی انگار چندین پله پایین کشیده شدم. به خاطر خواب‌های دیشبمه حتما. چرا باید خواب ببینم؟ فکری می‌کنی دیگه گذشت و یهویی با یه یادآوری اینطوری دوباره پرت میشی. به خودم میگم این چیزا گذراست. نمیمونه. پایدار نیست.
برم کتاب بخونم که فراموش کنم.

۱۰:۵۹
بچه اصلا نمی‌ذاره من دور بشم. البته الان پیش پدربزرگشه. چند دقیقه پیش توی دستشویی بودم. اومد پشت در و منو صدا زد. گفتم راحتم بذار توی توالتم.

۱۱:۰۲
امروز توی اتاق یوگا کردم. دیروز هم. واقعا تلاش می‌کنم که دوام بیارم.

۲۱:۰۰
پیکاسو به فرانسواز ژیلو می‌گفت نباید باور کرد که چیزی بین من و تو وجود داره و این چیزایی که بین ما هست هیچ معنایی نداره

۲۲:۳۷
یه لحظه فکر کردم ساعت ۲۳:۳۷ شده و ترسیدم. چون تازه تونستم تنها باشم و دراز بکشم. امروز خیلی روز بدی بود. کاش هیچوقت دیگه هیچ خوابی نبینم. سرم گرم بود به بچه‌داری و نهار و شام و این چیزا و با دیدن این خواب‌ها پرت شدم داخل پرتگاهی که به هر چیزی چنگ میزنم که درش سقوط نکنم.
کتاب فرانسواز ژیلو رهایی بخشه.

۲۵ اوت
۱:۱۰ نیمه شب
چه زمان همینطوری از دست میره. تاریخ آخرین یادداشت رو که دیدم به این فکر کردم.
زنه توی کتاب گفت که به همه نشانه‌های سیاه سرنوشت بی‌توجه بودم، عشقم از همه هشدارهایی که وجود داشت شدیدتر بود.
منم در رابطه‌ام به واقعیت‌ها بی‌توجه بودم و روشون چشم بسته بودم. وگرنه از همون ابتدا روشن بود که آخرش قراره فقط غمگین باشم. ع در یکی از آخرین حرفاش نوشته بود دیگه الان برنامه‌ای برای آینده با تو ندارم. واقعیتش در سال‌های قبل از اون هم برنامه‌ای نداشتیم. هر دو برنامه‌ای نداشتیم. وقتی برنامه مشخصی نداری و آینده اینقدر مبهم و نامعلومه، چیزی بجز این در انتظار آدم نیست. پیکاسو به فرانسواز ژیلو گفت وقتی دو نفر هم رو دوست دارند و با هم زندگی نمی‌کنند، بالاخره زندگی اونها رو مجبور می‌کنه جدا بشن. کلا همه جوره تلاش کرد و دختره رو قانع کرد که باهاش زیر یه سقف زندگی کنه. حالا من خیلی هم طرفدار زیر یه سقف نیستم. یعنی شاید هم اینا اداست و چیزی که می‌خوام همین زیر یه سقف بودنه.

۲۳:۰۴
ذره‌ای حال نوشتن ندارم. ولی مدام بهش فکر می‌کنم. هی چیزایی به ذهنم میاد ک الان یادم رفته. این کتابی که دارم می‌خونم خوبه. بازم بگم که یه جور رهایی بخشیه.
خیلی امروز ظهر بد بود. اونقدر حس ناکافی بودن در این چند روز گرفتم که جدی دلم برای خودم سوخت. در زمینه مادری و بچه بزرگ کردن همین رو بگم که به نظر پدربزرگ بچه و دوست دخترش، من بینهایت بد عمل کردم. مستقیم که بهم نگفتن. حتی یه طوری اینو بهم منتقل کردند که من نمی‌تونم بهشون حمله کنم. مامانم خیلی بی‌ریا و برهنه میرنه بهم و منم راحت می‌تونم باهاش دعوا کنم. ولی این دو نفر اینطور نیستند. همه‌ چی به طرز سمبولیکی در راستای بی‌ارزش کردن اعمال و کردار منه. امروز تو اتاق بچه رو بغل کردم. جلوی اونها دیگه سعی می‌کنم این کار رو نکنم. سابین بهم گفت تو از مهربانی و خوبیت به این روز افتادی. پرسیدم به چه روزی. گفت همین که اینقدر خسته‌ای و قربانی شدی. بچه‌ات بر تو حکومت می‌کنه. عین پرنسس جلوت می‌ایسته و تو هم پیش پاش زانو میزنی و کفش پاش می‌کنی، در حالیکه خودش مدتهاست بلده چطوری کفش بپوشه.

۲۶ اوت
۱:۱۰ نیمه شب
از اینکه خوابم ببره می‌ترسم. به خاطر خواب‌هایی که چند شب پیش دیدم. صبحش که بیدار شدم تا شب در عذاب بودم. حوصله بدحالی رو ندارم. دلم می‌خواد سرحال باشم. وقتی سابین میگه خسته‌ای، میگم خسته نیستم و صرفا قیافه‌م این طوریه. واقعیتش خسته‌ام. صبح یه ۱۰ دقیقه بچه با پدربزرگش پایین توی سالن تنها بود. من توی اتاق طبقه بالا روی فرش دراز کشیده بودم. صدای دعواشون رو شنیدم و رفتم پایین. پدربزرگش عصبانی بود و گفت همه اسباب‌بازیهای رو پرت کرده این طرف و اون طرف. قیافه دخترم رو دیدم که خیلی ناراحت بود و خیلی گریه کرد. بردمش توی حیاط و اونجا نشستیم. هیچی نگفتم. در حد همین ۱۰ دقیقه هم وقتی بچه بیداره، نمی‌دونم تنهاش بذارم. خوب خسته میشم. وظایف بی‌پایان و کار پنهان خانه‌داری رو اینجا هم انجام میدم. این چند روز بگذره و برگردیم. دوست ندارم بیام. هیچوقت دوست نداشتم.
بچه‌م رو هم نادیده می‌گیرن بعضی وقتا. مثلا سر میز غذا، تو لیوان همه آب میریزن و یادشون میره تو لیوان بچه آب بریزن و دخترم می‌پرسه پس من چی. چند بار پیش اومده. خونه اون یکی فامیل، یعنی خانواده مادربزرگش، خیلی به بچه میرسن. ولی تحمل اونجا رو هم ندارم. یه تنشی وجود داره که زمان کاترین کمتر آزارم میاد. کاترین کمی اون فضا رو تلطیف می‌کرد. الان که زیر خاکه.

۲۸ اوت
۲۱:۲۵
صدای مرغ دریایی میاد. کمی پنجره رو باز گذاشتم. بچه خوابید. هیچی توی مغزم نیست. داخل سرم انگار هیچی نیست. کمردرد دارم. از روز سه‌شنبه که توی ماشین نشستم درد گرفت و امروز شدیدتر شد. امروز پنجشنبه‌ست.
شاید بشینم سریال ببینم. شاید هم بخوابم و یا شاید هم هیچ‌کاری نکنم و به سقف خیره بشم.
درمورد خیلی چیزا می‌خواستم بنویسم. از خواب‌هایی که میبینم. میخواستم به الی بگم که دیشب خوابش رو دیدم. ولی نگفتم.
خواستم وقت استئوپات بگیرم. پیش همونی که در ورسای رفته بودم. رفتم روی سایت که وقت بگیرم و بعد یادم افتاد که وقتی بار اول که اونجا رفتم، در مسیر با ع حرف زدم و حتی یادمه عاجز بودم و ع داشت در مورد اینکه چیکاری بهتره با این وضعیت کمردردم انجام بدم حرف میزد و منم حالم خیلی بد بود.
وقت نگرفتم. ترسیدم. از یادآوری چیزها می‌ترسم. چرا با خودم به صلح نمیرسم؟ چرا نمی‌پذیرم هر آن چیزی که هست؟ این ترسم از روبرو شدن چیه؟ رفتن به ورسای برای من هیچوقت ساده نیست. حتی اگه ع هم صلح کنه و با هم اشتی باشیم، گرچه من واقعا نمیدونم چه حسی دارم، بازم نمی‌تونم فراموش کنم چیزهایی که بر من گذشت. خیلی چیزهای خوب و بدی بود. هر دو بود. هم خوبیش شدت داشت و هم بدیش.
بعدا میام می‌نویسم. الان از فرصت استفاده کنم و سریال ببینم.

شد ۲۹ اوت
۱:۴۳ شب
نمی‌تونم بخوابم. چشمام هم اذیت میشه. عینک نزدم. فکرم درگیره. نمی‌خوام نه برای سالگرد کاترین بیام شهرستان و نه برای کریسمس. چرا باید بیام؟ کی مجبورم می‌کنه؟ بچه رو هم پیش خودم نگه میدارم.
غروب دوباره هی داشت حرف میزد و می‌پیچید به دست و پای سابین و پدربزرگش. داشتن شام حاضر می‌کردند. من بچه رو بردم بالا. حوصله نداشتم. سابین خواست برگردم پایین چون می‌خواست یه غذای اتریشی درست کنه و قرار بود من هم ببینم. به بچه گفتم برو نقاشی بکش و تو اشپزخونه نمون.
تکلیفم نه با سابین مشخصه و نه با پدربزرگ بچه. من نمی‌خواستم دیگه بچه رو بیارم اینجا. خودش خواست که رابطه‌ش رو با پسرش و نوه‌اش حفظ کنه. کلا من در شناخت آدم‌ها مشکل دارم. نمی‌دونم سابین خوبه یا بد، یا پدربزرگ بچه چطور آدمیه. مدام نظرم نسبت بهشون تغییر می‌کنه. از طرفی هر دو تاشون سعی می‌کنن که برای ما کارهایی انجام بدن. مثلا سابین غذاهای متنوعی درست می‌کنه. حالا درسته دلم برای پلو خورشت تنگ شده، ولی چیزایی که درست می‌کنه الکی نیست. چیز الکی هم درست کنه برای من اوکیه. فرقی برام نمی‌کنه. حتی شاید ترجیح بدم که طرف خودش رو تو زحمت نندازه. معذب میشم بعضی وقتا. این چند روز یه سری ماهی‌های جدید و هشت پا گرفت، چون من غذای دریایی دوست دارم.
می‌خواستم جلبک بگیرم که با خودم ببرم خونه و اونجا باهاش یه جور چیز درست کنم برای اپرتیو. سابین برام سه نوع جلبک گرفت. نگذاشت من خودم بگیرم و گفت هدیه من برای تو. می‌خواستم یه جور شکلات از بیوکوپ بگیرم. ولی چون بیوکوپ کمی دوره و باید با ماشین بری، منم نمی‌تونم تنهایی برم و با سابین میریم. دیگه نمی‌خوام شکلات بگیرم، چون سابین نمی‌ذاره من حساب کنم. آنلاین می‌گیرم. شکلاتش برای همینجاست و بعد از مدتها از یه شکلاتی خوشم اومده.
حالا خریدن شکلات و جلبک و چیزای اینطوری برای سابین و پدربزرگ بچه هزینه‌ای نیست، مسئلە هزینه‌ش هم نیست، اینا یه جور توجه و محبته، ولی من دلم می‌خواد ازشون عصبانی باشم و اینا با محبت‌های اینطوری منو در در خشمم متزلزل می‌کنند. نمی‌ذارن که تکلیفم به لحاظ حسی باهاشون مشخص باشه. از این وضعیت معلق حسی نسبت به ادمهای اطراف عصبانی و سردرگمم. خشمم بیشتر از اینه که منو سردرگم می‌کنند.

میدونم بچه‌م هم بی‌تربیته. یعنی نمی‌دونم اینو هم. از نظر من بچه‌ست. ولی از نظر اینها وحشیه.
امروز بعدظهر با مامانم هم تماس گرفتم. با برادر دومم دعواشون شده. طبق معمول سر مال و اموال. برادرم چند روز پیش با من حرف زد و گفت با مامان دعواشون شده، چون مامانم توی فرش‌فروشی بد با مغازه‌دار حرف زده.
ولی مامانم چیز دیگه‌ای تعریف کرد که به نظرم این بیشتر واقعیت داشت. برادرم و زنش خواستن که خونه‌ای که با پول خودشون خریده نشده اما توش زندگی می‌کنند رو به نام خودشون کنند. مامانم هم گفته نه اینطور چیزی امکان نداره . زن برادرم هم گفته چرا باید تو یه خونه اینطور زندگی کنی و ما تو طویله زندگی کنیم.
مامانم الان کلی بدنش فرسوده شده و تازه چند ساله که با خیال راحت و بدون ترس بیرون میره و با دوستاش برنامه میذاره و سفر میره و برای خودش خرید می‌کنه و نگران این نیست که بره آرایشگاه چطوری پول آرایشگاه رو بده و چیزای دیگه. خونه جدیدشون باعث شده که هر کسی واکنشی نشون بده و حسادت زن برادرم رو اینطوری آشکار کنه. هر چی باشه رو اگه بهش داده بشه بازم بس نیست. کلا وقتی شروع کنی بی دریغ به یکی برسی، دیگه طرف نمی‌تونه ببینه تو یه چیزایی رو برای خودت لازم داری و می‌خوای. فکر می‌کنه اینو هم باید بهش بدی ، چون حق خودش میدونه. در حالیکه این حق نیست. افتاده توی رقابت با مامانم. هیچکدام از این انتظارات رو از خانواده خودش نداره.
خیلی پررو و ناشکرند. اون خونه‌ای که الان بهش میگه طویله، واقعا قشنگه. فقط قدیمیه. بزرگه، حیاط داره با چند تا درخت. وقتی خونه خریده شد، تمیز و مرتب بود. اما اینها انگار که مال دشمن باشه هیچ مراقبتی ازش نکردند. تا می‌تونستند خرابش کردند.
زن برادرم به مامانم گفته از بس آدم بدی هستی که هر چهار تا بچه‌ات قرص می‌خورند. مامان منم ناراحت بود بابت این حرف. حالا ولی عرفان تا جایی که من می‌دونم قرص نمی‌خوره و سه تا از بچه‌های مامانم قرص می‌خورند. گفتم بهش بگو که من مادر بدی بودم و بچه‌هام اینطوری شدند، ولی تو سعی کن اینطوری نباشی و مادر خوبی باشی و بچه‌هات رو خوب بزرگ کن.
مامانم گفت باشه همینو میگم. بعد گفت این زن پیش همه فامیل از من بدگویی می‌کنه. گفتم خوب می‌خوای اینو هم بهش بگو که هر چی دلش خواست بدگویی کنه تا خالی بشه، اما در جریان هم باشه که همه حرفا رو به تو می‌رسونند و ادمهای نامناسبی رو برای حرف زدن از مامانم انتخاب می‌کنه.
خودم می‌خواستم زنگ بزنم و بگم. ولی شماره‌ش رو ندارم و باید به برادرم زنگ بزنم و اونم که کسخل و دیوانه و منم حوصله ندارم بین اون و زنش درگیری به وجود بیاد. نمی‌خوام در حضور برادرم با زنش حرف بزنم.
من می‌دونم تحمل مامانم آسون نیست، ولی در پررو بودن برادرم و زنش جای هیچ سوالی نیست. یه طور عجیبی متوقع و ناسپاس هستند که هر بار میگم نه دیگه تا این حد.

۳:۱۰ نیمه شب
خوابم نمی‌بره و چشمام خسته و سنگین. وقت زیادی برای خوابیدن نمونده. بچه ۸ دیگه بیداره. منم بیدار میشم و تا شب سر پام. دو روز پیش بود که صبح بیدار شدم و با بچه رفتیم پایین. سابین هم بیدار شد و با هم صبحانه درست کردیم. حرف زدیم و من گفتم انگار هیچ کار درستی انجام ندادم. انگار هر کاری به عنوان یه مادر انجام دادم اشتباه بوده. اون گفت با یه پدر و مادر دیگه صحبت کن و ببین اونا چطور بچه‌داری می‌کنند. اونقدر روز قبلش مادری کردن من رو زیر سوال برد که من همینطوری دست خالی و شکست خورده داشتم گوش می‌کردم و نمی‌تونستم حرف بزنم. دریغ از گفتن یه چیز مثبت در مورد بچه. فقط گفت خیلی دختر زیباییه. پدر بزرگ بچه هم گفته روی زیبایی بچه تاکید نکنیم چون ما نمی‌دونیم اون بعدا چه شکلی میشه، مثلا ممکنه در نوجوانی چاق بشه و کلا دفرمه بشه و اونوقت بچه سرخورده میشه.
فکر کنم ۱۷ اوت بود که سابین هنوز برنگشته بود و پدر بچه هم برگشته بود پاریس. من بودم و بچه و پدربزرگش. توی ماشین بودیم. با هم رفتیم پلاژ. در مورد درس خودن و مدرسه بچه‌ها رفتیم. اونم گفت مهم نیست بچه درسخون باشه و خودش اصلا خوشحال نیست که بچه‌هاش اینقدر به لحاظ تحصیلی موفق بودند، اما هیچکدوم هنرمند و افریننده نشدند و بچه‌هاش با راهی که در پیش گرفتند سبب ناامیدیش شدند.
حالا دلم می‌خواست بهش بگم که تو مدام دنبال اینی بچه رو فرم بدی و بذای توی یه کادری و کنترلش کنی و بعد از این ناراحتی که بچه‌هات چیزی خلق نکردند و بجاش همگی درسخون بودند. بچه‌ای که مدام دنبال این باشی بهش فرم بدی و مطیع و فرمانبردارش کنی از کجاش قرار خلاقیت در بیاره.
شاید هم من اشتباه می‌کنم.
به دخترم از وقتی ۱۶ ماهش بود میگفت که به دنبال جلب توجه و نمایشه.
من رو در مورد خودم و بچه‌م دچار بدبینی کردند. اونقدر به من حس ناکافی بودند دادند که الان بین ادمهایی که مدام به من حس نقصان دادند در جایگاه اول هستند. چرا نمی‌تونم به روشون بیارم؟ چرا همه‌ش رعایت می‌کنم؟ این فروتنی و زبونی فقط به خاطر حقارتمه.
به مامانم گفتم همینکه از پسش بر بیام جدا میشم. چیزی نگفت. گفت تو هم شانس نداری.

من چه شانسی دارم؟ سلطه ع حتی در خواب هم دست از سر من برنمیداره. چند شب پیش، یعنی بعد از اون دو خواب بدی که منو از خوابیدنم ترسونده بود و خواب رو به یه چیز تهدیدآمیز برای من تبدیل کرده بود، دوباره خواب ع رو دیدم. این بار با هم حرف میزدیم و در مورد خیلی چیزا یه بحث مفصل کردیم. وقتی صبحش بیدار شدم خیلی سرحال و رو فرم بودم و این بیشتر ناامیدم کرد. من چرا باید از معاشرتی که در خواب با این آدم داشتم، روحیه بگیرم؟ خاک بر سر من که اینطوری خواب‌هام در کنترل خودم نیست و یکی دیگه روی ناخودآگاه من اینطوری اقتدار داره.
من واقعا از هر سلطه‌ای بیزارم. از سلطه خانواده پدر بچه، از ع، از برادرم که با قلدری همه کارهاش رو پیش میبره…

دو روز قبل از اومدن به شهرستان، من با دوستم غروب قرار داشتم و شب یکی دیگه از دوستامون اومد و با هم رفتیم یه بار توی باستیل و اونجا کمی موندیم و بعد رفتیم یه خیابون شلوغ‌تر و کرپ خوردم و باز هم رفتیم یه بار دیگه و بعد نزدیک ۳ صبح رفتیم خونه دوستم که همون محل زندگی می‌کنه و تا حدود ۷ صبح بیدار بودیم. وقتی ۳ نیمه شب رسیدیم خونه، دوستم چای دم کرد و چای خوردیم و حرف زدیم.
صبحش ساعت ۹ پدر بچه زنگ زد که برگرد خونه بچه شب خودش رو خیس کرده و ملافه‌ها هم خیس شدند.
من قرار بود دوستام رو بببینم چون قرار بود ۳ هفته بیام شهرستان و با بچه باشم و پدرش تنها برگرده خونه چون کار داره.
خیلی بد پشت تلفن با من صحبت کرد. اضطراب داشتم. با دوستام اومدیم بیرون و رفتیم کافه قهوه بخوریم. من همه زمان رو در اضطراب به سر بردم و نمی‌تونستم حرف بزنم و تمرکز نداشتم. هی فکر می‌کردم الان دوباره پدر بچه تماس می‌گیره و میگه کجایی و چرا هنوز نرسیدی خونه.
اومدم خونه و باز هم خونه‌داری و بچه. روز بعدش بچه رو بردم پارک تا پدر بچه توی خونه تنها باشه که استراحت کنه چون روز بعدش قرار بود چند ساعت رانندگی کنه. شبش دوستام داشتن میرفتن یه باری توی یه کشتی روی سن. توی پارک به ایزابل که اونم بچه‌ش رو آورده بود پارک، گفتم به نظرت شب برم بیرون. گفت چرا که نه، برو حتما. به پدر بچه زنگ زدم و گفت اصلا حرفش رو نزن چون فردا صبح میریم سفر.
بعد الان من سه هفته‌ست با خونواده‌ش تنها اینجام که مدام حس ناکافی بودن و بد بودن بهم بدن.
خودش اگه خونه پدرش باشه، استراحت می‌کنه و نگران این نیست بچه رو بده دست پدرش. ولی من نمی‌تونم توقع داشته باشم که بچه رو نگه دارند تا من استراحت کنم. تازه پدر بچه اصلا در کارهای خونه هم مشارکت نمی‌کنه وقتی شهرستانه. این منم که همه حالی باید نشینم. حتی اضطراب دارم از اینکه بقیه رو به زحمت بندازم. حق خودم نمی‌دونم که زحمتی به کسی بدم. بعضیا عادت دارند که بهشون خدمت بشه، من ولی خدمتگزار بودم. فقط امیدوارم بچه‌م هم اینطوری نشه. تقدیر مادر برای دخترش تکرار میشه.

۳۱ اوت

۱۵:۲۶
بی‌صبرانه منتظر بازگشت به خونه بودم. یعنی هیچوقت اینقدر منتظر برگشتن نبودم. شب آخر که خونه‌پدربزرگ بچه بودم، از نیمه شب منتظر بودم صبح بشه که وسیله‌ها رو جمع کنم. بچه جاش رو خیس کرده بود. از پوشک زده بود بیرون.صبح همه ملافه‌ها رو انداختم تو ماشین. وسیله‌ها رو جمع کردم. حالم بد بود. سردرد و درد عضلانی و خلق پایین.
سابین گفت نهار رو خونه بخوریم. من ترجیح میدادم بریم سر راه یه چیزی بگیرم و دیگه نهار رو خونه نخوریم. بلیطمون ساعت ۱۳:۵۴ بود. سابین نهار ماکارانی درست کرد. بچه گرسنه بود. صبحانه چیز خاصی نخورده بود. میز نهار رو من چیدم. سابین اول برای من کشید. دخترم گفت نه باید برای من می‌کشیدی. سابین بعدش برای پدربزرگ بچه کشید و بعد برای بچه و دخترم خیلی گریه کرد. سابین بچه رو از جاش بلند کرد و از سالن برد بیرون و بهش داشت میگفت که نباید گریه کنه و قرار نیست همیشه اول برای اون سرو بشه و از این چیزا. بعد به بچه گفت هر وقت گریه‌ت تمام شد برگرد سر میز. سابین برگشت توی سالن. بچه داشت گریه می‌کرد و منو صدا میزد. آخرش منم رفتم دنبال بچه. وقتی از سر میز بلند شدم، پدربزرگش به سابین گفت که این چیزا دیگه فایده‌ای نداره.
من نمیدونم چی دیگه درسته و چی غلط. سابین برامون زحمت کشید. ولی همه جوره من رفتم زیر سوال.
چند روز پیش بهش میگم که شما عادت دارید خیلی قانون بذارید برای بچه و بهش کادر بدید. میگه همه جوامع قانون‌های خودشون رو دارند و نمیشه بدون یادگیری این قوانین زندگی کرد. مثلا مهاجرها هم میان اینجا باید یاد بگیرن چطور زندگی کنند.

دلم می‌خواد در مورد کارهایی که روزانه انجام میدادم بنویسم اینجا. منظورم در همین سفره. پدر بچه میگه اونجا تونستی استراحت کنی چون پدرم و سابین بچه رو می‌گرفتند.
من چی رو توضیح بدم؟ میگه اگه بد بوده چرا خبر ندادم.
چون اصلا حوصله نداشتم و بعدش چه اتفاقی قرار بود بیفته.
بارها پلاژ رفتیم تو این سه هفته. بعضی روزا هم صبح می‌رفتیم و هم بعدظهر. هر بار توی پلاژ من فقط حواسم به بچه بود. بقیه میرفتن شنا، یا دراز می‌کشیدند یا اینکه توی آب راه می‌رفتند.
هی در حال رفتن و اومدن و حاضر کردن و مرتب کردن و همین چیزا.
خیلی هم خجالت می‌کشم این چیزا رو می‌نویسم. انگار زیادی زوزه می‌کشم و غر میزنم. ولی خوب دیدن هر روزه دریا خوب بود. دلم برای دریا تنگ میشه.
دریا آدم رو به دام میندازه. هی تو رو اغوا می‌کنه و به سمت خودش می‌کشه. تو رو در بر می‌گیره.

Se soustraire à la peur, anéantir l’incertitude
Avoir confiance en demain du fait de cette insécurité, de l’incertitude et de la peur, chacun cherche une réponse qui lui donnerait confiance en l’avenir. Mais la réponse ne réside pas toujours dans la raison ou les médias classiques. C’est pourquoi les gens se tournent parfois vers les forces ésotériques, ce monde mystérieux qui se trouve au-delà de la raison et de l’intelligence. Utiliser ces forces et traduire les messages de l’autre monde et la mission que j’ai faite mienne. Dans la mesure de mes capacités, je déchire les mystères de l’avenir. Il est vrai que je ne peux prévoir les grands drames de l’humanité, mais je peux répondre aux inquiétudes, aux préoccupations et aux espoirs de ceux qui se fient à mon humble don, mon intégrité et ma bonne volonté.

انسان تنها در همین شکست خورد

متن بالا از یه فیلم بود. نیتی نداشتم از یادداشت کردن این چیزها. فقط دوست داشتم. بعضی وقتا همینطوری از رو یه کتاب مشق می‌نویسم. اینم یه چیزی شبیه همون بود.

۱۶ ژوییه، ۱۷:۵۲
زندگی رو با خوندن چیزای پراکنده می‌گذرونم. خرید هم زیاد می‌کنم. همین چس تومن رو که در میارم، خرج می‌کنم. برای بچه لباس و لوازم التحریر و بازی می‌گیرم و همینطوری چیزایی مثل چسب زخم فانتزی، جوراب صورتی، شامپو ولدا، ضد آفتاب ایزدین، دستمال مرطوب بیو و کلی چیزای ریز اینطوری. مواد غذایی هم بر اساس سلیقه بچه‌م می‌گیرم. خیار، گوجه گیلاسی، انواع ماست‌ها، فلفل دلمه قرمز، شکلات، نخود فرنگی…
برای خودم هم هی کتاب و ضد آفتاب و شامپو و روغن های جدید می‌گیرم. کلا هر چی دارم خرج می‌کنم. منیزیوم هم گرفتم و الان روز چهارمه که دارم قرص منیزیوم می‌خورم. اصلا از این زندگی مصرفی حال می‌کنم. ولی باید بیشتر پول در بیارم. حالا واقعا اگه دقیق ببینی، خریدهای من اونقدر هم رو هم زیاد نمیشه.

۱۷ ژوییه، ۱۲:۱۹
ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که خوابم برد. گربه توی خونه راه می‌رفت و من فکر می‌کردم یه آدمه. هی جام رو روی کاناپه تغییر می‌دادم. یه کاناپه ال نسبتا بزرگه، ولی این چند شب اذیت شدم روش. می‌تونستم رو زمین بخوابم، اما به یه دلایلی که حوصله نوشتنش رو ندارم، روی زمین نخوابیدم. مدام هی می‌خوام از همه چیز بنویسم، ولی تنبلم. نمی‌تونم. بیدار شدم و رفتم نون خریدم با ماست و تخم مرغ و ماهی.
دوش گرفتم، توالت رو تمیز کردم، باز ملافه انداختم توی ماشین و همینطور ماشین ظرفشویی رو هم روشن کردم. قبل از دوش گرفتن، به موهام یه ماسک زدم که ترکیب خاک رس سفید، روغن جوجوبا و روغن زیتونه. روی قوطیش نوشته به اندازه ۲ فندق بزندید به موهاتون. یه عکس از حجم موهام گرفتم و دادم به چت‌جی‌پی‌تی و گفتم به نظرت ۲ فندق رو کجای این بمالم. گفت تو قوطی رو خالی کن روی سرت.
این ماسک هم از اون خریدهایی که در راستای حال دادن به خودم می‌گیریم. یه دوره‌ کوتاهی با روغن زیتونی که برای آشپزی می‌گرفتم همه کارم رو راه مینداختم. باهاش صورتم رو پاک می‌کردم، به موهام هم میزدم. هیچوقت نتونستم همچین رابطه‌ای با روغن نارگیل داشته باشم. روغن‌های دیگه هم همینطور. روغن گردو مثلا دوست ندارم. از روغن زیتون هم گرونتره. ولی خوشمزه نیست. یه مدت کسخل شده بودم و برای سالاد می‌گرفتم. البته یه دوره‌ای توی غذای بچه روغن گردو می‌ریختم. روغن کنجد هم بدی نیست. برای نودل درست کردن و اینا گرفتم. یه روغن آفتابگردان هم برای پختن شیرینی گرفتم. گفتن روغن گیاهی مناسب برای شیرینی همین روغن آفتاب گردانه.

برگردم به ماسک موهام. ماسک رو که زدم، در اون فاصله تا ماسک اثر کنه، توالت رو شستم و توی اون یکی توالت هم مواد تمیز کننده ریختم، ولی هنوز تمیز نکردم. همزمان یه برنامه‌ای رو هم داشتم گوش میدادم. دیروز میشل ولبک گوش میدادم و نیمه شب برای اینکه خوابم ببره، یه مصاحبه با امانوئل کرر گوش دادم. وقت تمیز کردن خونه هم باز امانوئل کرر. آرشیو فرانسه کولتور پر از برنامه‌هاییه که دوست دارم. کالج دو فرانس هم خوبه. اونم برنامه‌های جالب زیاد داره.

چرا اینقدر حاشیه میرم. تخم مرغ آب‌پز کردم و وقت خوردنش می‌خواستم بالا بیارم، ولی به زور قورتش دادم. هیچی میل نداشتم. به خاطر قرص منیزیومی که صبح می‌خورم به زور یه چیزی می‌خواستم بخورم. ولی فکر کنم اونقدر بد بود که فکر نکنم بتونم به این زودی دوباره تخم‌مرغ بخورم.
امروز لاغرتر هم بودم. از دیروز که من وزن کم نکردم، ولی دیروز حتما باد کرده بودم که امروز لاغر شده بودم.
بذار یه بار دیگه هم بگم که دیگه خیلی در مورد خودم می‌نویسم. وای صبح توی حمام یاد یکی افتادم و اونقدر عصبانی شدم. همیشه من توسط یکی از دوستای زن مدعی‌ به بازی گرفته شدم. خودم هم میدونم. چند ساله می‌دونم. ولی نادیده گرفتم. هی گفتم سنش زیاده و باید احترامش رو حفظ کنم و یا اینکه سعی کردم بر خوبی‌هاش تمرکز کنم. ولی نمیشه. از حد می‌گذرونه بعضی وقتا. هر بار دیدمش یه تیکه‌ای، یه زخم زبانی، یه چیزی به من گفت. یه بار در یکی از آخرین دیدارهامون به من گفت که پوسچرت خوب نیست. ولی فلانی خیلی پوسچر خوبی داره. فقط به خاطر اینکه الان با این فلانی خیلی هم پیاله شده، کور هم شده. دلم نمی‌خواد بیام بنویسم که هیکل این فلانی چطوریه. آدم تا این اندازه می‌تونه کور بشه وقتی طرفدار یکی میشه. اگه زشت نبود که در مورد هیکل طرف بنویسم، حتما توضیح میدادم هیکل یارو چطوریه. در بهترین حالت یه آدم معمولیه که اونم برای خودش گل یه باغیه.
این حرف ع بود که میگفت اونم گل باغیه. یا شاید هم توهم زدم و ع اینطور حرفی نزده. نمی‌دونم الان گل باغ ع کی شده. امیدوارم گل قشنگی نباشه. ناراحت میشم اگه سراغ گل‌های زیبا رفته باشه. امیدوارم بعد از من فقط علف هرز توی باغ ع سبز بشه. خدا بهش عمر طولانی بده، ولی داخل باغش گل‌های قشنگ دیگه سبز نشه.

از فیلم
Sache que sur cette terre
Il peut m’arriver d’être heureuse aussi sans
toi

۱۴:۵۷
مرد یه سر زد به خونه دختره و بعد با هم سکس کردند و بعد مرد نشست روی کاناپه داخل سالن و دختره هم رو یه صندلی دیگه نشسته بود و بهش گفت می‌دونی چی عجیبه، هر مردی میاد این خونه، همین جایی که نشستی میشینه و بعد سرشون رو برمی‌گردونن و صندلی اون طرف رو نگاه می‌کنند.

۱۶:۰۵
ادامه فیلم
دختره از سر تنهایی با یه دیلاقی دوست شده و یارو اومده تو‌ خونه‌ش زندگی می‌کنه و هیچ خرجی هم نمی‌کنه. با دختره زندگی انگلی داره و دختره همه کارها رو انجام میده. نهار داد بهش کوفت کنه و پسره گفت من گولاش رو دوست دارم توش کاری هم باشه، دختره گفت باشه بار بعدی کاری میزنم به غذا. بعد به پسره گفت یه آب جو بهم بده و پسره گفت آب ‌جو ها رو واسه خودم گرفتم. ولی یکی بهش داد و گفت یه فیلم پورنو با خودم آوردم.
اون فیلم رو هم برای خودش آورده بود. فیلم رو گذاشت و وسط سالن دختره رو کرد و بعدش روی همون دختره خوابش برده و دختره هم اون زیر داشت گریه می‌کرد.

در صحنه دیگه کار دختره رو با مسخره کردن کارش تحقیر کرد. گفت نتونستی کاری بجز پاک کردن در کون پیرها پیدا کنی. دختره از چند تا سالمند مراقبت می‌کرد. روزانه می‌رفت خونه‌شون و کارهاشون رو انجام
میداد.

۱۸ ژوییه، ۲۱:۵۹
مرد فیلم خیلی هم آدم بدی نبود. فکر کردم انصاف نیست اینو نگم.
امروز دیمیتری( دندونپزشک) گفت ۱۰ ماهه سیگار نمی‌کشم و بعد گفت تصمیم گرفتم در فلان تاریخ قطعش کنم و کردم. گفتم خب الان چطوری. گفت تا حالا دوام آوردم.
گفتم ولی من دیگه میل ندارم به سیگار کشیدن. هیچوقت نخواستم ترک کنم. فکر می‌کنم سیگار منو ترک کرده.
همین الان به یه حقیقت خفت‌باری آگاهی پیدا کردم. اونم اینه که من هیچ چیز و هیچ کس رو ترک نمی‌کنم. بلکه ادمها و چیزها از من دست می‌کشن و منم شاهد رفتنشونم. همین سیگار، خیلی تلاش کردم همچنان یه نخ توی تراس بکشم، ولی این آخرها حالم بعد از کشیدن یه سیگار در تراس مثل کسی بود که قرص جلوگیری اورژانسی خورده.
حتی سیگار هم از من روبرگرداند. جدی چرا می‌مونم که از روم رد بشن؟

۱۹ ژوییه
۱۴:۲۰
نمی‌تونم حرفایی که ب در آخرین مکالمه تلفنیمون بهم گفت رو فراموش کنم. بهم گفت زندگیت همه‌ش حاشیه‌ست، اصلا خود حاشیه‌ای.
حتما متوجه سطح خشونتی که در حرفاش هست باید باشه. چطور واقعا میشه اینطوری پر از تلخی باشی برای گفتن این حرف. من که انکار نمی‌کنم. همیشه درگیر حاشیه بودم. خب من به این چیزا علاقه دارم. آدم خودخواهی هستم و درگیر خودمم. همه چیز در رابطه با خودم برام تعریف میشه. نگرانیم از جنگ به خاطر ادمهاییه که دوست دارم و ویران نشدن جاهایی که ازش خاطره دارم. من اصلا نمی‌تونم بگم به خاطر اهداف بلند مدت، به خاطر فلان ارمان. من نمی‌تونم خودم رو با اینها سرگرم کنم.
این چند خط بالا رو انگار لازم بود یه جوری بیان کنم و شاید بشه در این موضوع اونو هم جا داد.
برگردم به ب. چرا واقعا؟ واقعا فکر می‌کنه اگه به من بگه حاشیه، خیلی بهم زخم زده؟ البته در ابتدا ناراحتم کرد و شوک شدم. یعنی خواست من خجالت بکشم از اینکه اینقدر حاشیه هستم؟
نگرانی دیگه‌م اینه که یه روزی نتونم نفس بکشم دیگه. یعنی هوا نباشه برای نفس کشیدن.
الان این چه ربطی داشت؟ قرار نیست نگرانی‌هام رو لیست کنم و اینجا بنویسم. ولی خب چیزهایی که از ذهنم می‌گذرن رو دارم میگم. حتما یه دردی دارم که نگران اینم که نتونم نفس بکشم.

۲۰ ژوییه، ۲۰:۰۴
فرانسواز ژیلو از اولین باری که برهنه روی تخت دراز کشیده و پیکاسو بهش دست کشید در کتابش نوشته و میگه پیکاسو خیلی با لطافت و نرمی این کار رو می‌کرد و خاطره این لطافتش رو در یادم نگه داشتم.

۲۱ ژوییه، ۲۲:۰۱
چمدون نپیچیدم و‌ خونه انگار منفجر شده. حوصله ندارم چیزی رو مرتب کنم. حوله تنمه و نشستم توی کاناپه. هیچی حاضر نیست. باید برم دراز بکشم.
امروز فهمیدم این وبلاگ رو ۱۰ ساله دارم.
کتابی که دارم می‌خونم خوبه. یعنی خیلی خوبه. من از اون دوره زمانی چند کتاب دیگه هم دارم. یکی یادداشت‌های کامو، مکاتباتش و مکاتبات سیمون دوبوار و الانم کتاب فرانسواز ژیلو.
دیشب یه صفحه از کتاب بود که اونقدر لطیف بود، سه بار خوندمش.

۲۲ ژوییه،
۱۳:۱۱
با بچه توی فرودگاهیم. تا پرواز ۲ ساعت مونده. دخترم داره نقاشی می‌کشه. با سه رنگ قرمز، نارنجی و سیاه. از توی پارکینگ خونه رادیو گوش دادم تا رسیدیم فرودگاه. یه برنامه در مورد سیب‌زمینی بود. در مورد تاثیر گرم شدن آب و هوا و تاثیرش بر سیب زمینی، سیب زمینی مناسب برای چیپس، نون، پوره، سالاد … .
یه چیزی داره اذیتم می‌کنه. چطور در موردش بگم؟

۲۴ ژوییه،
از ۱۲ شب ۷ دقیقه گذشت. بچه امشب بدون دردسر خوابید. قبل از ۲۲:۳۰ خوابش برد. داشتیم ملکه برفی گوش میدادیم.
به میم تکست دادم که میام توی سالن. اونم داشت اون طرف بچه می‌خوابوند. رفتم توی سالن تا وقتی میم ‌بیاد، پیامهای واتساپ رو نگاه کردم. مامانم عکس پروفایل واتساپش رو عوض کرده بود. عکس مادربزرگ و خاله‌م بود. فکر کردم حتما مادربزگم از دنیا رفته که مامانم اینو عکس پروفایلش کرده. زنگ زدم و پرسیدم و گفت نه مادربزرگت زنده‌ست، اما گرد مرده روش نشسته.
چند ساعت پیش داوید یه ایمیل فرستاده. ایمیل قبلیش برای حدود یک ماه پیش بود. من جواب ندادم. یعنی جوابی لازم نداشت. بعد توی یه جلسه آنلاین دیدمش.
یه مهمانی گروه ۱۹ ژوییه برگزار کرده بودند که من حتی در این حد هم مشارکت نکردم که بگم من نمیام. دیدم داوید نوشته بود که مهمانی رو نمیاد و اون موقع در شهرستانه. حالا این ایمیل چند ساعت پیش رو اگه جواب ندم دیگه خیلی بده یعنی؟چی بگم؟ من اصلا حوصله ندارم.

۲۵ ژوییه احتمالا
۲۳:۲۱
امشب سر میز شام میم در مورد یه باری حرف زد که من در تهران رفته بودم خونه‌ش. سردرد شدیدی داشتم و اونم نهار درست کرده بود که با هم نهار بخوریم. بعد تلفنی به من زده میشه و طرف مقابل اصرار می‌کنه من همون لحظه بلند بشم و برم پیشش. من نمی‌خوام برم چون سردرد داشتم و می‌خواستم خونه میم بمونم. اما کسی که پشت تلفن بوده عصبانی میشه و منم شروع می‌کنم به گریه کردن. بعد اون تلفن رو قطع می‌کنه و من بهش زنگ میزنم و اونم قهر کرده و جواب نمیده و من با همون سردرد و گرسنه و با گریه بلند میشم میرم.
من راستش اینو به کلی فراموش کرده بودم. وقتی میم با این جزییات بهم گفت، یه چیزهایی عین خواب یادم اومد.
بعد در مورد روزی حرف زدیم که من بیمارستان بستری شدم و در مورد اتفاقاتی که برای خودش اون روز افتاده بود و همینطور زمانی که اخر شب بعد از اینکه من بیمارستان بستری شدم، دیدن کلید خونه نیست و اون شب اینا نمی‌تونن برن خونه بخوابن و از اون طرف برادر صاحبخونه به میم زنگ میزنه و میگه من اومدم پشت درتون و کلی کفش پشت در بوده و در نتیجه شما خونه تیمی دارید…
از اون سال‌ها حرف زدیم و یه شب دیگه رو تعریف کرد که خوابگاه لاله بودیم و گ میگرن داشت و میم و ف میبرنش بیمارستان و صبح هم امتحان پایان ترم داشتن و اینا تا صبح بیمارستان میمونن و گ هم روی تخت خواب بوده و خر و پف می‌کرده و این ۲ نفر هم همونجا تا صبح نشستن.

فردا صبح از میم بپرسم که اون روز که من با گریه از خونه‌ش رفتم بیرون، در چه تاریخی بود. در چه فصلی بود. می‌خوام یادم بیاد در چه حال و هوایی بودم.

امروز بعدظهر دیدم داوید ایمیل فرستاده و در جواب ایمیل ۲ جمله‌ای من، یه ۲۰ خط نوشته. در ایمیل از تعطیلاتش حرف زده که خراب شده چون مشکل سیاتیک داشته. بعد هم نوشته هم رو بعد از تعطیلات بببنیم.
اولین بار بود یکی در یه ایمیل از مشکل سیاتیکش با من حرف میزد. در این سن و سال من، دیگه عادیه که یکی از سیاتیکش برام بنویسه. من اصلا نمی‌دونم علاقه‌ای دارم که کسی رو ببینم یا نه. من حوصله ندارم. کلا حوصله فرانسه حرف زدن هم ندارم. تقریبا ۹۰ درصد چیزایی که می‌خونم به فرانسه‌ست، اما حوصله ارتباط با مردم رو ندارم. منظورم در کادر روابط دوستانه‌ست. البته فکر نمی‌کنم داوید بخواد دوستانه منو ببینه. کلا به نظرم دوستی بین زن و مرد ممکن نیست. یعنی کاش میشد. من اوکیم با خود همین دوستی. داستان‌های سکچوال رابطه رو فقط خراب می‌کنند. تازه اگه در حد لاس هم بمونه اوکیه، بیشتر از اون واقعا نمی‌کشم.

۲۳:۴۵
امروز ۳ تا شورت خریدم. یه فروشگاه بزرگ بود که همه چی داشت. مایو هم داشت، ولی حوصله‌م نشد بگیرم. حوصله نداشتم ببینم اندازه مناسب من چیه. یه تیشرت سفید هم خواستم بگیرم و برای اونم حال نداشتم و نگرفتم. ولی شورت رو گرفتم. در حالیکه واقعا الان بدون شورت هم نموندم. ولی مسئلە اینجاست که آدم هر چقدر هم شورت داشته باشه کمه. مثل پول، پول هر چقدر هم داشته باشی، بازم کمه.
ادم با دوست صمیمیش میره از این چیزا می‌خره. بار قبل هم با مهسا رفتیم جوراب شلواری گرفتیم که شب بریم مهمونی. اون روز هم کمی شبیه امروز با میم بود. در مورد مهمانی اون شب با مهسا خیلی دلم می‌خواد بنویسم. مهسا عجیبه دیگه. مثلا من با آخرین کسی که در دنیا می‌خوام رقابت کنم مهساست. حالا خیلی هم رقابتی نیستم، ولی در کل میدونم آدم نباید با مهسا رقابت کنه. مهسا در توانمندی و قدرتمندی عین یک هیولاست. من دوست دارم همیشه مهسا ببره. طرفدارشم.

۲۸ ژوییه، ۱۹:۲۱
داخل هواپیما
چیزهای زیادی هست که می‌خوام بنویسم. برای اینکه یادم نره. انگار در حال تقویت حافظه‌ام هستم. از همین راه نوشتن روزانه یه چیزای بیخودی کشف کردم. مثلا یه چیزی در ارتباط با ۲۴ ژوییه سال ۲۰۲۴. خوبه این کارها. همین چیزا.
این نویسنده حتی یه کلمه هم کم و زیاد نمی‌نویسه. سبک نوشتنش یه اختصار و سادگی داره که سخته بخوای مثل همون بنویسی و همون استیل رو مال خودت کنی.
هوای داخل هواپیما سنگینه. دو سه دقیقه‌ای داخل توالت بودم و تکونهای بدی اون موقع خورد. سریع اومدم بیرون که پیش دخترم باشم. پیش نور چشمم. دلم می‌خواد مدام چاپلوسیش رو بکنم و‌ مجیزش رو بگم. اصلا حال می‌کنم وقتی فکر می‌کنم چقدر بی‌مقدارم بدون دخترم. الانم داره با گیر سر من بازی می‌کنه. یه صفحه شاید کتاب خوندم. پیکاسو از قول هگل چیزی میگه که خیلی تکراریه و همه بلدشن. معلوم نیست شاید هگل گفته باشه اینو و بعد عالمگیر شده این حرفی که خیلی بدیهی شده.

۳۰ ژوییه
۱۹:۴۲
حوصله نوشتن ندارم. میشه گفت حوصله انجام خیلی از کارها رو ندارم. به زور تونستم شام درست کنم و دو دور لباس بشورم. با مامانم روزهاست حرف نزدم. آخرین بار شاید ۲ هفته پیش باهاش حرف زدم. یه صبحی بود که من سردرد داشتم. بچه رو شبها پوشک می‌کنم هنوز. صبح اون روز قبل از من بیدار شده بود و من وقتی اومدم داخل سالن، یه پیراهن تنش بود و بجای شورت، پوشک پاش بو‌د. نمی‌دونم مامانم تماس گرفت و یا من تماس گرفتم. تماس تصویری بود. درگیر چیدمان خونه جدید بودند. عمه‌م هم اونجا بود. مامانم یهویی متوجه شد که پوشک پای بچه‌ست. گفت تو هنوز پای این بچه بزرگ داری پوشک می‌کنی. یه لحظه دیدم من اصلا نمی‌تونم چیزی رو توضیح بدم و بگم که هنوز وقت نشده لباسش رو عوض کنم و تازه بیدار شدیم و فقط شبها پوشک داره. نتونستم این چیزا رو بگم، ولی شروع کردم به گریه کردن. دیدم نمی‌تونم واقعا وارد این بحث بشم. خیلی گریه کردم و گفتم تو رو خدا به من هیچی نگو و گیر نده و اینقدر منو زیر سوال نبر.
اینقدر منو زیر سوال نبرید. نمی‌تونم. منو نندازین توی دام توضیح دادن و توجیه کردن خودم و اعمالم. هر حرفی دارید پشت سرم بزنید. توی روم نگید.

اومدم توی اتاق دراز کشیدم. دیشب زود خوابیدم و امشب هم می‌خوام بخوابم. از دیروز میرم کلاس یوگا پیش پتر گوس. نویسنده مورد علاقه‌م هم میاد. فکر نمی‌کردم این وقت سال پاریس مونده باشه. باید مثل اکثر پاریسی‌ها میرفت سفر. عجیبه خوب با یکی که این همه کتاب‌هاش رو خوندی و تحسینش می‌کنی، یوگا کنی. وقت لباس عوض کردن ببینیش و بدنش رو زمان انجام حرکات یوگا ببینی. جالبه دیگه. مثل این میمونه که آدم تو صف دستشویی ایستاده باشه و کیارستمی هم تو نوبت باشه.

۲۰:۳۱
دلم می‌خواد همیشه ناراحت باشم برای از دست دادن ع. دلم نمی‌خواد برام عادی بشه. دلم می‌خواد هر بار که به‌ نبودنش فکر می‌کنم غمگین باشم.

۵ اوت
۱۵:۳۹
الان چند خط بالا رو خوندم. افرین به این اراده. ابزورد بودن اراده در همین جا از همه چیز بیشتر معلومه. شاید حرف اراده نیست. من دلم می‌خواد از خاطره‌ای مراقبت کنم. یه دوره از عمرم ع رو دوست داشتم. نمی‌تونم بی‌ارزشش کنم. خیلی در موردش نوشتم. نمی‌تونم به خودم بگم کافیه و بس کن. این دست من نیست. زمانش که برسه منم بس می‌کنم، بدون مقاومت و تلاش.
جریان عادی زندگیم خیلی مختل نمیشه الان. یه کارایی می‌کنم که خیلی در چاه نیفتم. ولی کنارشم. مثلا ۶ روز پشت سر هم رفتم یوگا. بابت اینکه سر پا بمونم. اینکه در زمان حال باشم و فکر نکنم. همزمان هم متوجه خودم باشم و همه فاصله بگیرم. با فاصله اضطرابم رو ببینم، دست و پا زدنم رو. پتر گوس ما رو به سمت یه حرکتی که با کمربند یوگا باید انجام میدادیم هدایت کرد و وقتی کامل در اون وضعیت قرار گرفتیم، گفت الان کمربندتون رو ول می‌کنید اما قبلش برای خودتون تکرار می‌کنید که من از این وضعیت خارج نمیشم و همینطوری باقی می‌مونم. کمربند رو که ول کردیم، هیچکس از حرکت خارج نشد و همه در اون وضعیت باقی موندند. آدم جالبیه. دلت می‌خواد کشفش کنی. یه رو صبح زود رسیدم توی سالن و دیدم یه مردی داره یوگا می‌کنه، فکر کردم یه پسر جوانه. ولی وقت قیافه‌ش رو دیدم، پتر گوس بود با ۷۹ سال سن.