۲۸ سپتامبر،
۰۰:۱۵
زندگی بدون «او»، بعد از «او» چطوره قراره باشه؟ زندگی «او» بدون من چطوره؟
بازم سوالات تکراری و خستهکننده. من همینم. وسواس ذهنی دارم. روی ذهنم تسلطی ندارم. فکرم در کنترلم نیست و در هر جایی پرسه میزنه.
۹:۴۹
قطارا مشکل داشتند. به پدر بچه گفتم منو تا یه جایی برسون. گفت نمیرسونم. نتیجه اینکه یوگا نرفتم. خودم تو خونه میتونم انجام بدم. این کلاس یوگایی که چند هفتهست شروع کردم نزدیک خونه نیست. اگه قبلا بود هرگز کلاسی که مجبور باشم با قطار برم رو نمیرفتم. کلاس فرانسواز خوبه، ولی ریتمش کنده. در ابتدا خوب بود، ولی الان خیلی ناکافیه و باید یه چیز سریعتر انجام بدم. با پتر یوگا وینیاسا میرم و این خیلی با من سازگاره. مدل تنفس در این کلاس اوجاییه و از این خوشم میاد. حرکات متوالی و توقف نکردن بین تمرینات چیزیه که خودم رو در هماهنگی باهاش میبینم. از طرفی نحوه برگزاری کلاس توسط این معلم خیلی خوبه. به اندازه حرف میزنه. با اینکه فرانسواز رو دوست دارم، ولی در حین انجام حرکات زیاد حرف میزنه. به ویژه در وضعیت جسد که قرار میگیرم دلم نمیخواد صدایی بشنوم.
فکر میکنم تفاوتشون به این هم برمیگرده که فرانسواز معلم انگلیسی بوده و پتر رقصنده و طراح رقصه. پتر از همون ابتدا این کارش بوده. فرانسواز در سی و چهار پنج سالگی یوگا رو شروع میکنه. تصادف مرگباری میکنه و بعد از تصادف یوگا رو شروع میکنه. الانم بیشتر از ۴۰ ساله که معلم یوگاست.
١٣:٤٥
چه آشپزی موفقی بود امروز نهار. یه رسپی سیسیلی برای درست کردن مرغ. به اندازه چندین وعده درست کردم.
پتو رو عوض کردم. یه پتوی مناسب فصل سرد. پاهام ولی یخه. سرما داره آزارم میده.
۲۹ سپتامبر،
۹:۰۴
این ماه بیشتر از ۲۰ روز برای من پر کرده بودند. دوازده یا سیزده روزش رو قبول کردم. توان زیادی از من میگیره. اصلا مثلا کارمندی و دفتر نشینی نیست. از طرفی این کار باعث شده من در دنبال یه کار دیگه گشتن تنبل بشم.
وقتی مجبور باشم خودم رو جمع میکنم. ولی کلا فکر میکنم بهتره وقتی میتونی یه کار دیگه که خستگی فیزیکی کمتری داره پیدا کنی، سر کاری نری که بدنت رو فرسوده کنه، حتی اگه پول زیادتری هم بابتش پرداخت کنند. معمولا این اتفاق هم نمیفته. کارهایی که بدن رو مستهلک میکنه درآمدش یا کمه و یا اون آسیبی که داره بهت میزنه رو نمیتونه جبران کنه.
همچنان حس بدی دارم از نوشتن توی وبلاگ.
۱۰:۳۲
وسواسهای ذهنیم تا زمانی که میتونم وظایفم رو در طول روز انجام بدم، از نظرم حالت پاتولوژیک نداره. نمیخوام درمان اینها تبدیل به یه وسواس بشه.
۱۱:۲۱
بازم سردرد. چند هفته واقعا سردرد نداشتم. حدود ۶ هفته پیش یه دوره پروبیوتیک رو برای یه ماه خوردم. میخواستم امتحان کنم. از سرجوگیری بود. گفتم منم عقب نمونم. ولی سردرد نداشتم در طول مدتی که پروبیوتیک میخوردم. یه نوعی بود برای سیستم دفاعی بدن. الان فکر میکنم شاید رابطهای بین نبود سردرد در چند هفته که پروبیوتیک مصرف میکردم باشه. این همزمانی ممکن گمراه کننده باشه. ولی من برای سردرد نداشتن حاضرم هر کاری بکنم. یه ماه دیگه هم امتحان میکنم ببینم آیا این احتمال بخاطر پروبیوتیک بوده یا شرایط خاص دیگه.
در دام این چیزا افتادم.
۳۰ سپتامبر
۹:۲۶
اضطراب مرگ و پیری هم هست. یه دورههایی خیلی خواستم بمیرم. ولی الان مدام به دخترم فکر میکنم. اگه بلایی سرش بیاد. هر روز صبح وضعیت هوا رو چک میکنم و لباس مناسب اون روز رو تنش میکنم. صبح معمولا نون و کره میخوره. یکشنبه صبح ولی ۲ تا تخم مرغ آبپز خورد.
بعضی وقتها افکار سیاهی همه ذهنم رو درگیر میکنه. اینکه اگه اتفاقی برای دخترم بیفته، اگه من بمیرم، کی قراره ازش مراقبت کنه، یه زمانی کاترین زنده بود و منم چون انسانهای سفید قراره حداقل تازه بعد از ۹۵ سالگی برن خانه سالمندان، فکر میکردم کاترین ۶۵ سالشه و من اگه بمیرم، از دخترم مراقبت میکنه.
اگه بمیرم، نمیتونم بزرگ شدن بچهام رو ببینم.
دلم میخواد وضعیت طوری باشه که هیچ کنجکاوی نداشته باشم. یه سریالی میدیدم چند وقت پیش و برای من عین مخدر بود. نگاه که میکردم خیلی درگیرش میشدم. یه جایی یکی از پرسوناژها لحظات آخرش بود. یه حرفایی زد که منم باهاش گریه کردم. باید برم دوباره اون تیکه از فیلم رو ببینم.
۱۱:۵۲
کواستار بهم گفت این عشقی که دچارشی اونقدر تک و غیرقابل باور و خفنه که یه رمان باید در موردش نوشته باشه.
خب منم رمان نه، ولی هی دارم مینویسم، اما در خودمه هر چی مینویسم. در مورد تنهایی خودم و داستان خودم. دیگری یه طوری غایبه و نیست که انگار هیچوقت وجود نداشته.
۲۲:۲۶
سوالی ندارم. اینکه من بدون او یا او بدون من در چه حاله، در این لحظه کنجکاوی ندارم. چرا باید یادداشتش کنم؟
باید به روانشناسم دیروز تکست میدادم که یه قرار باهاش تنظیم کنم.
ولی این چیزا برای من فایدهای نداره. این همه سال پیش روانشناس رفتم و اینم سرانجاممه.
۲۲:۵۹
بچه توی خواب یه کلمه رو تکرار میکنه: «هرگز هرگز»
اول اکتبر
۲۰:۰۰
امروز وسط خیابون خیلی دلم برای دخترم تنگ شد. قلبم فشرده شد. خیلی افکار سیاهی به ذهنم میاد. مدام در فکر مرگم و نگرانم بچهام رو از دست بدم. الان خوابیده. شام چیزی نخورد. تا رسیدم شام حاضر کردم. هیچی نخورد.
امروز خیلی قرص خوردم. صبح لاموتریژن و ویتامین س، یه قرص سردرد، ظهر زینک خوردم و غروب منیزیوم، لاموتریژن، ملاتونین و ایبو بروفن. همه اینا الان با هم توی من هستند.
۲ اکتبر
۷:۳۲، در قطار
دیشب ملاتونین که خوردم یه نیم ساعت بعدش دیگه نمیتونستم بیدار بمونم. خودم هم کنار بچه خوابم برد. خواب سنگینی دیدم. میخوام فراموشش کنم و به خاطر همون یادداشتش نمیکنم. از خواب پریدم و دیدم تازه ساعت ده و نیم شبه و من اصلا یادم نمیاد اینطور چیزی رو تجربه کرده باشم. شاید در سالهای خیلی دور و اونم تخت تاثیر کلونازپام مثلا. تا صبح یه دو بار دیگه هم بیدار شدم. ولی خوابیدم بلافاصله.
امروز اعتصابه و انگار تا الان شانس آوردم که قطار داره عادی میره جلو، ولی ۲ بار دیگه هم خط عوض میکنم و نمیدونم اونا چطورند. شب با مارگو قرار آنلاین گذاشتم. با هم باید کار میکردیم. چون نمیشد ۳ ساعت پشت سر هم خالی کرد، شنبه حدود یک ساعت و نیم توی زوم حرف زدیم و امشب هم ساعت هشت و سی.
۲۰:۲۰
یهویی خیلی مودم پایین اومد. یه ۱۰ دقیقه دیگه با این دختره باید حرف بزنیم. غروب داشتم مینوشتم قرار رو بذاریم شنبه بعدظهر. اما شنبه بعدظهر هم کار دارم. خوابم میاد و غمگینم. انگار همچنان تحت تاثیر ملاتونین دیشبم. در طول روز خوب بودم. حدود ۶ غروب رسیدم خونه. خونه تمیز کردم و شام درست کردم. بچه حدود ۸ خوابش برد. اصلا تمرکز کار کردم ندارم الان. سر کار یه کم دفترچه رو نگاه کردم. سخت بود بستم.
حس میکنم باید برم سریال ترکی ببینم و از جهان اطرافم غافل بشم چون هیچ جوره نمیتونم این مود پایینم رو تحمل کنم.
۲۱:۵۸
خیلی بیحوصله بودم توی جلسه با مارگو. تمرکز زیادی هم نداشتم. دلم میخواد در موردش بنویسم.
۲۲:۰۸
برای اولین بار توی کلاس یوگا جوراب نپوشیدم. هم یوگا با فرانسواز و هم پتر. چیز خاصی حس نکردم. جوراب کمی دامنه حرکتی آدم رو محدود میکنه و امکان اینکه از تعادل خارج بشی هست. در هر صورت تونستم بدون جوراب یوگا کنم. بی اغراق تنها کسی بودم که در کلاس یوگا جوراب میپوشیدم و بارها ازم پرسیدن چرا جوراب میپوشی.
پتر وقت انجام بعضی از حرکات ازم تعریف کرد. در مورد ایستادن روی سر، گفت فیزیکا آماده انجام دادنش هستی، فقط میترسی. خودش و یکی دیگه از بچهها به من یاد دادند که باید چیکار کنم. با کمک پارتنر روی سرم ایستادم. ولی میترسم.
صرفا به دلیل انعطاف بدنم میترسم. قبلا خوشحال میشدم که میتونم چه کارهایی انجام بدم باهاش. ولی چند ماه میشه که ترسیدم. یه حالتهای هیستریکی پیدا میکنی برای اینکه حتما فلان حرکت خفن رو اجرا کنی. الان دارم احتیاط میکنم. به ویژه من وضعیت سرم خیلی نرمال نیست. از ترس نمیرم پیش نورولوگ. دکتر عمومیم هر بار نامه میده برم
پیش نورولوگ و نمیرم. با نورولوگ قبلیم دعوا کردم.
۴ اکتبر
۱۹:۴۱
بریدم. در این غروب روز شنبه واقعا دلم خواست از این همه وظایفم فرار کنم. شنیدن هر صدایی اذیتم میکنه. صداها یه چیز برندهای میشن و توی تنم فرو میرن.
از این زمانهاست که وقتی کسی بهم دست میزنه میخوام فریاد بکشم.
تیزی صدای خرناس این آدم هم منو دچار جنون آنی میکنه. گفتم خجالت نمیکشی با صدای خروپفت خواب رو بر بقیه حرام میکنی. میگه دست خودم نیست. ولی دروغه. این همه سال میتونست دکتر بره و دنبالش رو بگیره و نکرد، تا زمانی که دکتر محل کارش گفت باید بره کلینیک خواب. بعد هم که معلوم شد صدای خروپفش به اندازه صدای یه غذاخوری مدرسهست با چند صد دانش آموز در حال نهار خوردن.
دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم. از اینکه میبینم یکی هیچ کاری نمیکنه و منتظره همینطوری قبولش کنند بیشتر بدم میاد. چرا باید من یکی رو همینطوری قبول کنم؟ معلومه که بجز بچهام هیچکس رو همینطوری قبول نمیکنم.
۲۲:۲۲
آدمها رو واقعا نمیتونم بیقید و شرط بپذیرم. دروغه اگه بگم اینطور نیست. هر کسی هم که منو خواسته یه سری شرایط داشته که من در چهارچوب اون شرایط بودم و همینکه دیده یه جایی تخطی کردم، درم مالیده و ولم کرده. ولی من خیلی جاها بقیه رو با هر گند و گوهی پذیرفتم و اشتباه کردم دیگه. مدام فکر کردم باید فرصت بدم به یکی و همیشه هم نتیجهاش فقط ناامیدی بیشتر بوده.
امروز بعد از کلاس نقاشی بچه رفتیم ایکیا. آنچنان گاردی نسبت به من داره که هر حرفی من بزنم شمشیر رو از رو بسته که حمله کنه.
نمیخوام دعوا کنم. میخواستم یه کمد برای کفش بگیرم چون جاکفشی کوچیکه. اونقدر بحثهای تحلیلبرندهای بابت همین جاکفشی داشتیم. فقط میخوام وسیلههای خونه جلو چشمم نباشه. تحمل مود پایینم در خونه تمیز و خلوت باز راحتتره. دیروز از ساعت پنج غروب تا ۹ شب من توی اشپزخونه سر پا بودم. بعد از شام یه ظرف آوردم گذاشتم روی میز غذاخوری و گفتم باقیمونده غذا رو بریز داخل این و قابلمه رو توی یخچال نذار چون جا میگیره.
صبح بیدار شدم و دیدم میز نهار خوری همونطوریه که دیشب بود. قرار بود ظرفهای کثیف رو بذاره توی ماشین. قابلمه رو گذاشته بود توی یخچال. من خیلی تاکید کردم غذا رو توی چی بریزه و بذاره یخچال. اصلا انگار نشنیده بود. عجیبه واقعا. توی کرمانشاه میگن حرفای طرف رو به گوز خر میگیره. الان حرفای منم فقط گوز خرند.
کمد برای کفش نگرفتم. یه چیزی برای توی اتاق گرفتم که کیفهام رو زمین پخش نباشند و همینطور در یه طبقهاش کتابهایی که توی اتاق گذاشتم و معمولا شبها ورق میزنم رو بذارم همونجا. نهار رو توی رستوران ایکیا خوردیم. من ماهیچه خوردم با نخود فرنگی و لوبیا سبز.
فهمیدم که خیلی چیزا رو نمیخورم.مثلا یادم نیست آخرین باری که مربا خوردم یا عسل کی بوده. بعضی وقتا اگه یه شیرینی خیلی خفن باشه میخورم. چند ساله نوشابه نمیخورم و کلا هر روز انگار چسیهام بیشتر و بیشتر میشند. اینطور نیست که میل داشته باشم و خودم رو محروم کنم. میلی هم ندارم.
۵ اکتبر
۱:۴۲
یکی یه نفر رو کشته و ما اونو قایم کردیم. اینخوابی بود که دیدم و بیشتر از این توان نوشتن ندارم چون ملاتونین
در خواب یه کسی هم در تاریخ بیستم قرار بود درباره فیلم دیوانگان صحبت کنه و اسم طرف کوچکزاده بود.
۴:۴۸
خونه نبودم برای ۲۴ ساعت و وقتی رسیدم خونه در خونه باز بود. قرار بود اون شب هم برنگردم. ولی چون صبح زود باید سر کار میرفتم، برگشتم خونه چون محل کار نزدیک خونه بود.
خونه عجیبی بود. هم مثل خونه قدیمی کرمانشاه بود و هم از داخل یه جورایی بیغوله بود. به شماره ۱۷ یعنی پلیس زنگ زدم و به پلیس گفتم اینطور شده. بعد رفتم از همسایه که همسایه قدیم در کرمانشاه بود و زنی بود به اسم حریر و بعد ازش خواستم بیاد داخل خونه رو با هم چک کنیم. اونم اومد. یکی از اتاقهای خونه خیلی بزرگ بود و پنجره که پنجره در داشت و خیلی بزرگ بود رو به حیاط بود و من اونجا رو باز کرد و سگ بزرگ سیاهی وارد شد و سگ میدوید و من خواستم بیرونش کنم و اون بهم حمله کرد و منم جیغ میکشیدم. سگ انگشتانم رو گاز گرفت. حریر به سگ حمله کرد و سگ گذاشت دنبال حریر و اونا از پنجره دوتایی رفتن بیرون و سگ از یه جایی خودش رو پرت کرد داخل کوچه و سگ مرد.
فکر کنم تاثیر ملاتونین از بین رفته چونکه نباید این همه چیز میتونستم بنویسم.
۱۳:۵۱
پدر بچه دیشب ظرفها رو توی ماشین گذاشته بود و صبح ظرفها تمیز بودند. امروز خونه رو هم جارو برقی کشید و هر دو توالت رو شست.
ازش تشکر کردم و گفت خواهش میکنم.
امروز صبح من ۶ بیدار شدم. قطار مشکل داشت و زمان زیادی میبرد تا برسم به کلاس یوگا و خونه موندم. بچه هم ۶ بیدار شد. براش نیمرو درست کردم و خودم هم چای درست کردم. در واقع چای کیسهای دو غزال بود. چند روز پیش از سوپری ایرانی گرفتم. تا نزدیک ۱۰ با بچه بودیم. یه کم کتاب خوندم. بعد لباسای بچه رو انداختم توی ماشین. مامانم زنگ زد و دلم میخواد بگم چی گذشت، اما فعلا لیست کارهایی که انجام دادم رو بنویسم. بچه و پدرش رفتن پارک و بعد بازار روز. من یه ۱۰ دقیقه بعدش رفتم. از کافه سر کوچه قهوه گرفتم. هوا سرد بود و سردم میشد اگه داخل تراس کافه مینشستم. کافه رو دستم گرفتم و رفتم طرف بچه و پدرش. قرار شد من برم میوه و سبزی بگیرم و پدر بچه هم بره قصابی و ماهی فروشی.
وقتی با دخترم رسیدیم خونه، خریدها رو جا دادم و اشپزخونه رو جمع کردم. لباسها رو پهن کردم. نهار حاضر کردم، برای سه رو مرغ گذاشتم توی فر، روشویی حمام و وان رو هم شستم. بعد هم میز نهار رو چیدم.
دستهام زبر شده و کرم هم زدم اما تاثیری نداره و همچنان پر از خراشه.
حالا این کارهایی که کردم از هیچ جا معلوم نیست. یک بار هم تشکری از من نشده. بعد من تشکر میکنم.
خواستم بعد از نهار برای بچه و دوستش که چند دقیقه دیگه میرسن پنکیک درست کنم، اما نمیتونم خستهتر میشم. الکی واسه ۲ تا پنکیک.
البته اینو هم اضافه کنم که الان میخواد مبلی که برای اتاق گرفتیم رو هم سوار کنه.
۱۹:۵۲
دختر خوابید. جلو موهاش رو غروب کوتاه کردم. چند تا داستان گوش داد. من کتابم رو خوندم. یکی از بیشمار کتابهایی که هر بار چند صفحه و بعضی وقتا در حد چند خط ازش میخونم.
از کتاب:
«دست بردار از گریه کردن پسرم، در زندگی همیشه باید از همه چی دست بکشیم و در آخر این زندگیه که از ما دست میکشه، پس گریه نکن چون به هیچ کاری نمیاد.»
امروز این مرد از همه روزها بیشتر کار کرد. مبل رو سوار کرد. بعد هم گفت خستهاست و میخوابه.
روز هشت مارس ما با هم رفتیم میدان ریپوبلیک و بیشتر راه تا ناسیون، بچه رو دوش من بود. پیاده با بقیه توی تظاهرات بودیم. وقتی رسیدیم ناسیون، برای عصرانه رفتیم خونه لیلی. همینکه رسیدیم، پدر بچه روی کاناپه خوابید. لیلی گفت چون خستهاست. منم درگیر بچه بودم. بعد برگشتیم خونه و باز بچه بغلم بود. رسیدیم خونه و من شام حاضر کردم و بعد از شام بچه رو خوابوندم. لیلی نمیتونست فکر کنه که منم شاید خسته باشم. بهرحال ۱۵ کیلو بچه رو دو ساعت روی دوش گرفته بودم.
خیلی این وضعیت منو یاد یه چیزی از عمو بهروزم میندازه. عمو بهروزم از بابام ظریفتر بود. یعنی در کرمانشاه این صفت ظریف آخرین چیزیه که برای یه مرد به کار برده میشه و اونم برای عموم و بابام. هر دو باعث ترس در بقیه میشدند، ولی بابام فیزیکا بزرگتر بود. عموم مریض بود. چند بار زخمی شده بود. یه بار اینها خونه مادربزگم هستند و مادربزرگم هی برای بابام غذا و میوه و چای میاورده و میگه حسینعلی خیلی ضعیف شده. عمو بهروز خیلی واضح مریض حال بود، ولی مادربزرگم فقط بابام رو میدیده. خیلی من در وضعیت عمو بهروزمم. تقریبا هیچ جا کسی دلسوزی برام نمیکنه چون به نظر من سگ جونم و قراره تا ابد زنده بمونم. مثلا همه خستگی پدر بچه رو درک میکنند، ولی کسی به من نمیگه که خستهای. کسی رعایت حالم رو نمیکنه. مثلا نمیگن این الان در وضعیت مناسبی نیست. پیش میاد طرف میگه من بهت یه احساساتی دارم، بعد کمک حال بقیهست و منم هیچی، چون همیشه یه جوری یه راهی پیدا میکنم.
۶ اکتبر
فکر میکنم این دختره به خاطر اینکه حدود ۱۰ روز از روزهای کاری رو رد کردم ازم عصبانیه. به جهنم. امروز فهمیدم حقوقی که میدن رو افزایش ندادند. در حالی که اگه من گشادی به خرج ندم و برای شرکت رقیبشون اقدام کنم، برای هر روز کار ۵۰ یورو بیشتر از اینجا میدن. منم چون خیلی ثروتمندم و هیچ احتیاج مالی ندارم دنبالش رو نگرفتم.
واقعا چرا؟ چرا ذرهای عقل ندارم؟ چرا پول جمع نکردم که الان یه خونه جدا برای خودم بگیرم که حداقل ویکندا برم اونجا تنها باشم؟
صبح تراموی مشکل داشت و اصلا نبود. پدر بچه منو رسوند. خیلی تشکر کردم. کلا روز بدی نبود. حالم خوب بود. صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و طبیعتا بچه هم کمی بعد بیدار شد. گفت گلابی میخواد. گلابیها سفت بودند و گفتم بذار فردا گلابی بخور چون هنوز نرسیدند. اصرار کرد که گلابی میخواد. منم بهش دادم. یه لحظه فکر کردم اگه ندم بعدا میشه یه گره کوری روی قلبم. دست خودم نیست چون به یه چیزایی فکر میکنم و بعد همون افکارم اونقدر متاثرم میکنه که میبینم دارم گریه میکنم.
بابام وقتی نوجوان بود، ۲ برادر کوچیک داشت که هر دو مریض شدند و در همون کودکی از دنیا رفتند. وقت مریضیشون بابام خیلی ازشون پرستاری کرد. مادربزرگم وقت نداشت و چند تا بچه داشت و کار کشاورزی و بابام هم بچه بزرگشون بود.
بابام هر بار یه داستانی برام تعریف میکنه که خودش باهاش گریه میکنم و منم گریه میکنم. گفت یکی دو روز به مرگ برادرهای کوچیکش مونده بود و انگار توی حیاط داشتند کباب درست میکردند و نمیدونم به چه دلیلی کلی مرغ و خروس سر بریده بودند. بابام گفت یکی از پسرها گفته کباب میخواد و دکتر هم گفته بود نباید گوشت بخورند و برای مریضیشون خوب نیست و خطرناکه. بابام گفت به خاطر همین بهش گوشت ندادم و میگفت نمیتونه اینو فراموش کنه و همیشه این برادرش رو یادشه و هر بار خودش رو سرزنش میکنه.
وقتی امروز صبح بچه گفت گلابی میخوام من یاد همین داستانی افتادم که بابام هر بار برای من تعریف میکنه انگار بار اوله میشنوم و گریه میکنم.
۷ اکتبر
۱۰:۳۴
در این سریال ایسلندی دختربچهای که یه دو سالی از دختر من بزرگتر بود، دید که مادرش رو کشتند. پلیس وقتی رسید به محل، رفتن توی اتاق بچه و توی اتاق بچه یه عروسک هشت پا بود که دقیقا همون عروسک هشت پاییه که چند روز پیش بچهم در ایکیا و از بین اون همه عروسک انتخاب کرد. قبل از اینکه بریم ایکیا، بهش گفتم فقط یه اسباب بازی میتونی برداری و اینم هشت پایی با رنگ زرد یا خردلی برداشت.
۸ اکتبر
۹:۱۲
در قطار
صبح بچه رو بردم مرکز بازی. میخواست یه سنگی که داخل پالتوش گذاشته بود رو ببره بده به دوستش. با هزار ترفند راضیش کردم با خودش سنگ رو نبره. توی راه بهش گفتم من شب دیر برمیگردم و وقتی برگردم تو خوابی. بعد گفتم شنبه با هم هستیم کل روز رو، چون بابات با پدربزرگت قرار داره و نیست. گفت من نمیخوام پدربزرگم رو ببینم و میخوام با تو باشم.
نمیدونم من تاثیری گذاشتم که نمیخواد پدربزرگش رو ببینه، یا اینکه فهمیده یه چیزی در رابطهای که با پدربزرگش داره کار نمیکنه. بچهها حس میکنند و بسیار مشاهدهگرهای دقیقی هستند. هر دو اینها امکان داره به نظرم. فهمیده که من با پدربزرگش
مشکل دارم و همینطور پدربزرگش آدم مزخرفیه.
۱۴:۳۴
در همین کافهای که دوست دارم نشستم. تازه رسیدم. یه قهوه سفارش دادم و یه تنگ آب. چند لیوان آب خوردم. چهارشنبه بعد از یوگا خستهام. ولی شب کلاس دارم. مجبورم بمونم. لپتاپ همراهمه که توی کافه کارهایی که فردا غروب باید ارائە بدم رو انجام بدم، اما یه دفترچه راهنما بود که یادم رفته بیارم. صبح بهش فکر میکردم که یادم نره و الان فهمیدم نیاوردم.
صبح وقتی رسیدم جلوی ساختمانی که کلاس یوگا اونجاست، دنبال کد گشتم. کد ورودی هر دو هفته عوض میشه و پتر کدها رو برای چند ماه آینده بهم داده بود. لیست کدها رو نگاه میکردم و کد مناسب امروز رو پیدا نمیکردم. پتر پنجره رو باز کرد و گفتم کد توی لیست نیست. گفت ۱۳۱۰ رو بزن. اومدم بالا و عکسی که از کدها گرفته بودم رو به پتر نشون دادم که ببین ۱۳۱۰ نیست توی این لیست. ولی اشتباه کردم. کد ۱۳۱۰ در ردیف دوم نوشته شده بود و من چشمام اصلا ندید اینو. گفتم من اصلا ندیدم. این در مورد کلمات هم برام پیش میاد. مثلا یه جملهای که منفیه و اول فعل یه «ن» هست، من ن رو نمیبینم و نمیفهمم منفیه و یا اصلا کلمه رو چیز دیگهای میخونم و یه طوری میشه که معنا به کل تغییر میکنه. این اتفاق وقتی بده که جواب یه تکست یا ایمیل رو میدم و طبق اون چیزی که خوندم و درست نخوندمش، جواب میدم. همین وضعیت رو ابزورد میکنه. پتر گفت دیسلکسی دارم.
پتر خیلی روی alignement بدن با ما کار میکنه. یعنی روی هم ترازی بدن. میشه گفت یه جورایی تنظیم بدنه. در یه کلام یعنی اینکه نجات هارمونی بدن با درست قرار دادن اجزای بدن در جای درست. مثل زمانی که میخوای یه تابلو رو به دیوار بچسبونیم و همه تلاشمون رو میکنیم که یه میلیمتر هم کج نباشه. وضعیت بدن هم همینه. پتر در مورد وضعیت قرار گرفتن سر روی بدن گفت که سر باید عین ساعت ۱۲ ظهر در روی بدن قرار بگیره. ساعت رو در نظر بگیرید و ببینید ۱۲ چطور اون بالاست و سر همونطور باید درست قرار بگیره، نباید در ساعت ۱۱ یا ساعت ۱ باشه مثلا. بعضی وقتا برای بعضی تمرینات میگه الان سر رو در وضعیت ساعت یک قرار بده.
۱۶:۳۶
امروز وقت حرکت خم به عقب کامل، حس کردم هیچ وزنی ندارم و همینطوری داشتم توی حرکت جلو میرفتم. این سبکی خیلی خوب بود و عجیب. فکر نمیکردم اینقدر یهویی راحت برم داخل این حرکت.
۱۰ اکتبر
۲۰:۲۶
پیامهای زیادی رو در واتساپ هنوز نگاه کردم. چون خستهام. ویس عرفان رو هم بابت کارهای سرخودی که انجام میده، حوصله ندارم گوش بدم. به اصرار عرفان آپارتمان طبقه ششم رو خریدند. همون موقع طبقه سوم هم هنوز فروش نرفته بود و عرفان گفت نه طبقه ۶، چون میتونی طاقبستان و کوه سفید رو از تو خونه ببینی.
گفتند آسانسور قراره هیچوقت خراب نشه.
در این مدتی که رفتند خونه جدید، بارها آسانسور کار نکرده و یه بارش میدونم که بیشتر از یه هفته طول کشید درست بشه. مامان بابام عادت ندارند تو خونه بمونند و در وضعیتی هم نیستند که بتونند چند بار شش طبقه رو بالا پایین کنند.
اما دیدن کوهها از توی خونه، اینم امکان نداره. یه مدل خاصی پرده دوختند که برای خراب نشدن پرده، نباید خیلی دستکاریش کرد و در نتیجه پردها اصلا کنار نمیرن که بشه کوه رو دید.
لیست کارهای تخمی که انجام دادند اونقدر زیاده که نمیدونم دقیقا از کدومش بنویسم.
۲۰:۵۷
الان یاد این مردی افتادم که توی یوگا میبینمش. از این مدلهاست که اصلا لازم نداره کار کنه. یوگا و مراقبه و شامپاین و از این چیزا. مهربون هم هست. خوشم میاد وقتی یکی هیچ نیازی به کار کردن نداره. همه بلاها در همین نیاز به پول دراوردن ریشه داره.
۱۲ اکتبر
۱۹:۲۴
ظهر نزدیک فروم شاتله یاد یه چیزی افتادم و برای لحظاتی پر از خشم شدم و بعد البته خیلی سریع برگشتم به حالت عادی. ولی زیر لب فحش دادم. چرا مدام یاد چیزها میفتم؟
۱۴ اکتبر
۹:۰۹
موقت بودن
۲۱:۴۰
اگه همون وقتی که چیزی توی ذهنمه و ننویسم، یادم میره. امرور آخر کلاس یوگا، وقتی که در وضعیت مرگ بودیم، فرانسواز حرف میزد و به نظرم زیاد حرف میزنه.
بهش نگفتم یه جای دیگه هم میرم یوگا. فکر کردم ناراحت میشه.
پتر ولی انگار تنها کسیه در اطراف من که خیلی به اندازه و در جای مناسب حرف میزنه. چطور میتونه اینطوری اندازه رو نگه داره؟ من چرا نمیتونم؟ منم عین فرانسوازم به نظرم. میتونم خیلی حرف بزنم. دلم میخواست شبیه پتر بودم. اون یه جادوگره. چطور یکی اینطوری خفن میشه؟ یه زنی هست به اسم کاپوسین توی کلاس. خیلی خانوم شیک و زیبا و ساکتیه. یه روز پارتنر هم شدیم. قد بلندی داره و لاغر. وقتی برای رفتن توی حرکت بهش کمک میکردم، به بدنش دست زدم و انگار برای اولین بار بود که به بدن یه انسان خیلی لاغر دست میزنم. عجیب بود. دستت مستقیم با استخوان در تماسه. کاپوسین گفت الان ۱۵ ساله میاد پیش پتر برای یوگا. هفتهای دو جلسه. گفت ۲ سال اول، پتر حرفی باهاش نمیزد و بعد از ۲ سال به کاپوسین کامنت میداده. روش پداگوژیک پتر اینطوریه. میگه هر وقت شاگردش آماده باشه خودش یاد میگیره. البته در ابتدای هر جلسهای یه توضیحاتی میده، نکات پایهای رو یادآوری میکنه، یه اسکلت میاره و میگه مثلا در تنفس دندهها اینطوری میشه، یا چیزای دیگه. به تنهایی یه چیزی رو برای یکی توضیح نمیده. اگه ازش بپرسی میگه بهت و البته اون لحظه برای همه همونو توضیح میده. پیش میاد وقتی که داری یه چیزی رو اشتباه میری، بیاد بدنت رو درست کنه.
کاپوسین گفت یکی از ترسهاش اینه که یه روزی پتر دیگه نباشه.
۱۵ اکتبر
۱:۱۲ شب
چرا نمیفهمم نیت ادمها چیه؟ چرا منو سردرگم میکنند؟ چی میشه اگه رو راست باشند؟ من که به نظر خودم وارد بازی با کسی نمیشم و حرفای دو پهلو نمیزنم و نیت سردرگم کردن بقیه رو ندارم چون اصلا فازش رو ندارم. یه حالت دنبال روز خودم گشتنی دارم که توان ورود به این دست کارها رو ندارم و معمولا شروع کننده نیستم و گیر میفتم وسط یه عملی که من به وجودش نیاوردم.
۱:۳۲
بچه تو خواب گریه کرد و همین باعث شد بیدار بشم.
کاش از همه روابط انسانی فرار میکردم. همینطوری الکی منو تو مخمصه میندازه. من همه فکرم درگیر اینه که دوام بیارم. نه با کسی سرسنگینم، نه توقعی دارم که کاری برام انجام بدن، اصلا حوصله وارد شدن ندارم. یه دورههایی شاید دلم خواسته خبیث باشم، نمیدونم، آدم مرتکب خیلی کارها میشه که خودش هم شگفت زده میشه وقتی اون عمل ازش سر زده، ولی الان ذهنا خیلی دورم از این چیزا.
۲:۲۹
چند صفحه کتاب خوندم. خیلی جالب بود چیزایی که خوندم. ولی کتاب رو بستم. چند وقته خیلی چیزی نمیخونم. مدام یه سری چیز نگاه میکنم وقتی تنهام. سریال پلیسی شمال اروپا، درامهای وحشتناک ترکی،
زن روز و بیشمار ویدیو یوگا. در طول روز هم یه سر حرکات یوگا رو تکرار میکنم. فردا صبح یوگا دارم باز. چند جلسه قبل سر کلاس برای چند تا از تمرینها احتیاج به پارتنر داشتیم. من با یه مردی به اسم زاویه انجام دادم. دیگه دلم نمیخواد پارتنرم بشه در یوگا. پتر خیلی تمرینات اینطوری میده که باید با یکی دیگه انجام بدی. زاویه از بدترین پارتنرها بود. بدنش خیلی خشک و سفته. عضلات بزرگ و سفتی داره. قدش بلند نیست و لاغر هم نیست، اما شکم نداره. کسی که شکم نداره، در نظرم چاق محسوب نمیشه. زاویه خیلی سعی میکرد پارتنر خوبی باشه، ولی منو به اشتباه مینداخت و نمیتونستم در تعادل بمونم. در حالیکه با هر کس دیگهای که حرکات رو انجام دادم در این مدت، تقریبا اوکی بوده. البته یه زنی هم بود که خیلی اعتمادی به خودش نداشت و سریع فرار کردم.
در مورد زاویه بگم. نمیدونم کارش چیه. انگار مکان خودش رو داره و شاید تهیهکننده باشه. یادم نیست. ولی این منعطف نبودن بدنش برای من عجیب بود. عادت به عضلات سفت و بزرگ ندارم. فکر کنم کلاس رقص پتر رو هم شرکت میکنه. من دلم میخواد یه بار شرکت کنم ولی هر بار میندازمش به زمانی در آینده.
زاویه نسبت به هیبتش بسیار صدای لطیفی داره.
١٧ اکتبر
۹:۰۶
منظرهای که پایین پرتگاه میبینم خیلی زیباست.
۱۸ اکتبر
۱۸:۵۰
صنیحه گفت که زندگی من با انجام کاهایی که دوست نداشتم گذشت.
۲۰ اکتبر
۷:۳۹، ایستگا قطار
دست راستم که تبدیل به یه چیز بیجان شده بود با این یکی دستم گرفتم و حرکتش میدام و هیچی حس نمیکردم. انگار این عضو از من جدا بود.
۲۱ اکتبر
۱۰:۱۳
مارگو بهم صبح پیام داده و تازه دیدم. قبلش بهش ایمیل داده بودم. چند روز پیش برام نوشته بود که این هفته در تعطیلاته و قرار بذاریم کار کنیم با هم که پروژه رو ببریم جلو. یعنی از این جا شروع شد که یه ایمیلی فرستاده بود و یه سری منابع که یکی دیگه از بچهها برای من فرستاده بود رو دوباره فرستاده بود. منم در جواب نگفتم که اینا رو داشتم و ازش تشکر کردم و گفتم وقتهایی که آزاد هستی رو بهم بگو که آنلاین هم رو ببینیم. این ایمیل من ۱۷ اکتبر بود. مارگو هم بلافاصله جواب داد. همه چیز رو بلافاصله جواب میده و این به من اضطراب میده. انگار منتظر جلوی کامپیوترشه که ایمیل دریافت کنه و جواب بده.
من وقت نداشتم. یعنی تمام ۱۷ اکتبر و ۱۸ اکتبر درگیر بودم. ۱۹ اکتبر هم همینطور و بعدظهرش البته یه سردرد مرگبار داشتم که تا دیروز صبح طول کشید. دیروز هم تا شب سر کار بودم و هوا تاریک بود که برگشتم. امروز باید برم دیدن س. فردا صبح یوگا دارم و شبش هم کلاس دارم. جمعه بچهام برمیگرده، شنبه سر کارم، یکشنبه صبح یوگا دارم تا ظهر، دوشنبه هم سر کار. میمونه فقط پنجشنبه صبح. اونوقت چیکار کردم: توی ایمیل امروز صبح برای مارگو نوشتم که من سه روز اول هفته سر کار هستم و پنج شنبه صبح آیا برات امکان داره یا نه و اگر نه یه روز دیگه پیدا میکنیم.
واقعیت اینه که من امروز و فردا کلا درگیرم و فقط دیروز سر کار بودم. دلیلی نداشت دروغ بگم که من امروز و فردا هم سر کارم. حس کردم باید توضیح بدم که چرا نمیخوام قرارمون سه شنبه و چهارشنبه باشه. در حالیکه اصلا لازم نبود توضیح بدم. پدر بچه بارها به من گفتم نیفت به توضیح دادن و لازم نیست خودت رو توجیه کنی برای دیگران. اما این خصلت بردهوار در من هست که باید خودم رو توجیه کنم.
حوصله مارگو رو هم ندارم.
آدم بدی نیست، ولی یه جوریه. اون انتخاب کرد که با من پروژه رو انجام بده. من انتخاب نکردم. حتی امیدوار بودم که طرف من نیاد. موهاش خیلی تمیز بود. یه استایل سالخوردهای داره که غمگینم میکنه. یه حالتی که انگار قربانی شده. واقعا هم یه جورایی به نظر قربانی شده. من که از داستان زندگیش اونقدر خبر ندارم. محل کارش ورسایه و نورماندی زندگی میکنه. یعنی هر روز از نورماندی بلند میشه و با قطار میاد سن لازار و از سن لازار سوار قطار میشه به سمت ورسای که بره سر کار و غروب هم باز همین راه برای برگشت به خونه.
من از خودم هم متنفر میشموقتی میرم توی فیگور قربانی. دلم میخواد خودم رو بزنم. هر فیگوری در در مورد خودم باهاش اوکیم، بجز همین وضعیت قربانی بودن. برای باقی ادمها هم اینو نمیپسندم.
۱۲:۲۶
این دختره که بهم میسیون پیشنهاد میده یه پیام فرستاده که فردا میتونی بری فلان جا برای کار و هزینه اوبرت رو هم میدیم.
نه نمیتونم. فردا اگه پنج برابر پول یه روز کار رو بهم بدید حاضرم صبح یوگا نرم. ولی نه برای اینکه صرفا پول اوبر رو میدید.
۲۳ اکتبر
۹:۲۹ صبح
خواب دیدم کهدوستم برای تولدم یه اباژور بهم کادو داده. چند تا کار دیگه هم برام انجام داده بود. یه جور غیر مستقیمی فهمیدم که ۱۵۰ یورو پول اباژور شده. دوست نداشتم بره همینطوری یه چیزی با این قیمت برام بگیره. من فکر کردم برای تولدش بهش یه کادو بدم. نمیدونم چطور اینو توضیح بدم. نه اینکه بخوام جبران کنم، فقط انتظار نداشتم به من کادویی بده. بیشتر این بود که متاثرم کرده بود. نمیدونم هم ۱۵۰ یورو پول زیادیه یا نه. یعنی ترجیح میدم کلا هدیهای با قیمت زیر ۵۰ یورو بگیرم. کادو باید در حد قیمت یه ماتیک باشه.
ولی حالا کادویی که این آدم در خوابم به من داده بود الان یادم افتاد.
اصلا نمیدونم چه جایی در دنیای واقعی براش دارم. ولی انگار دوست دارم که منو از نزدیکانش کنه، وگرنه کادوی ۱۵۰ یورویی در خواب چی میگه؟
خودم رو انگار باید تبرئە کنم در مورد ارزش مادی کادوها.
در هر صورت من فاز کادو ندارم. یعنی اگه کادویی نگیرم زخمی نمیشم. برام مهم نیست.
الانم با این مارگو قرار آنلاین دارم و اصلا حوصله ندارم و نمیدونم یک ساعت و نیم آینده رو چطور قراره بگذرونم. زمان باهاش نمیگذره.
۲۷ اکتبر
۲۰:۲۰
دوستم در مورد پرستاری و مراقبت و تنهایی حرف میزد. گفت هر وقت به این فکر میکنم که وقتی زایمان کردی و برگشتی خونه، خونه خیلی بهم ریخته بود و هیچ غذایی نبود و یه ساندویچ از نونوایی گرفتی و در تنهایی خوردی، گریهام میگیره.
از شنیدن این حرفش، خودم هم چشمم تر شد.
تنهایی اون روزم غمانگیز بود. شاید از معدود جاهایی باشه که شایسته دلسوزی باشم. هر جای دنیا آدم وقتی از زایشگاه برمیگرده، نمیشینه توی کاناپه چرم سالن یه خونه سرد و ساندویچ تن بخوره با یه نوزاد چند روزه بغل.
۲۱:۴۱
کواستار چند وقت پیش بهم گفت به قلبت استراحت بده.
۲۹ اکتبر،
۸:۵۲ صبح
دوباره این رفته عکس از ورزش کردن خودش در باشگاه فرستاده. من از دستت ناراحتم و تو میری برای من عکس اینطوری میفرستی. یا بچههات رو میکنی واسطه و ویس میفرستن. اصلا کسی که استفاده عاطفی از بچههاش بکنه انگار صد برابر خودش رو بدتر میکنه. الان ۳۷ سالش داره میشه و انگار این گذر عمر فقط بدترش کرده.
۱۶:۵۲
چقدر خستهام. کاش امشب تنها بودم و میخوابیدم. ولی باید شام درست کنم. بچه تا یه ساعت دیگه خونهاست. باید ظرفها رو بذارم توی ماشین ظرفشویی. روی میز نهار خوری رو خلوت کنم و دستمال بکشم و چند سری لباس بشورم.
۲۰:۲۴
چرا اینقدر خستهام. با هیچکس حرف نمیزنم انگار. ارتباطم در حد ویس فرستادنه. قبلا مدام ویدیو کال و تلفن، الان نمیتونم. ممکنه ساعتهای زیادی به سقف خیره بشم.
امروز پتر گفت محدوده شما به اندازه مت یوگاییه که استفاده میکنید. برای توضیح یه چیزی گفت. دراز کشیدن روی این مت جدید خیلی خوشاینده.
پتر امروز وقت انجام یکی از تمرینات، خواست سر رو کمی حرکت بدیم و گفت سر رو در حالا ۱۳:۰۰ نگه دار
۳۰ اکتبر
۳:۰۸ نیمه شب
ساعت فکر کنم یک و نیم اینا بود که بیدار شدم. رفتم مسواک زدم و بعد نخ دندون کشیدم. روشویی رو شستم و اینه رو هم تمیز کردم. بعد هم اشپزخونه. یه سری طبقه توی اشپزخونه هست که همه رو خالی کردم و دستمال کشیدم. چیزای زیادی رو دور ریختم. یه بسته بادام که گند زده بود رو پیدا کردم و ریختم دور. کلا باید داخل کابینت مواد غذایی رو هم کنترل کنم. گرچه چند وقت پیش نگاه کردم و مشکلی نداشت. اما بازم از همون چیزای کمی که هست، اگه امکانش باشه دور بریزم. ماشین ظرفشویی رو پر کردم و روشن که صبح ظرفها تمیز باشند. سینک ظرفشویی رو با برس شستم. چقدر در این زندگی سینک تمیز کردم. خونه بقیه هم که میرم، اگه ظرف بشورم، سینکشون رو هم میشورم. وقتی دانشجو بودم، توی خوابگاه هم وقت ظرف شستن توی اشپزخونه مشترک سینک ظرفشویی رو میشستم.
ملاتونین خوردم که شاید بخوابم. صبح میخوام یوگا کنم. بعد حمام برم، به مارگو بگم برای جمعه قرار بذاریم. از این مدلهاست که زود انگار دلشکسته میشه. مثلا من اگه مدام باهاش قرار نمیذارم بابت کارمون، چون وقت ندارم. سخته برام از قبل برنامه بچینم. بعضی وقتا شبها اونقدر خستهام که تمرکز کار جدی ندارم. توان معاشرت ندارم. همون کنار بچه ممکنه خوابم ببره.
مارگو چیزا رو شخصی برداشت میکنه. فکر میکنه بهش بیتوجهی شده. در حالیکه فرق نمیکنه مارگو باشه یا نور چشمم، چون واقعا نمیتونم برنامه از قبل بچینم. الان بیشتر از یک ماهه با عرفان حرف نزدم. با برادر دومم که از اوت حرف نمیزنم. خستهام. شبها اگه بخوام صحبت کنم، زمان میگذره و من یکی دو ساعت وقت تنهایی رو ممکنه از دست بدم.
فردا بعدظهر با ویان قرار دارم.
۱۰:۰۸
باشنیدن این جمله که میگفت این ناامیدی بزرگ رو چطور فراموش میکنه، منم گریه کردم.
۱۳:۳۵
با مارگو تماس نگرفتم و اینترنت موبایلم هم قطع شده. هی چک میکنم ببینم وصل شده یا نه.
مارگو خیلی حس شکست داره و اینکه در زندگی ازش قدرشناسی نشده. یعنی وقتی برام حرف زد، گفتم توی کار و زندگی شخصی انگار قدر تو رو ندانستند و اونم گفت اره همینه.
از پدر دخترش یه ۱۵ ساله جدا شده و دخترش اون موقع نوجوان بوده. اینم چون فقط یه حقوق داشته نمیتونسته در یه محله مناسب در پاریس خونه بگیره و مجبور میشده در محلات پایین که پر از مشکل و خلافه خونه بگیره و به خاطر دخترش میرن نرماندی. الان ۱۵ ساله که داره به ورسای رفت و آمد میکنه. روزی حداقل ۵ ساعت در قطاره. از نرماندی به پاریس و از پاریس به ورسای و غروب از ورسای به پاریس و از پاریس به نرماندی.
بار قبل بهم گفت یکشنبه هم به خاطر پر کردن یخچالش در یه بوتیک لباس فروشی کار میکنه.
خیلی ناراحت شدم وقتی گفت برای پر کردن یخچال.
دو ساله که گواهینامه گرفته و یه ماشین خریده و از اون موقع حس رهایی داره.
گفتم الان دخترت ۲۵ سالشه و کار میکنه و درسش هم تمام شده و تو میتونی برگردی پاریس. دیگه مجبور نیستی حتما در به محله گرون خونه بگیری و اینطوری کلی وقت خالی پیدا میکنی که باهاش هر کاری میخوای بکنی.
یه جور فدا شده و درهم شکستهای شده. الان ۵۴ سالشه. در ذهنم اونو با لیلی مقایسه کردم که الان ۵۵ سالشه. لیلی شبیه خدایان یونانه. یه جور هیولای قدرتمنده. اتفاقا تنها فقط درگیری مشکلات مالی نبوده و البته همیشه هم رییس بوده در کارش. ولی سختیهای خودش رو داشته که خیلی هم بزرگ بودند. بدم میاد از این ذهن مقایسهگرم.
ولی مسئلە در فقیر بودن و رییس نبودنه. تقصیر مارگو نیست. برای هر آدمی یه چهارچوبی تعیین شده که از اون نمیتونه خیلی فراتر بره.
۲۲:۱۵
به مارگو تکست ندادم. چون وقتی رسیدمخونه، بدون اینکه لباس عوض کنم، مجبور شدم اشپزخونه تمیز کنم. به خاطر اون بادامی که گندیده بود، و همهش شده بود حشره و کرم، همه چیز رو دور انداختم و داخل کابینت رو با صابون مارسی تمیز کردم. هر چی خوراکی بود ریختم توی سطل زباله. از یه طرف خوشحالم همه چیز رو دور انداختم. اونقدر لذت بخشه این خلاص شدن که حتی میتونه در حد دور انداختن مواد غذایی هم باشه.
۲۲:۴۷
هر وقت این سریال رو میبینم دلم میخواد از یکی متنفر باشم و در فکر انتقام. اما دریغ که ذرهای نفرت ندارم. چرا اخه؟ دلم نفرت ورزیدن میخواد.
۲۳:۲۵
از سریال:
هر کاری میخوای بکن، هر چیزی میخوای تجربه کن.
۲۳:۴۵
عن به فرانسه میشه کاکا. چند وقت پیش دخترم گفت کاکا کردن خیلی سخته، چون کاکا از ما قدرتمندتره. چی در سر یه بچه میگذره؟ ادراکش از دنیای اطرافش چطوره؟ یه حرفایی میزنه که انگار فیلسوفان یونان دارن حرف میزنن.
۳۱ اکتبر
۱۳:۵۱
امروز آخرین فرصت برای انجام یه کار اداریه که اگه تا آخر امشب انجام ندم، هیچی هم بد سابقه میشم و هم جریمه باید بدم. من باید
خیلی فیزیکا خسته باشم. یعنی تنها راهحلم برای ادامه دادن همینه. نباید اصلا یه جا بمونم. میدونم که گفتن این حرف از آدمی که به دنبال فرصتی برای لش کردنه عجیبه. ولی چطوری بگم اینو؟ من اگه در طول یه روز ۲۰ کیلومتر راه برم، شبش راحتترم. مادربزرگم یه بار بچه که بودم گفت برو بگرد، من اگه پاهای تو رو داشتم اصلا نمینشستم. منم فکر کنم نهایتا ۸ سالم بود. مادربزرگ، یعنی مادر مامانم، خودش هم زیاد میگشت و ارام و قرار نداشت. اون روز هم میخواست منو بفرسته توی کوچه سرگرم بشم.
منم به حرفش گوش دادم و عمل کردم و رفتم زمان زیادی توی خیابون ول گشتم. تا کنار مهدکودک و بعد هم چهار راه سیلو رفتم و همینطور سر شیاد. وقتی برگشتم خونه هم کتک خوردم بابت این غیب شدن چند ساعته.
۱۴:۰۹
نمیخوام برگردم به عقب و ببینم در این یه ماه گذشته چی نوشتم. ممکنه بخوام بعضی چیزا رو پاک کنم. دوست ندارم چیزی رو دست بزنم. میخوام همه چیز همونطوری که در اون لحظه حس کردم و نوشتم باقی بمونه و تغییری ندم، حتی اگه باعث بشه مضحک و رقتانگیز هم به نظر برسم.