اینجا پر از روز مرگی ها و تفکرات مغز منه

چ بد چ خوب اینجا مینویسم

برای خودم :)

شاید یه روزی دل تنگ لحظه های گذشته بشم

:)

کاش میشد ک نبودنت ی خواب باشه

بابا 🖤

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:33 توسط Boy | 

راجب خودم ب این نتیجه رسیدم

درآینده نمیتونم شغلی داشته باشم که بخوام

بابتش از بقیه پول بگیرم

همینجوری کم بخشش ندارم

حالا شغل هم باشه فکرکنم ورشکست بشم 🥴

چندجا پیشنهاد دادم براشون حساب داری کنم

یا دفتر دار بشم

شناختنم ردم کردن :/

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:32 توسط Boy | 

یه مشتری اومده برا تجاری

راضی شدم زیر قیمت سهمم بدم

امیدوارم طرف ملکو بخواد

ارزش چندانی نداره ولی خب باعث میشه

تو یه قسمت از داداشم راحت بشم

یه تلنگری هم به خودش میخوره

منم درآمدم بهتر میشه 😁

.

این پست بمونه تا بعد ها بیام بگم

این اتفاق خوب بود یا نحس

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:27 توسط Boy | 

با عرف و شرایط الان حس میکنم

کم کم ازدواج توافقی جایگزین ازدواج سنتی بشه،

یا بدترین حالتش میشه ازدواج سفید

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 3:51 توسط Boy | 

با یه بنده خدایی حساب کتاب داشتم

اشتباهی نزدیک بود ازش بیشتر بگیرم

حالا اومدم حساب کتاب کردم بهش گفتم

کلی هم معذرت خواهی کردم

امیدوارم فکر نکنه که میخواسم

سرش کلاه بذارم 🤦‍♂️

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:58 توسط Boy | 

یه کافه تو محل هس ، البته نمیشه گفت کافه

بیشتر قهوه خونس 😁

رفتم نشستم یه قهوه زدم

اونجا همه همدگیه رو مسخره میکنن و میخندن

حالا پسر عموم هم اومد پیشم نشست

گفت میبینی کافه چی حال خوب نیس ؟

گفتم اره چی شده مگه ؟

گفت گوشش عفونت کرده بوده و رفته داروخونه

اشتباهی بهش قطره چشم دادن

اینم نفهمیده ریخته تو گوشش 😂

داغون شده بود بدبخت.

یه ساعتی اونجا نشستم خوش گذشت واقعا

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:54 توسط Boy | 

نوشته های قبلیمو میخونم فقط افسرده تر میشم🥴

با مشکلات چرتی دارم سرو کله میزنم

همه این افکار هم از بیکاریم میاد

بیکاری هم از خدمت نرفتن میاد 😂

بقولی اوضاع قاراش میش شده 😂

اینکه کار کنی فقط درامدش مهم نیس

مهم تر اینه که ذهنت مشغول کاره و افکار

چرند نداری .

شایدم من درآمدم از جای دیگس اینجوری فکرمیکنم؟

نمیدونم !

ولی درکل کار خوبه

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:59 توسط Boy | 

‏سازگاری دائمی آدمو فرسوده میکنه.

آدم باید بلد باشه وقتی از چیزی ناراضیه، سکوت نکنه.

گاهی لازمه طغیان کنه، نه برای خراب کردن،

بلکه برای نجات خودش....!

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 22:22 توسط Boy | 

شبا خنک میشه منم پنجره باز میکنم

صب با کوهی از گردوخاک روبه رو میشم 😁

ولی ارزش داره

.

حساب کردم از برج 9 تا الان حدود

50 میل من ضرر داشتم

به لطف برادر نفهم

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 22:13 توسط Boy | 

آپلود عکس

دیشب میخواستم اتیش بازی کنم

باد شدید میومد نشد

حقیقتا گلبم شکست 😁

نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ ساعت 14:41 توسط Boy | 

از دیروز ظهر یکم غذا مونده بود

گفتم گرم کنم بخورم

دوبار تا مرز عوق زدن رفتم 😂

خلاصه تا جایی که شد خوردم ،

ولی خب حیف بود یه مدته دور ریز غذامون زیاد شده

من میگم اندازه بذار ولی گوش نمیده.

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 16:37 توسط Boy | 

پارسال تاسوعا و عاشورا دوست داشتم

برم هیئت زنجیر بزنم

به هرکدوم از داداشا گفتم بیاید پیش مامان

من برم هیئت هیچ کدوم گردن نگرفتن و بهونه آوردن

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 16:25 توسط Boy | 

دوست دارم با کسی بشینم تا صبح حرف بزنیم

و چرت پرت بگیم و بخندیم

ولی این خصوصیت منزوی بودن مانعم شده

،

مثل کسی شدم که جز مردن چیزی

خوشحالش نمیکنه 🤣

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:33 توسط Boy | 

قیمتارو میبینم پشمام میریزه

چه خبره مگ

فکرکنم ورشکست بشم 🥴

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:21 توسط Boy | 

از نظر روحی نیاز دارم که

یکی برام آب دوغ خیار درست کنه

(خیال باطل)😂

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 19:17 توسط Boy | 

از محرم فقط اسمش مونده

کارناوالیه مال خودش

خجالت کشیدم از وسطشون رد شدم

میخوان آدمو قورت بدن 🥴

.

وضعیتم جوری شده که رو خط مرز

فروپاشی روانی ام

مادرمم دیگه نه به حرفام گوش میده

نه وضعیتم رو درک میکنه

وقتشه که کم کم فکر ترک کردن خونه باشم.

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ ساعت 1:21 توسط Boy | 

امروز کولر رو وصل کردم

انقدر پیش باز و بست کردم دستم تاول زده 😂

ولی خب خوبه یکم دم میکنه ولی انتظار بیشتری ندارم

کولر پرتابل همینه

کلا به خودم میخندیدم که مثل بد بختا دارم زندگی میکنم

نه الان که از اولش همین بوده و هس 🥴

.

این رفیقم بازگیر داده پلیس برای تحقیقات میاد

بیا براش توضیح بده 🤦‍♂️

فکرکنم دوباره قراره یه داستانی برام شروع کنه این بشر،

یه ماه اگه شرایط برام آروم بشه و

بتونم کارام انجام بدم بعدش میرم دفترچه پاس میکنم

برا خدمت

دلم راضی نیس ولی خب تحمل ندارم دیگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 1:10 توسط Boy | 

دلگیرم

مثل کسانی که ۱۰۰ روز شعار نه به مذاکره و انتقام دادن

ولی امروز فهمیدن توافق شده 🥲😁

.

تلوزیون تا چندروز پیش میگفت که

امام حسین با یزید بیعت نمیکنه ،

اما امروز میگه همه ی امام ها اهل مذاکره بودن .

بقول بانو هایده :

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه 😁

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 3:5 توسط Boy | 

اینکه از ریسک کردم و انجام یه سری کارا فراری ام

مشکل ب گذشته و حال من میخوره

هیچ کس حمایتم نمیکرد و فقط توقع بیجا دارن

اگر مشکلی برام پیش میومد فقط دردی

به دردام اضافه میشد و کلی سر کوفت.

وخب واقعا رو زندگی من تاثیر منفیی داره

به حدی که خودم از خودم بدم میاد

.

اگر خانواده خوب و حامی دارید قدرشونو بدونید

این بزرگترین نعمت زندگیتونه

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 4:15 توسط Boy | 

نیاز دارم ذهنمو خالی کنم از همه چی

مثل الزایمر ، حتی خودمم فراموش کنم،

برم گوشه خیابون بشینم و گذر ماشین ها

و آدما رو نگاه کنم.

از سرو کله زدن با آدمای خودخواه خسته شدم

دیروز فشار عصبی زیاد بود

کلا افتادم و خوابیدم 🥴

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 4:6 توسط Boy | 
Archive
Code
. .
template designed by black theme