پست ثابت

𝕻𝖊𝖗 𝖆𝖘𝖕𝖊𝖗𝖆 𝖆𝖉 𝖆𝖘𝖙𝖗𝖆.

.

.Through hardships to the stars

.

از راه ناهموار، به سوی ستارگان.

.

.

Illustration by: Niall Grant

از شروط حیاتی

پسری که "خوا" رو "خا" تایپ کنه، کنسله.

.

🙅🏻‍♀️

.

البته روی هکسره هم تعصب دارم؛

ولی به مرحله ی کنسلی نمی‎رسه. (در صورتی که تکرار نشود)

جوینده ی نَیابنده

اینایی که هنوز توی مصاحبه می‎پرسن "برنامه پنج ساله ات چیه" واقعا چه مرگشونه؟؟

وقتی داری جایی زندگی می‎کنی که سه ماه اینترنت قطع کردن، به نظرت برنامه پنج ساله میشه داشت؟ پنج سال چیه اصلا، تو بگو پنج ماه.

میخواید ادای خفن بودن دربیارید؟ یا اینکه مغزتون با روانشناسی زرد شستشو شده و کورید و واقعیات رو نمی‎بینید؟

.

و یه مورد دیگه هم که انگار معما شده و کسی هم جوابی نداره براش:

اینکه وقتی کسی سابقه نداره، دقیقا باید از کدوم گوری سابقه بیاره وقتی همه جا دنبال فردِ سابقه دار هستن؟؟؟؟؟

بعد از فارغ التحصیلی دنبال کار آموزش بودم، دریغ از یک جا که حاضر بشن اعتماد کنن حتی برای یک مدت کوتاه و آزمایشی.

.

طرف می‎گفت:

"مهارت اونقدری مهم نیست...فقط میخوایم طوری رفتار کنی که اون آدم ترم بعد هم دوباره بیاد ثبتنام کنه..."

.

آدما رو فقط "عدد" می‎بینید که باید تورشون کنید چون فرصتی هستن برای پولِ بیشتر درآوردنِ شما؛

اصلا نیتِ یاد دادن و رشد و کمک ندارید...

.

.

.

یه روزی اگه "یه چی" شدم،

و "یه جایی" رو واسه خودم درست کردم،

یادم خواهد موند که محل سگ نذارم به امثال شما.

و اجازه میدم "بی تجربه ها" و "بی سابقه ها" بیان تو دل کار و رشد کنن و

هم من لذت ببرم، هم خودشون...

.

تا اون موقع،

باید کلی رو خودم کار کنم؛

درون و بیرون...

.

.

پس تا اون موقع،

و من الله توفیق🌱 ✨🗡️

آویزِ مجهز به ضربه گیر

خیلی بخوام خلاصه بگم،

بنده آویزونِ خدا هستم.

اینکه آویزونِ خدا باشم،

حتی اگر وجود نداشته باشه و فقط در حد یک کلمه و مفهوم باشه،

اگه باعث میشه بتونم دووم بیارم، بهتر باشم و بهتر زندگی کنم، چرا نه.

حالا ممکنه بگی:

مگه باید حتما آویزونِ چیزی باشی؟ حتما باید اعتقاد و باور خاصی داشته باشی تا زندگی کنی؟

میگم بله.

بخصوص تو این جغرافیای غرق خون و سیاهی، بله.

باید یه چیزی داشت که با باور داشتنش،

با فکر کردن بهش، با تصور کردنش،

با امید داشتن به رسیدنش،

ایستاد و مقاومت کرد.

وگرنه یا میشیم جنازه متحرک،

یا از سنگینی این سیاهی و خون ها به زندگیمون پایان میدیم.

.

.

مفلس چو شديم، رو به او می آريم

معشوقه ی روز بينوايی ست خدا

سليم تهرانی

هم اندوهانِ عزیز، توجه فرمایید

"راستی آیا اون زندگی می‎کرد؟ آدم وقتی زنده است که انتظار چیز خوبی را داشته باشد."

_از کتاب مادر نوشته ماکسیم گورکی

.

.

.

کسی بگه میخواد به زندگیش پایان بده، واقعا نمیدونم چی باید بگم که منصرف بشه؟

به چی امیدوارش کنم؟

از چه قشنگی یا خوبیِ زندگی براش بگم که بتونه ادامه بده؟

یهو همه چی رنگ می‎بازه،

بعدش ذهنم خالی میشه از جواب،

چون خون و سیاهی که توش داریم زندگی می‎کنیم میاد جلو چشمام...

.

.

لطفا دووم بیارید؛

"هم اندوهان"،

لطفا دووم بیارید.

نمی‎دونم چطوری،

ولی باید دووم بیارید. وظیفتونه که دووم بیارید...

.

.

.

به قول سعدی:

"حَرَم در پیش است و حَرامی در پَس"

البته "حَرامیان" دیگه فقط در پَس نیستن؛

چپ و راست و جلو و عقب، همه جا رخنه و ریشه کردن.

حتی توی مغزمون.

.

.

.

و من الله توفیق،

در رفتن،

و پَس زَدَنِ حَرامیان. 🌱✨🗡️

بالاخره

---"به زودی قراره همه چی تموم شه."---

.

Émile Jean Horace Vernet _The Angel of Death_1851

.

مامانم این نقاشی رو می‎بینه و میگه: این چیه آخه؟؟ چیزای قشنگ ببین.

.

.

.

--"حرف نزدن راجع به یه واقعیتی، اون واقعیت رو از بین نمی‎بره."--

نمی‎فهمم اصرار به اینکه راجع به مردن حرف نزن، زبونم لال، دور از جون، خدای نکرده، و... برای چیه.

والا قراره هممون بالاخره بمیریم دیگه!

برای چی حرف نزنیم؟ اتفاقا باید حرف زد و فکر کرد بهش.

حداقل روزی یه بار باید یادت بیفته؛

که دست از بی راهه ها، بیهودگی ها، خزعبلات، و مزخرفات برداری.

اینطوری درست تر و قشنگ تر زندگی می‎کنی...

.

.

وقتش رو ندارم دوست عزیز،

واقعا وقتش رو ندارم؛

وقت ندارم برای اینکه بخوام ازت تنفر داشته باشم و انرژی مغزم رو با مجسم کردن تصویرت به هدر بدم،

وقت ندارم روحم رو کدر و تیره کنم،

به زودی قراره همه چی تموم شه،

به زودی قراره برم،

بری،

بریم.

.

.

.

و من الله توفیق،

در درست بودن و درست رفتن.

خود تِکانی

خود تکانی=خانه تکانی

خونه ی اول کجاست؟

خودت.

درونت.

جاهایی توی ذهنت که

خیلی وقته درشون رو باز نکردی، نور نخورده، کلی گرد و غبار گرفته و تار عنکبوت بسته. عنکبوت هاش هم شاید عنکبوت های خیلی درشت و ترسناکی باشن. اگه تا الآن تبدیل به هیولا نشده باشن خوبه.

اتاق هایی که انتهاشون دیده نمیشه انقدر که با آت و آشغال پر شدن.

ولی

تو همچنان عین خیالت نیست و به رفت و آمد بینِ خاک و خل و چرک و کثافت و شلوغی و خزعبلات و بیهودگی ادامه میدی.

.

بریز بیرون باباجون.

تمیز کن.

.

"خود را بتکان.

در سینه‌ات یک خلاء بی حرف و نقل مهیا ساز."

📖: مرغ قدم_مسعود ریاعی

.

ولی آدما از __خالی__ بودن میترسن،

از __خلوت__ بودن،

از __هیچی__ نبودن.

دورشون باید پر از آدم باشه،

پر از وسیله باشه،

چه درون، چه بیرون.

.

.

.

"اگر قصد ما صید ماهی قزل آلای سرخ است،

پس باید هر چه جز آن در تور است، بی درنگ آزاد شوند."

📖: هفت عمق آگاهی_مسعود ریاعی

.

"بی درنگ آزاد شوند"؛

.

تو اما درنگ می‎کنی!

آزاد نمی‎کنی!

سال ها درنگ می‎کنی،

انقدر نگه میداری تا سنگین و سنگیتر میشه (میشی)،

تا اینکه دیگه نمیتونی نگهش داری و خودت هم میفتی توی تور و میری پایین و غرق میشی...

.

.

___"بيا آخر، تا چند بيگانه ای ميان سودا ها و خيال ها..."___

بله ما بیگانه ایم

میانِ خیالاتِ محال،

خیالاتِ نشدنی،

این خیال کردن ها، فرار از واقعیت برای تسکین یا تفریح نیست،

شکنجه هست؛

در مقایسه با واقعیت، تصور کردن و دیدنشون شکنجه محضه،

چون زیبا هستن و بی عیب و نقص.

پس لطفا دست از خودآزاری بردار،

از خيالپردازی و آرزو پروری دست بکش،

از توهمات بیا بیرون،

برگرد به واقعیت.

حالا نفس بکش،

خالیِ خالی،

سبکِ سبک.

.

.

.

و من الله توفیق،

در انداختن و سبک شدن.🪶

.

.

.

*عکس مربوط به فیلم Somewhere in time_1980