My Words

بعد از تحویل پروژه تونستم سری به گل هام بزنم

اصلا مثل همیشه شاداب نبودن

با خودم گفتم چی شدن یعنی

بله این طفلی ها یک هفته میشه آب نخوردن

خلاصه دوون دوون براشون آب آوردم

از اونایی که بیشتر آویزون شده بودن شروع کردم و دیگه به همه آب دادم

البته یه سری ها را که با نایلون کاور کرده بودم را آبیاری نکردم چون خاکشون هنوز مرطوب بود

دیروز هم تمرین دئو را انجام ندادم و اونم یخ زده بود

ولی فردا حسابی برای خودمم و تقریبا کار زیادی ندارم میتونم حسابی نفس بکشم

شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 21:16

بعد از رفع کردن باگ های پروژه حسابی خودم را تحویل گرفتم و برای خودم هورت مک با طعم عنبه و همچینین غذا با دورچین حسابی سفارش دادم

البته این که ۱۰۰ تومن کد تخفیف هم داشتم بی تاثیر نبود 😁

Samin جان

بعد سفارش وقت جایزه‌ست!

۶۰۰ هزار تومان جایزه با هر دعوت به اسنپ‌فود ۳۰۰برای تو ۳۰۰ برای دوستت!

لینک:

https://i.snpf.ir/rvigt

شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 12:8
SAMIN

SAMIN

ای مطرب بده آن نغمه خوش

این مغز مرا پر مشغله کشت

جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 15:13

تقریبا یک دهه پیش مثل الان نبود که واریز ها و برداشت ها به راحتی چند تا کلیک باشه

اون موقع ها ما با چک ها کار میکردیم و برای برداشت بیشتر از یه مبلغی هم باید حتما میرفتیم بانک

تازه حساب بانک پاسارگاد باز کرده بودم و تقریبا ماهی یکی دو مرتبه حتما برای پاس کردن چک ها و یا برداشت باید میرفتم بانک

مسئول بانک مرد میانسال مهربونی بود

و مثل الان که جناب کارفرما بهم میگه دخترم اونم بهم میگفت دخترم

هر موقع من کار بانکی داشتم با یه هدیه کوچولو بر میگشتم

یه مرتبه جای کارتی

نزدیک عید که میشد تقویم

دفترچه یاداشت

خودکار

کیف کاور برگه

یه مرتبه هم بهم یه دونه سی دی فیلم داد

قشنگ یادم گفت دخترم از طرف بانک بهمون پک هدیه دادن این برای تو

یادم گذاشتم اولش را دیدم ولی یه جورایی ازش ترسیدم کامل ندیدمش

دیروز که داشتم دنبال یه آموزشی داخل اپارات میکشم یه مرتبه تبلیغش را دیدم و طبق معمول کلیک کردم رد شد

از دیروز ذهنم درگیرش که کاش صبر کرده بودم و اسمش را دیده بودم تا نگاهش میکردم

خلاصه کلی امروز وسایل جابه جا کردم ببینم پیداش میکنم که پیداش نکردم فکر کنم از اون موقعی که سی دی منسوخ شد همه را ریختم دور

کلی با هوش مصنوعی کلنجار رفتم ببینم اسمش چیه نتونستم پیداش کنم

ولی توی ذهنم کلاغ و یه جلد مشکی با نوشته های قرمز

سرچ کردم کلاغ فیلم اومد ولی اون نبود

حالا نمیدونم دقیق اسمش چی بود

یادم اولش یه عمارت بزرگی بود که یه دختری داخلش زندگی می‌کرد و مدام صدای کلاغ داخلش میومد

شاید بیشتر گشتم تا پیداش کنم و ببینمش

پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 20:50

همیشه یه جور خاصی صدای گربه ها روی اعصابم بوده و از ساعت ۱۲ تا حالا گربه همین جور داره ناله میکنه اومدم برم پیشت ش کنم فرار کنه ولی یه حسی بهم گفت این حجم از صدای ناله طبیعی نیست شاید خیلی مریض یه چیزی خورده دل‌درد گرفته گناه داره اصلا شاید هم داره وضع حمل میکنه

اول داشتم توی ذهنم میگفتم گربه خنگ چرا یه چیزی خوردی که مریض بشی دل‌درد بگیری سردرد گرفتم همینجور ناله می کنی ولی یه دفعه که به این فکر کردم که شایدم باردار داره وضع حمل میکنه یه جوری انگار دیگه ناله هاش روی اعصابم نمیره

🤣 وقتی تیپ شخصیت دیمیتر بهم قالب هیچ کاریش هم نمیشه کرد

پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 3:57

واقعا امروز حوصله اشپزی را ندارم و از اونجایی که تنهام میتونم هر چیزی بخورم

با خودم فکر کردم سیب زمینی آتیشی خیلی خوشمزه است ولی خوب آتیش دردسر داره پس کاری که کردم توری گریل را گذاشتم روی گاز

سه تا پیاز ریزه میزه با سه تا سیب زمینی متوسط هم گذاشتم کبابی بشن

نهار امروز سیب زمینی کبابی با نمک همراه با پیاز هایی که روشون حسابی جزغاله شده

چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 13:6

بخش تمرین دئو کلی داستان برام باز شده که من فقط شاید ده یا ۱۵ مورد را توی مسیر یادگیری خوندم و اینا همه جدید

از زمان وصل شدن اینترنت روزی یه دونه را مرور میکنم ولی خوب هنوز کلی داستان دیگه باقی مونده به خاطر همین مسیر یادگیری را متوقف کردم تا همه داستان ها را مرور کنم

امروز یه کاری کردم اینترنتم داشت تمام می‌شد و از اونجایی که دیدم کار رایتل واقعا کلاه برداریه رفتم و اینترنت از همراه اول گرفتم

نصف هزینه اینترنت پرو رایتل را پرداخت کردم و دو برابر حجم اینترنت پرو رایتل را از همراه اول خریدم

واقعا چجور میتونن اینجور از مردم پول الکی بگیرن برای ۷۰ گیگ من سه میلیون هزینه کردم

خلاصه از اون جایی که من هر کسی در مقابلم زرنگ بازی در بیاره دورش یه خط قرمز میکشم اکنون نیز بعد از زرنگ بازی رایتل کات کرده و به همراه اول پناه آوردم واقعا ازش عصبانیم بیخیال بهش فکر نمی‌کنم

خیلی خستم انگار کوه را جا به جا کردم ولی در واقعیت فقط نشستم روی صندلی و روی سایت جدید کار کردم و به ارر خوردم دیدم خیلی حوصله ندارم دیگه خاموش کردم و ادامه ندادم

چند روز دیگه کنکور ارشد دارم فکر میکنم خوبه کارت نگیرم

چون واقعا خیلی چیزی نخوندم

چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 4:37

برای این دو تا پروژه آخر یه جورایی ضرر کردم

چرا چون پروژه اولی برای پرداخت ها تعلل کرد منم به روی خودم نیوردم برای گرفتن بک آپ، بعد که پول را زد دیگه نت قطع شده بود و موقعی هم که وصل شد افزایش قیمت واقعا باورنکردی ای ایجاد شده بود منم نتونستم بگم بهش که این اتفاق افتاده و مجبور شدم از جیب پرداخت کنم

واسه پروژه دوم هم یک اشتباه در انتخاب باعث شد یه مقدار، که نمیشه گفت یه مقدار باید گفت یـــــــــــــــــه‌مقدار ضرر کنم چون مجبور شدم دو مرتبه هزینه کنم

خلاصه اینم از وضع این دو تا پروژه حالا انشالله برای مابقی بیشتر دقت میکنم

سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 14:36

فکر کنم کسی را که ازش متنفری نبینی راحت تر بتونی فراموش کنی تا این که هروز او را ببینی یا شاهد رفتار هایش که دیگر حتی قابل تحمل هم نیست باشی

سخت می‌گذره

هر روز به خودم میگم عصبانی نشو

نبین

نشنو

به او فکر نکن

ولی انگار نمیتونم

اگر از کسی متنفر باشی صدای نفس کشیدنش هم عذاب آور است

تا این که بخواهی با نادیده گرفتن تمام اشتباهاتش که از کودکی تو را عذاب داده ادامه دهی

یک جایی دیگر آدم جوش می اورد و سرریز می‌شود

یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 23:16

همیشه فکر می‌کردم چرا آدم باید ساعت‌ها وقت بگذاره و یک کتاب رمان بخونه

داستان‌هایی که عموماً به طرز اغراق‌آمیزی، عاشقانه‌هایی را وصف کرده‌اند و به آن‌ها پر و بال داده‌اند

اصلاً شاید یک در هزار برای کسی رخ بدهد و شاید آن‌قدر کم پیش بیاید که نویسنده‌ای تصمیم بگیرد آن را به صورت کتاب درآورد

همیشه ترجیح می‌دادم کتاب‌هایی را بخوانم که به قول خودم چیزی به من یاد بدهند وگرنه داستان‌هایی که نود درصدشان ساخته‌ی ذهن یک نویسنده است خواندنش چه توفیقی دارد

مگر اینکه تو را به خیالبافیِ بیشتر وادارد

چند روزی بود که کلمه‌ی یک عاشقانه‌ی آرام ذهنم را درگیر کرده بود.

با خود فکر کردم بگذار سرچش کنم شاید اسم یک فیلم یا سریال است و فقط تأثیرِ تبلیغاتِ اینستاگرامی است که در ذهنم ته‌نشین شده

خلاصه که متوجه شدم یک رمان است از آن قبیل کتاب‌هایی که هیچ‌وقت مرا وسوسه نمی‌کرد که بخرم یا حتی بخوانم

چند روزی گذشت و این اسم ذهنم را رها نمی‌کرد

با خود گفتم بی‌خیال، بگذار ببینم پی‌دی‌افش هست یا نه اگر بود می‌خوانم، اگر جالب بود ادامه می‌دهم

من که گاهی حوصله‌ام سر می‌رود

شروعش کردم

ابتدا که اصلاً از آن چیزی متوجه نمی‌شدم پر بود از استعاره

من خودم اکثرِ وقت‌ها با مثال، چیزی را متوجه می‌شوم، اما در آن متن اصلاً نمی‌شد و نمی‌توانستم جملات را به هم وصل کنم.

خلاصه که کتاب صوتی را گرفتم و هنگام کار، یکی‌یکی پادکست‌ها را گوش دادم

پر از جملاتِ ناب بود

حتی می‌شود گفت من از پادکست ۴۵ به بعد عاشقِ این کتاب شدم

چرا؟

چون چیزهایی را می‌گفت که من با پوست و گوشت و خونم تجربه کرده بودم و همش به خودم می‌گفتم چرا این کتاب را زودتر نخواندم تا شاید این اشتباه و آن اشتباه و یا آن یکی اشتباه را نمی‌کردم

یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ ،ساعت 14:41